نظرسنجی

آيا کرزي به ريشه کن کردن فساد موفق خواهد شد؟
 

آب و هوا



کابل
رطوبت: 31 درصد
ميدان ديد: 6 کيلومتر
فشار: 1015.92 متر مربع
طلوع آفتاب: 6:10 ق/ظ
غروب آفتاب: 5:57 ب/ظ
دماي فعلي: 16 درجه سانتيگراد
روز: پنج شنبه
حداقل: 5 درجه سانتيگراد
حداکثر: 17 درجه سانتيگراد
روز: جمعه
حداقل: 5 درجه سانتيگراد
حداکثر: 18 درجه سانتيگراد

خبر نامه

کاربران گرامی! با عضویت در سایت صحیفه، از آخرین اخبار و تحلیل های روز، آگاه شوید. ‏




حمایت از صحیفه

لوگوهای حمایتی از هفته نامه صحیفه

تبلیغات

 

از «دهلی نو» تا «شهر نو»

در حمله های انتحاری جمعه ی گذشته به مهمانخانه های محل اقامت کارمندان سفارت هندوستان و برخی اتباع خارجی .......


در خانه ات‌ یهودي‌ و خارج‌ از خانه‌ انسان‌ باش چاپ ايميل
امتياز: / 0
ضعيفعالي 
نوشته شده توسط محمد علی خوش طینت   

اشاره: مقوله ی امنیت به عنوان یکی از اساسی ترین نیازهای بشری، از دیرباز تاکنون توجه ........

در خانه ات‌ یهودي‌ و خارج‌ از خانه‌ انسان‌ باش

آسیب شناسی امنیت اجتماعی - فرهنگی در رژیم صهیونیستی

 

 

اشاره: مقوله ی امنیت به عنوان یکی از اساسی ترین نیازهای بشری، از دیرباز تاکنون توجه دولت ها و ملت ها را به خود معطوف ساخته است. در تلقی های سنتی، وجود امنیت، مترادف و مساوی فقدان تهدید نظامی بوده، اما امروزه با ورود به دوره ی مدرن و پسامدرن، تلقی سنتی از مقوله ی امنیت دچار چرخش هایی اساسی شده است. امنیت امروزه در معنای فقدان تهدید ابعادی همچون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، زیست محیطی و... به خود گرفته و از جزمیات خشک مفاهیم سنتی تا حد زیادی رها شده است.

در این مقاله درصددیم تا به بررسی مقوله ی امنیت اجتماعی، به عنوان یکی از ابعاد امنیت در جامعه ی رژیم صهیونیستی با رویکردی جامعه شناختی بپردازیم. در این تلقی، امنیت به معنای وجود وفاق و انسجام اجتماعی در نظر گرفته شده که خود زمینه ساز شکل گیری پدیده ی «ملت» و «هویت ملی» به معنای واقعی آن و گذار از فرایندهای مربوط به ملت سازی است. بدیهی است که شکاف های اجتماعی ـ فرهنگی در شکل فعال و زنده ی خود همواره به عنوان یکی از موانع اصلی وفاق و انسجام اجتماعی عمل می کند و این مسئله، طبعاً در روند شکل گیری هویت واحد و منسجم ملی اختلال ایجاد خواهد نمود.

این پژوهش ضمن بررسی جامعه ی رژیم صهیونیستی به عنوان مورد مطالعاتی، وضعیت خاص و منحصر به فرد این جامعه و شکاف های اجتماعی ـ فرهنگی عمده ی موجود در آن، که منجر به ایجاد بحران در راه شکل گیری هویت واحد ملی و فرایند ملت سازی شده را مورد بحث و واکاوی قرار داده است. نویسنده، شکاف های اجتماعی ـ فرهنگی درونی جامعه ی رژیم صهیونیستی را تهدیدی اساسی برای مقوله ی امنیت اجتماعی و نهایتاً در سطح کلان تر امنیت ملی فرض نموده است. بخش نخست این مقاله تقدیم می گردد.

  ***

امنیت از دیرباز به عنوان یکی از کالاهای اساسی حیات بشری، مفهومی چندوجهی بوده است که اختلاف نظرهای بسیاری در خصوص آن وجود داشته و دارد. این مفهوم همواره از محدود و منحصر شدن در قالب واژه ها گریزان بوده و واجد چنان ظرفیتی است که متناسب با شرایط، معنا و مفهوم خاصی به خود می گیرد.

مباحث امنیت ملی از زمان قرارداد وستفالیا (1648 میلادی) به بعد با شکل گیری دولت ـ کشورها پیگیری شده است. از این زمان مقوله ی امنیت ملی کم کم وارد گفتمان سیاستگذاری ها گردید. امنیت ملی برای مدت ها با امنیت نظامی مترادف و هم معنا بود که می توان آن را در ذیل تلقی سنتی مفهوم امنیت جای داد. این رویکرد، صرفاً تهدیدهای نظامی را به عنوان خطری جدی برای مقوله ی کلان امنیت ملی فرض می نمود. با پیدایش انقلاب کبیر فرانسه (1789 میلادی) و وارد شدن عنصر مهم بنیان های اجتماعی ـ ملی به درون حوزه ی تحولات سیاسی اجتماعی کشورها، به تدریج تأکید صرف بر امنیت نظامی کمرنگ شد و ابعاد اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نیز در تعریف امنیت ملی کشورها رنگ بیشتری به خود گرفت.

بدیهی است امروزه، با تحولات شگرفی که در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و... متأثر از پدیده ی جهانی شدن و انقلاب در عرصه ی ارتباطات و اطلاعات صورت گرفته است، نگاه صرفاً نظامی ـ دفاعی به مقوله ی امنیت نمی تواند به طور جامع و همه جانبه، تأمین کننده ی امنیت در دنیای مدرن و پسامدرن فعلی باشد. بنابراین نیاز به توسعه و بسط این مفهوم و نگاه به آن از جهت شمولیت بر تهدیدهای جدید که هم متوجه دولت ها و هم ملت ها است، بیشتر احساس می شود. این امر محتاج تغییر نگرشی است که تاکنون مطرح بوده است. یکی از رویکردهای جدید به امنیت متأثر از شرایط پیش گفته، نگاه به امنیت از منظری جامعه شناختی می باشد.

 

رویکرد جامعه­شناسانه به مقوله­ی امنیت

بحث و بررسی در مورد جامعه شناسی امنیت مستلزم پذیرش این نکته می باشد که امنیت، برآمده از جامعه و محصول آن است. به عبارت دیگر، امنیت ماحصل تعامل ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است. از این رو جامعه شناسی را باید به گونه ای تعریف کرد که بر اساس آن بتوان امنیت را در درون روابط اجتماعی جای داد.(1)

نگرش جامعه شناختی به مقوله ی امنیت، نگرشی زیربنایی و اساسی است؛ به عبارتی از آنجا که اختلاف درون جامعه ای، بستر شیوع و تسری نظم / امنیت سیاسی می باشد، برای دستیابی به امنیت پایدار، بایستی درون مایه های روابط و تبادلات اجتماعی را مورد بازتعریف قرار داد. این بدان معنی است که تعاملات اجتماعی بیش از آن که مبتنی بر اجبار و بر اساس منافع باشد، بایستی بر قرار و تعهد استوار گردد، زیرا هرچه مناسبات بیشتری این گونه شکل بگیرد زمینه ی پیدایش مقوله ای تحت عنوان «سرمایه ی اجتماعی» افزایش خواهد یافت. «سرمایه ی اجتماعی» آن نوع از روابط اجتماعی است که مبتنی بر اعتماد و روابط متقابل باشد.(2)

هدف اساسی امنیت همه جانبه و ملی، داشتن جامعه ای امن است. این جامعه تا حد زیادی از بنیان های اجتماعی خود مؤثر می باشد. مؤلفه های اجتماعی، از یک سو روابط اجتماعی و کارکردهای اجتماعی ملت را رقم می زنند و بر این اساس این روابط و کارکردها می توانند به ایجاد یک «جامعه ی امن» و یا نیل به یک «وضعیت ناامن» کمک نمایند؛ از دیگر سو، با توجه به جایگاه یک دولت در اجتماع، ویژگی های عوامل اجتماعی می توانند آن را در رسیدن به اهداف و عملی ساختن کارویژه هایش کمک نمایند و یا مخل آن باشند.(3)

"باری بوزان" در یک تقسیم بندی کلی، امنیت اجتماعات بشری را به پنج مقوله ی امنیت نظامی، سیاسی، اقتصادی، زیست محیطی و اجتماعی تقسیم بندی می کند. به نظر وی امنیت اجتماعی، به قابلیت حفظ الگوی سنتی زبان، فرهنگ، مذهب و هویت و عرف ملی (با شرایط قابل قبولی از تحول) اطلاق می شود.(4) بنابراین امنیت اجتماعی را می توان یکی از ابعاد عمده ی امنیت ملی در یک کشور برشمرد که فقدان آن تهدیدی داخلی و حاصل ناکارآمدی تعاملات اجتماعی به شمار می آید؛ تعاملاتی که محصول آداب و رسوم، ارزش های گذشته ی تاریخی مشترک و پیوندهای مشترک فرهنگی در یک ملت می باشد.

یکی از گستره های اساسی مقوله ی جامعه شناسی امینت، بحث «هویت ملی» و «انسجام اجتماعی» می باشد و چنانچه جامعه ای نتواند به یک هویت منسجم اجتماعی و وفاق و سازگاری ملی برسد، امنیت اجتماعی آن در معرض تهدید خواهد بود. از خصایص عمده ی هویت ملی، تعریف مؤلفه هایی همزمان برای همسازی و واسازی است که «ما» را در برابر «آن ها» معرفی می کند. هویت از انباشت لایه های فرهنگی، تاریخی، مذهبی و سیاسی بر روی یکدیگر و انتقال ارزش ها در روند فراگیری اجتماعی شکل می گیرند؛ البته تأثیر تعامل با محیط خارجی را نمی توان منکر شد.

مطلب اصلی در مورد بعد اجتماعی هویت ملی آن است که افراد به واسطه ی محیط اجتماعی که به آن تعلق دارند و یا به آن رجوع می کنند، تعریفی خاص از هویت خود به دست می دهند.(5) بنابراین از جمله ی کارکردهای اساسی هویت ملی، نقش آفرینی در فرایند ملت سازی است؛ فرایندی که ناکامی آن منجر به از هم گسیختگی اجتماعی، تقابل ها، خشونت ها و مقاومت های اجتماعی می شود. عصاره ی بعد اجتماعی هویت ملی، منوط به برقراری روابط عاطفی و دوستانه است، زیرا مبنای شکل گیری نظم اجتماعی، عاطفی است.(6) پر واضح است که تعمیق چنین روابطی در عرصه ی اجتماع، میزان وفاق و انسجام اجتماعی را استحکام می بخشد و روابط اجتماعی متعادلی را موجب می شود و در نهایت خلأها و شکاف های اجتماعی را به عنوان یکی از مقولات تهدیدکننده ی امنیت ملی پر و ترمیم می نماید. به طور کلی هرچه پیوندهای قومی، مذهبی، اندیشه ای، نسلی، طبقاتی و سیاسی افراد یک ملت بیشتر باشد، به همان میزان زمینه های برقراری امنیت اجتماعی و در سطحی کلان تر، امنیت ملی نیز بیش از پیش فرهم خواهد شد.

وفاق اجتماعی که از جمله ی الزامات بنیادی نیل به وضعیتی نسبتاً امن (نه مطلق) است، حاصل نوعی اجماع نظر و فهم مشترک نسبت به باورها، ارزش ها و هنجارهای اساسی در جامعه است. وفاق اجتماعی تسهیل کننده ی سیاستگذاری های ملی و عمومی است و آسیب پذیری ها را کاهش می دهد. سست شدن این عامل موجب تشدید تضادها، ناکارآمدی قواعد اجتماعی و بروز خشونت و ناآرامی می شود و بنیان های امنیت را مختل می سازد. بر این اساس، خمیرمایه ی انسجام اجتماعی، وفاق است. مجموعاً، در خصوص ارتباط هویت و امنیت می توان گفت اساس امنیت، هویت و یکی از ابعاد اساسی و پراهمیت هویت نیز، بعد وفاق و انسجام اجتماعی است.(7)

در جوامعی که دارای شکاف های اجتماعی متعدد هستند و هنوز از وفاق و انسجام اجتماعی برخوردار نیستند، طبعاً هویت ملی یکپارچه ای شکل نگرفته است و از منظر جامعه شناسی امنیت، جامعه ی امن تلقی نمی گردند. جامعه، جهت حفظ خود از چنین تهدیدی باید از تبدیل چنین شکاف هایی به بحران و در نتیجه، تهدید امنیت در سطح ملی کلان ممانعت به عمل آورد. از این رویکرد، عدم فائق شدن رژیم صهیونیستی بر شکاف های اجتماعی درونی خود و وجود شکاف های اجتماعی زنده و فعال در درون این جامعه باعث شده امنیت اجتماعی در سطح خرد و امنیت ملی آن در سطح کلان در معرض تهدید قرار داشته باشد. این امر به طور عمده متأثر از وضعیت منحصر به فرد مهاجرتی بودن این جامعه و تشکیل ملت مصنوعی است.

 

1ـ مهاجرتي‌ بودن‌ جامعه‌­ی رژیم صهیونیستی‌

وضعيت‌ جامعه‌ ی رژیم صهیونیستی‌ وضعيتي‌ منحصر به‌ فرد است، زيرا اين‌ جامعه‌ از جمعيتي ‌مهاجر شكل‌ گرفته‌ است و ملتي‌ كه‌ امروزه به نام‌ «ملت‌ اسراييل»‌ شناخته‌ مي ‌شود، شامل‌ مردم‌ و جمعيتي ‌است‌ كه‌ از مناطق‌ و كشورهاي‌ مختلف‌ در سرزمین های اشغالی گردهم‌ آمده‌ و به هم‌ پيوسته ‌اند. همچنين‌ قبل‌ از استقرار يهوديان‌ مهاجر در فلسطين، اين‌ سرزمين،‌ سرزميني‌ خالي‌ از سكنه‌ و جمعيت‌ نبود، بلكه‌ عرب هاي‌ ساكن‌ در فلسطين‌ به‌ عنوان‌ جمعيت‌ بومي‌ در اين‌ سرزمين‌ حضور داشتند و بدين‌ ترتيب‌ دولت‌ صهیونیستی‌ در حالي‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ بخش‌ وسيعي‌ از سرزمين‌ فلسطين‌ در اختيار جمعيت‌ بومي‌ و ساكنان‌ عرب‌ فلسطين‌ قرار داشت، خصوصاً پس‌از جنگ‌ سال‌ 1967 اعراب‌ و اسراييل‌ و اشغال‌ كرانه‌ ی باختري‌ و نوار غزه‌، سرزمين هايي‌ كه‌ تحت‌ كنترل‌ این رژیم قرار گرفت‌، شامل‌ جمعيت‌ عظيمي‌ از فلسطينيان‌ مي‌ شد.

بدين‌ ترتيب‌ در سرزمين هاي‌ تحت‌ سيطره‌ ی رژیم صهیونیستی‌، جمعيتي‌ مركب‌ از يهوديان‌ مهاجر و اعراب‌ بومي‌ فلسطين‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ بخشي‌ از آن ها به ‌عنوان‌ شهروندان‌ رژیم صهیونیستی‌ و بخشي ‌به‌ عنوان‌ مردم‌ سرزمين هاي‌ اشغالي‌ تحت‌ تسلط‌ و كنترل‌ این رژیم قرار گرفتند. مهاجر بودن‌ جمعيت‌ يهودي‌ ‌رژیم صهیونیستی‌ و گرد آمدن‌ آن ها از مناطق‌ مختلف جهان‌ از يك ‌طرف‌ و وجود جمعيت‌ عرب‌ و بومي‌ فلسطين‌ در كنار جمعيت‌ مهاجر يهودي‌ از طرف‌ ديگر، تركيب ‌ناهمگوني‌ از جمعيت‌ را فراهم‌ آورده‌ كه‌ اين‌ تركيب‌ ناهمگون‌ جمعيتي ‌موجب‌ شده‌ است جامعه‌ ی رژیم صهیونیستی‌ با شكاف هاي‌ مختلفي‌ رو به‌ رو و از نظر همبستگي‌ دروني‌ با مشكل‌ مواجه‌ شود.

«مهاجرت‌»، ريشه‌ در سنت‌ ديني‌ يهوديان‌ دارد، به طوري كه‌ در متون‌ ديني‌ يهود واژه ی‌ «Aliyah» آمده‌ كه‌ بيانگر ايده‌ ی «بازگشت‌ يهوديان‌ به‌ ارض‌ موعود» است. بدين‌ ترتيب ‌«مهاجرت» به‌ عنوان‌ يك‌ سياست‌ عملي، داراي‌ ريشه‌ ی عقيدتي‌ در جامعه‌ ی يهودي‌ است و صهيونيسم‌ از اين‌ بستر مناسب‌ جهت‌ تحقق‌ آرمان هاي‌ سياسي‌ خود بهره‌ مي‌جويد.(8) در كنار اين‌ عامل‌ مي ‌توان‌ به‌ اوضاع‌ جهاني‌ در نيمه‌ ی دوم‌ قرن‌ 19 اشاره‌ نمود. در اين‌ زمان‌ نيمي‌ از يهوديان‌ در اروپاي‌ شرقي‌ و روسيه‌ ی تزاري‌ به سر برده اند و وضع‌ چندان‌ خوبي‌ هم‌ نداشتند. حركت هاي‌ ضد يهودي‌ در دهه‌ ی 1880 روسيه‌ و ديگر ممالك‌ اروپاي‌ شرقي، موج ‌مهاجرت‌ يهوديان‌ را فزوني‌ مي ‌بخشد و از اين‌ زمان‌ است‌ كه‌ ادوار مختلف‌ مهاجرتي‌ آغاز مي ‌شود.(9) به علاوه‌، نظام‌ حقوقي‌ رژیم صهیونیستی‌‌ مبتني‌ بر اصالت‌ و ترويج‌ مهاجرت‌ است، به‌ گونه ‌اي‌ كه‌ "گلداماير" رسماً اعلام‌ مي ‌دارد: «دولت‌ جديد درهاي‌ خود را بر روي‌ تمام‌ مهاجران‌ يهودي‌ كه‌ از هرنقطه ‌اي‌ که بدين‌ جا مي ‌آيند، كاملاً بازگذارده‌ است.»(10)

رهبران‌ جنبش‌ صهيونيستي‌ نيز مجدانه‌ كوشيدند تعداد مهاجران‌ يهودي‌ را افزايش ‌دهند. آن ها بر اين‌ باور بودند كه‌ ادامه‌ ی برنامه‌ ی مهاجرت‌ يهوديان‌ از وظايف‌ اصلي‌ دولت‌ است و مي‌ تواند موجوديت‌ دولت‌ اسراييل‌ را توجيه‌ كند. "داوید بن‌گوريون" در اين‌ زمينه‌ اظهار مي ‌دارد: «مهاجرت‌ به‌ فلسطين‌ به‌ منزله‌ ی خوني‌ است‌ كه‌ ادامه‌ ی حيات‌ اسراييل‌ را بيمه‌ مي ‌كند و ضامن ‌امنيت‌ و آينده‌ ی اسراييل‌ است.»(11) وي‌ توقف‌ برنامه‌ ی مهاجرت‌ يهوديان‌ را، به‌ مثابه‌ ی «ناديده‌ گرفتن‌ حق‌ سكونت‌ يهوديان‌ در اين‌ سرزمين‌ و بالاتر از آن‌ از بين‌ بردن‌ اين‌ حق‌» تلقي ‌مي ‌كرد.(12)

يهوديان‌ مهاجر از 102 كشور جهان‌ آمده‌ بودند و هريك‌ نشاني‌ از فرهنگ‌ زادگاه‌ خود را به‌ همراه‌ داشتند و اسراييل‌ مي ‌بايست‌ به سان‌ كوره‌ ی ذوب‌ كننده،‌ اين‌ يهوديان‌ را كه‌ تنها وجه ‌اشتراك‌ آن ها مذهب‌ بود، به‌ صورت‌ اجزاي‌ يك‌ جامعه‌ ی جديد درمي‌ آورد. در اين‌ كوره، آمريكايي‌ با ويژگي‌ يك‌ انسان‌ جامعه‌ ی مابعد صنعتي‌ در كنار يهودي‌ بيسواد صحاري‌ آفريقا و يهودي‌ متخصص‌ اروپاي‌ شرقي‌ قرار مي ‌گرفت‌ و پيوند بين‌ آن ها كار آساني‌ نبود. يهودي‌ ای كه ‌سال ها با حكومت‌ شوروي‌ مبارزه‌ كرد‌ تا به‌ بهشت‌ موعود برسد، يهودي‌ ای كه‌ امكانات‌ آمريكا را رها كرد‌ و به‌ آن‌ سرزمين‌ آمد‌ و يهودي‌ ای كه‌ هنوز شماره‌ ی اردوگاه‌ نازي ها بر بازوي‌ او حك‌ بود و يهودي‌ ای كه‌ از صد حادثه‌ جان‌ به‌ در برد‌ تا خود را از ليبي‌ به‌ رژیم صهیونیستی‌ برساند، هريك‌ توقعاتي ‌دارند كه‌ هيچ‌ دولتي‌ جوابگوي‌ آن‌ نيست‌، مگر آن كه‌ يك‌ بسيج‌ داخلي‌ و خارجي‌ را پشت‌ سرخود داشته‌ باشد و رژیم صهیونیستی‌ از اين‌ پشتيباني‌ برخوردار بود.(13)

همين‌ عامل‌ مهاجرتي‌ بودن‌، آن هم‌ از كشورها، فرهنگ ها و نژادها و آداب‌ و رسوم‌ مختلف، ‌سبب‌ شده‌ است رژیم صهیونیستی‌ هنوزهم‌ در مرحله‌ ی ملت‌ سازي‌ با مشكلات بسیاری‌ مواجه‌ باشد. از طرف‌ ديگر اصرار مهاجران‌ بر هويت‌ قبلي‌ خويش‌ و طبقه ‌بندي‌ آن ها در قشربندي‌ هاي ‌اجتماعي‌، بر اساس‌ كشور مبدأ مهاجرت‌ در جامعه‌ ی رژیم صهیونیستی‌ سبب‌ بروز مشكلات‌ عديده ‌اي ‌براي‌ این رژیم‌ شده‌ است. بيشتر مردم‌ این رژیم‌ هنوز موقعيت‌ اجتماعي‌ خويش‌ را بر حسب‌ خاستگاه‌ قومي‌ و جغرافيايي ‌مشخص‌ مي‌كنند.(14) 

 

 شكاف هاي‌ اجتماعي‌ در رژیم صهیونیستی

علايق‌ گوناگون‌ در درون‌ ساخت‌ جامعه‌، حول‌ شكاف هاي‌ اجتماعي‌ شكل‌ مي ‌گيرند و اين ‌شكاف ها عملاً موجب‌ تقسيم‌ و تجزيه‌ ی جمعيت‌ و تكوين‌ گروه‌ بندي‌ هاي‌ اجتماعي‌ مي ‌گردد، و ‌اين‌ گروه ‌بندي ها ممكن‌ است‌ شكل ها و سازمان هاي‌ سياسي‌ پيدا كنند. بسته‌ به‌ بستر سياسي‌ - اجتماعی هر جامعه‌ و منازعات‌ دروني‌ منبعث‌ از شكاف هاي‌ اجتماعي‌ است‌ كه‌ احزاب‌ سياسي ‌متفاوت‌ و متنوعي‌ شكل‌ مي ‌گيرند. شكاف هاي‌ اجتماعي‌ در جامعه‌ ی صهیونیستی‌ نيز به‌ نوبه‌ ی خود زمينه‌ هاي‌ علايق‌ ايدئولوژيك‌ و به دنبال‌ آن‌ تكوين‌ احزاب‌ سياسي‌ را فراهم‌ ساخته‌ است. هركدام‌ از احزاب‌ این رژیم‌ حول‌ دو محور ائتلاف‌ بزرگ‌ كارگري‌ و ليكودي‌ جمع‌ آمده‌ اند و تأمين‌ كننده‌ ی علايق‌ اجتماعي‌ متفاوت‌ و بعضاً متعارض‌ هستند.

به علاوه، در مقايسه‌ با غالب‌ كشورهاي‌ منطقه‌، در رژیم صهیونیستی‌، دولت‌ مقدم ‌بر زايش‌ ملت‌ به وجود آمد، نه‌ به‌ به دنبال‌ آن‌. اگرچه‌ ميان‌ يهوديان‌ این رژیم‌ در خصوص‌ علت‌ وجودي‌ دولت‌ تقريباً اتفاق نظر وجود دارد ولي‌ در خصوص‌ ماهيت‌ آن‌ و نيز اين موضوع كه‌ مرزها كجا بايد باشند و يا درجه‌ ی مذهبي‌ يا لائيك‌ بودن‌ دولت‌ چقدر بايد باشد، هیچ اتفاق نظري‌ وجود ندارد. از طرفي‌، به‌ حقيقت‌ پيوستن‌ رؤياي‌ صهيونيسم‌ نه‌ فقط‌ به‌ خروج‌ جمعيت‌ بومي‌ عرب ‌اين‌ سرزمين‌، بلكه‌ به‌ مهاجرت‌ وسيع‌ يهوديان‌ بستگي‌ داشت‌ كه‌ در اين‌ بين‌ يهوديان‌ مهاجر مجبور به‌ سكونت‌ در كنار خيل‌ عظيم‌ جمعيت‌ عرب‌ بودند.

علاوه‌ بر آن‌ شكاف‌ ميان‌ يهوديان‌ "غربي‌ تبار" (اشكنازي ها) كه‌ از اروپا و آمريكا آمده‌ اند، و يهوديان‌ "شرقي‌ تبار" (سفارديك‌) كه‌ از كشورهاي‌ آسيايي‌ و آفريقايي‌ به ويژه‌ كشورهاي‌ عربي ‌آمده‌ اند، يكي‌ از شكاف هاي‌ عمده‌ ی متوازي‌ فعال ‌- و نه‌ منقطع‌ فعال‌ - در جامعه‌ ی اسراييل‌ است.(15) "چايور هرزوگ "، در خصوص‌ شكاف هاي‌ اجتماعي‌ در جامعه‌ ی صهیونیستی‌ معتقد است: «دشمن‌ واقعي‌ درون‌ ما خفته‌ است‌. اين‌ دشمن‌ درون‌ هريك‌ از شهروندان‌ اسراييلي‌ - يهودي ‌و عرب‌، مذهبي‌ و غير مذهبي، جناح‌ راست‌ و چپ، سفارديم‌ و اشكنازي‌ وجود دارد. عدم ‌آمادگي‌ در پذيرفتن‌ شخص‌ مورد توافق‌ همگان‌ است‌ كه‌ موجب‌ چنين‌ دشمني‌ شده‌ است.»(16) بدين‌ ترتيب‌ شكاف هاي‌ اجتماعي‌ عمده‌ این رژیم را مي‌ توان‌ به‌ چهار دسته‌ تقسيم‌ نمود:

1 ـ شكاف‌ ميان‌ اعراب‌ و يهوديان‌

2 ـ  شكاف‌ ميان‌ مذهبي‌ ها و سكولارها

3 ـ  شكاف‌ ميان‌ اشكنازي ها و سفاردي ها

4 ـ  شكاف‌ ميان‌ چپي ‌ها و راستي ‌ها

 

الف‌) شكاف‌ ميان‌ اعراب‌ و يهوديان‌

قبل‌ از استقرار يهوديان‌ مهاجر در فلسطين‌، اين‌ سرزمين‌ خالي‌ از سكنه‌ نبود، بلكه ‌عرب هاي‌ ساكن‌ در فلسطين‌ به ‌عنوان‌ جمعيت‌ بومي‌ در آن‌ ساكن‌ بودند. اين ها بازماندگان‌ صاحبان ‌اصلي‌ و قانوني‌ فلسطين‌ هستند كه‌ پس‌ از برپايي‌‌ رژیم صهیونیستی‌ در زادگاه‌ خود باقي‌ مانده‌ اند. شمار اعراب‌ ساكن‌ فلسطين‌ در آغاز برپايي‌ این رژیم‌ در سال‌ 1948، 750 هزار نفر بود كه‌ حدود 156 هزار تن‌ از آنان‌ در زادگاه هاي‌ خود باقي‌ ماندند و بقيه‌ بيرون‌ رانده‌ شدند، اما شمار آن ها در سال‌ 1991 به‌ 900 هزار نفر رسيد (شامل‌ 695 هزار مسلمان‌ و 116 هزارمسيحي‌، 85000 دروزي‌ و 4000 اردني‌).(17)

هنگام‌ سخن‌ گفتن‌ از شكاف‌ ميان‌ اعراب‌ و يهوديان‌، اين‌ شكاف‌ در دو سطح‌ قابل‌ توجه ‌است: 1 - يكي‌ در سطح‌ سرزمين هايي‌ كه‌ از سال‌ 1948 تحت‌ حاكميت‌ رژیم صهیونیستی‌ قرار گرفته و به‌ عنوان‌ كشور به اصطلاح «اسراييل» شناخته‌ شده‌ اند و عرب هايي‌ كه‌ بعد از سال‌ 1948 در اين‌ مناطق‌ مانده‌ و زندگي‌ تحت‌ حاكميت‌ ‌رژیم صهیونیستی‌ را پذيرفته، شهروند این رژیم‌ محسوب‌ شده‌ و عرب هاي ‌اسراييلي‌ خوانده‌ شده اند؛ 2 - دوم‌ در سطح‌ سرزمين هايي‌ كه‌ در جنگ‌ 1967 به‌ اشغال‌ رژیم صهیونیستی‌ درآمده‌ اند، يعني‌ كرانه‌ ی باختري‌ و نوار غزه‌ كه‌ عرب هاي‌ اين‌ مناطق‌ شهروند اسراييلي‌ به‌ حساب‌ نمي ‌آيند و به ‌عنوان ‌سرزمين هاي‌ تحت‌ اشغال‌ شناخته‌ مي‌ شوند. بر اساس‌ آمارهاي‌ رسمي‌ ارائه‌ شده‌ از سوي‌ این رژیم (بدون‌ در نظر گرفتن‌ جمعيت ‌عرب‌ مناطق‌ كرانه‌ ی باختري‌ و نوار غزه) اين‌ كشور جمعيتي‌ حدود شش ميليون‌ نفر دارد. حدود 20 درصد اين‌ جمعيت‌ كه‌ تقريباً يك‌ ميليون‌ و يكصد هزار نفر را شامل‌ مي‌شود غير يهودی هستند كه‌ اكثر آن ها (حدود 900 هزار نفر) را اعراب‌ مسلمان‌ و بقيه‌ را اعراب‌ غير مسلمان‌ تشكيل‌ مي‌ دهد.(18)

اعراب‌ و يهوديان‌ از لحاظ‌ قومي، هر دو نسب‌ خويش‌ را به‌ حضرت‌ ابراهيم‌ (ع‌) مي ‌رسانند. اعراب‌ خود را خلف‌ اسماعيل‌ و يهوديان‌ خود را خلف‌ اسحاِق مي‌ دانند كه‌ اين‌ هر دو فرزندان‌ حضرت‌ ابراهيم‌ بوده‌ اند؛ با اين‌ وجود تفاوت هاي‌ عمده ‌اي‌ بين‌ اعراب‌ و يهوديان ‌وجود دارد. از لحاظ‌ گويش‌ و زبان‌، اعراب‌ به‌ زبان‌ و رسم ‌الخط‌ عربي‌ گفتگو مي ‌كنند و مي ‌نويسند ولي‌ يهوديان‌ به‌ زبان‌ عبري‌ صحبت‌ مي ‌كنند و با رسم ‌الخط‌ عبري‌ به‌ نگارش ‌مي ‌پردازند.

از لحاظ‌ مذهبي‌ يهوديان‌ خود را پيرو حضرت‌ موسي‌ (ع‌) و تابع‌ كتاب‌ تورات‌ دانسته‌، اما اعراب‌ كه‌ اكثر آن ها مسلمان اند خود را پيرو حضرت‌ محمد (ص‌) و قرآن‌ را راهنماي‌ خويش ‌مي‌ دانند. از لحاظ‌ تاريخي، يهوديان‌ پس‌ از يك‌ دوره‌ ی طولاني‌ آوارگي‌ و پراكندگي‌ در سراسر جهان‌ به‌ دنبال‌ فعال‌ شدن‌ جنبش‌ صهيونيسم‌ و به‌ راه‌ افتادن‌ امواج‌ مهاجرت‌، به‌ فلسطين‌ آمده‌ و تشكيل‌ دولت‌ داده‌اند، اما اعراب‌ خود را ساكنان‌ اصلي‌ و تاريخي‌ اين‌ سرزمين‌ مي ‌دانند.

تفاوت هاي‌ تاريخي، زماني، مذهبي‌ بين‌ اعراب‌ و يهوديان‌ موجب‌ شكل‌ گرفتن‌ دو جامعه ی ‌جداگانه‌ با هويت هاي‌ متفاوت‌ و مستقل‌ از يكديگر شده‌ اند. از اين‌ رو اعراب‌ و يهوديان‌ ساكن ‌رژیم صهیونیستی‌ و سرزمين هاي‌ تحت‌ اشغال‌ هر كدام‌ خود را جدا از ديگري‌ و متعلق‌ به‌ جامعه‌، تاريخ‌ و هويتي‌ ديگر مي‌دانند.(19)

رژیم صهیونیستی‌ در حالي كه‌ همواره‌ با اتكاء به‌ عناصر مختلف‌ نظير مذهب‌ يهود، زبان‌ عبري‌، درد و رنج‌ مشترك‌ يهوديان، سابقه‌ ی تاريخي‌ حضور يهوديان‌ در فلسطين‌ و آثار باستاني‌ و مذهبي‌ يهود در فلسطين‌ و قوميت‌ و نژاد يهودي‌ كوشيده‌ است‌ تا هويت‌ يهودي‌ را در ميان ‌يهوديان‌ ساكن‌ فلسطين‌ تقويت‌ كند، از ديگر سو سعي‌ در مضمحل‌ كردن‌ جامعه‌ ی فلسطيني‌ و از بين‌ بردن‌ هويت‌ فلسطيني‌ داشته‌ است‌.(20)

عرب هاي‌ ساكن‌ در قلمرو رژیم صهیونیستی‌ از سوي‌ اكثريت‌ يهودي‌ مورد تبعيض‌ قرار گرفته‌ اند، چرا كه‌ دولت‌ صهیونیستی‌ نه‌ به ‌عنوان‌ يك‌ دولت‌ براي‌ همه‌ ی ساكنان‌، بلكه‌ به‌ عنوان‌ دولتي‌ براي ‌يهوديان‌ هركجا كه‌ باشند پا گرفته‌ است‌. در زماني‌ كه‌ يهوديان‌ اقليت‌ كوچكي‌ را در فلسطين ‌تشكيل‌ مي ‌دادند، جنبش‌ صهيونيسم‌ جهاني‌ در سراسر جهان‌ شعار «دو قومي»، «عدم‌ تسلط‌ يك‌ قوم‌ بر قوم‌ ديگر» و «برابري‌ و مساوات‌» را سر مي ‌دادند تا افكار عمومي‌ را با خود همراه‌ سازد، اما همين‌ كه‌ شمار كوچ‌ نشين هاي‌ يهودي‌ رو به‌ افزايش‌ نهاد، جنبش‌ مزبور شعارهاي‌ خويش‌ را دگرگون‌ كرد و مدعي‌ شد كه‌ يهوديان‌ تنها گروهي‌ هستند كه‌ مي‌ توان‌ آن ها را قومي ‌فلسطيني‌ دانست‌ و همه‌ ی حقايق‌ تاريخي‌ در سرزمين‌ متعلق‌ به‌ آنان‌ است‌ و هيچ‌ نژاد و قوم‌ ديگري‌ نيست‌ كه‌ آنجا را سرزمين‌ و وطن‌ و ميهن‌ خود بداند.(21)

دولت‌ صهیونیستی‌ حتي‌ خود را در مقابل‌ تمامي‌ ساكنان‌ اسراييل‌ مسؤل‌ نمي ‌داند تا از اين‌ طريق‌ به‌ حقوق اعراب‌ ساكن‌ در این رژیم‌ احترام‌ بگذارد، بلكه‌ صرفاً از حقوق يهوديان‌ آن هم‌ در هر نقطه‌ از جهان‌ كه‌ باشند، دم‌ مي ‌زند. بدين‌ ترتيب‌، اعراب‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ شرايط‌ مطلوبي‌ در اين‌ كشور ندارند و مطابق‌ بينش‌ يهودي‌ حاكم‌ از آن ها با نام‌ «ساكنان‌ غير يهودي» ياد مي ‌شود كه‌ هيچ‌گونه‌ حق‌ و حقوِق شهروندي‌ ندارند.(22)

منشور اعلان‌ دولت‌ رژیم صهیونیستی، برپايي‌ «دولت‌ اسراييل‌» براي‌ «ملت‌ اسراييل» را كه‌ درهاي‌ آن‌ به‌ روي‌ مهاجرت‌ همه‌ ی يهوديان‌ جهان‌ گشوده‌ خواهد بود و برابري‌ كامل‌ در حقوق اجتماعي‌ و سياسي‌ براي‌ همه‌ ی شهروندان‌ بدون‌ تبعيض‌ عقيدتي‌ يا قومي‌ را تأمين‌ خواهد كرد، اعلام‌ نمود و حتي‌ از اعراب‌ ساكن‌ این قلمرو خواسته‌ شد در توسعه‌ و نوسازي‌ دولت‌ و مملكت‌ طبق‌ برابري‌ كامل‌ و مساوات‌ بكوشند، ولي‌ اين‌ منشور گذشته‌ از آن كه‌ فاقد اعتبار قانوني‌ و پشتوانه‌ ی اجرايي ‌است‌، از ابتدا هدفي‌ جز تبليغات‌ و جلب‌ افكار و آراء داخلي‌ و خارجي‌ را نداشته‌ است و اعراب‌ ساكن‌ در قلمرو این رژیم در همه‌ ی سطوح‌ اجتماعي، سياسي‌ و فرهنگي‌ مورد همه گونه‌ تبعيض‌ قرار دارند.(23)

پس‌ از جنگ‌ 49 - 1948، دولت‌ نوپاي ‌صهیونیستی به‌ ادامه‌ ی كوچاندن‌ و بيرون‌ راندن‌ دسته ‌جمعي‌ ساكنان‌ فلسطين‌ و غصب‌ همه‌ ی حقوق و املاك‌ آنان‌ پرداخت‌ و با اين‌ ادعا كه‌ «فلسطين ‌سرزميني‌ بدون‌ ملت‌ براي‌ ملتي‌ بدون‌ سرزمين‌ است‌» به‌ هرگونه‌ وسیله‌ و شيوه‌ ای براي ‌مصادره‌ ی اراضي‌ فلسطينيان‌ و بيرون‌ راندن‌ ساكنان‌ و مالكان‌ آن ها متشبث‌ گرديد و براي‌ تسهيل‌ اين‌ برنامه، قوانين‌ متعددي‌ را به ‌تصويب‌ رسانيد؛ از جمله‌ ی آن ها قانون‌ املاك‌ غايبان‌ است‌ كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ هر فردي‌ كه‌ پيش‌ از اول‌ سپتامبر 1948، محل‌ اقامت‌ خود را ترك‌ كرده‌ و به‌ خارج‌ از سرزمين‌ فلسطين‌ رفته‌ يا به‌ نقطه ‌اي‌ ديگر در داخل‌ خاك‌ فلسطين‌ كه‌ تحت‌ تسلط‌ نيروهاي ‌مخالف‌ با دولت‌ رژیم صهیونیستی‌ باشد مهاجرت‌ كرده‌ باشد، املاك‌ و اراضي‌ او به‌ دولت‌ صهیونیستی‌ تعلق ‌مي ‌گيرد.(24)

مي‌ توان‌ گفت، فلسطينيان‌ و اعراب‌ فلسطيني‌ در پايين ‌ترين‌ نقطه‌ ی هرم‌ طبقاتي‌ جامعه‌ ی این رژیم‌ قرار دارند و حتي‌ از يهوديان‌ مشرق زمين‌ نيز پايين ‌تر هستند. همچنین مشاركت‌ آنان‌ در تصميم ‌گيري هاي‌ سياسي‌ تقريباً صفر است. اگرچه‌ اعراب‌ فلسطيني‌ در انتخابات‌ پارلماني ‌شركت‌ مي‌ كنند و عده ‌اي‌ از آنان‌ نيز انتخاب‌ مي ‌شوند، ولي‌ احزاب‌ رژیم صهیونیستی‌ از جمله‌ حزب ‌كارگر مانع‌ از شركت‌ نمايندگان‌ عرب‌ در تشكيل‌ كابينه‌ يا عضويت‌ در برخي‌ كميسيون هاي‌ پارلماني‌ (مانند كميسيون‌ امور خارجه‌ و امنيت‌ و بازرسي‌ كشوري‌) مي ‌شوند.(25)

يهوديان‌، فلسطينيان‌ مقيم‌ رژیم صهیونیستی‌ را اقليتي‌ متخاصم‌ و ستون‌ پنجم‌، يا در بهترين‌ شرايط ‌اقليتي‌ غير دوست‌ به‌ حساب‌ مي‌ آورند و برچسب ‌هاي‌ گوناگوني‌ مانند دشمن، قدرناشناس‌ و خودبين‌ به‌ آن ها مي ‌زنند. بدين‌ ترتيب‌ يهوديان‌ اغلب‌ حاضر به‌ برقراري‌ روابط‌ اجتماعي‌ با شهروندان‌ عرب‌ (مانند دوستي، همسايگي‌، اشتغال‌ در يك‌ محل‌ كار و...) نيستند.(26)

"عاموس‌ ايلون"‌ در مورد وضعيت‌ ساكنان‌ اين‌ رژيم‌ كتابي‌ نوشته‌ و شرايط‌ آنان‌ را به‌ يك‌ «بمب‌ ساعتي» تشبيه‌ كرده‌ كه‌ در اثر تندروي‌ سياسي‌ و اسلامي‌ به‌ اين‌ نقطه‌ رسيده‌ است و اشاره‌ مي ‌كند كه‌ اعراب‌، شهروندان‌ درجه 2 در رژیم صهیونیستی‌‌ به ‌شمار مي‌ آيند و شواهدي‌ دال‌ بر اين‌ كه‌ زندگي‌ آنان‌ نسبت‌ به‌ يهوديان‌ در سطح‌ پايين ‌تري‌ قرار دارد، به خواننده نشان‌ مي ‌دهد. ديدگاه‌ ايلون‌ را مي ‌توان‌ در موارد زير خلاصه‌ كرد:

1)  بودجه ی‌ شهرداري هاي‌ يهودي‌ 5 برابر بودجه‌ ی اعراب‌ است‌.

2) پشتيباني‌ دولت‌ از هزينه ‌هاي‌ آبي‌ كشاورزان‌ يهود صد برابر هزينه‌ ی اعراب‌ است‌.

3) هيئت ‌علمي‌ دانشگاه هاي‌ رژيم‌ صهیونیستی‌ حدود هزار تن‌ است‌ كه‌ نسبت‌ اعراب‌ در ميان‌ آنان‌ انگشت ‌شمار است‌، اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ فلسطينيان‌ 5/15% جمعيت‌ را تشكيل‌ مي‌ دهند.

4) مهاجران‌ يهود، دروس‌ دانشگاهي‌ را به‌ زبان‌ خود فرا مي ‌گيرند اما اعراب‌ مجبورند به‌ زبان‌ عبري‌ تحصيل‌ كنند.

5) همچنین در ميان‌ 2400 مدير شركت هاي‌ دولتي‌، تنها يك‌ مدير عرب‌ وجود دارد.(27)

ايلون‌ ضمن‌ اشاره‌ به‌ كتاب‌ "ديويد كريستمر" با عنوان‌ «وضعيت‌ اعراب‌ در اسراييل» مي‌ نويسد: «وخامت‌ اوضاع‌ اعراب‌ در اسراييل‌ به‌ اين‌ اصل‌ باز مي ‌گردد كه‌ اين‌ رژيم‌، خود را رسماً دولت‌ يهودي‌ مي ‌داند، لذا پذيرش‌ حداقل‌ 18% غير يهودي‌ در اين‌ كشور دشوار به نظر مي ‌رسد. به‌ عبارت‌ ديگر برابري‌ حقيقي‌ ميان‌ فلسطينيان‌ و يهوديان‌ ممكن‌ نيست، زيرا اين ‌رژيم‌ نماينده‌ ی يهوديان‌ جهان‌ است‌ و نه‌ دولت‌ ساكنان‌ فلسطين‌ و اعراب‌ هرچقدر هم که به‌ حقوق مدني ‌دست‌ يازند، باز هم اسراييل‌ دولت‌ آنان‌ نخواهد بود.»(28)

دولت‌ صهیونیستی‌ نيز با وارد نمودن‌ مواد قانوني‌ به‌ ساختار سياسي‌ خود در زمینه ی برخورد با اقليت‌ عرب‌ فلسطين‌، به‌ عميق‌ شدن‌ شكاف‌ ميان‌ اعراب‌ و يهوديان‌ و اعمال ‌تبعيض‌ عليه‌ اعراب‌ فلسطيني‌ كمك‌ نموده‌ و به‌ اين‌ شكاف‌ وجهه‌ اي‌ قانوني‌ و رسمي‌ بخشيده ‌است. اين‌ تبعيض ها را مي ‌توان‌ در ساختار قانوني، اسكان‌ و مالكيت‌ زمين، شوراي‌ شهرها، آموزش‌ و پرورش، اقتصاد، بهداشت‌، خدمات‌ و مددكاري‌ اجتماعي‌ موضوع‌ مشاهده‌ نمود، كه‌ در ذيل‌ به‌ ارائه‌ ی مستنداتي‌ در اين‌ خصوص‌ خواهيم‌ پرداخت‌.(29)

در زمينه‌ ی ساختار قانوني‌، مي‌توان‌ به‌ اقدام‌ پليس‌ اسراييل‌ به‌ تشكيل‌ «يگان‌ ويژه‌ ترور» در مرزها در سال‌ 1948 با هدف‌ كنترل‌ فعاليت هاي‌ شهروندان‌ عرب‌ اسراييلي‌ اشاره‌ نمود. همچنين‌ در اين‌ اواخر نيز دولت،‌ يگان هاي‌ ويژه‌اي‌ (يحيدوت‌ نفحاروت‌) به وجود آورده‌ كه‌ وظيفه‌ ی اين‌ يگان ها شناسايي‌ و انهدام‌ ساختمان هاي‌ غير قانوني‌ اعراب‌ است‌، به علاوه‌ پس‌ از شروع‌ انتفاضه‌ نيز يگان‌ ويژه‌ اي‌ از پوليس‌ كه‌ «ياسام» خوانده‌ مي‌ شود تأسيس‌ گرديده است كه‌ اين يگان‌ فقط‌ در بخش هاي‌ عربي‌ فعاليت‌ مي‌ كند.(30)

همچنين‌ در زمينه‌ ی ساختار قانوني‌ و تأكيد بر‌ يهوديت‌ دولت‌ در اسراييل‌ مي ‌توان‌ به‌ وضع ‌قانون‌ بازگشت‌ (1950) و قانون‌ شناسنامه‌ (1952) اشاره‌ نمود. به طوري كه‌ هريك‌ از اين‌ دو قانون، فوراً به‌ محض‌ مهاجرت‌ يهودی به‌ اسراييل‌، امتياز شهروندي‌ را به‌ آن ها مي ‌بخشيد، اين‌ درحالي‌ است‌ كه‌ فلسطيني ‌هايي‌ كه‌ از كشور بيرون‌ رانده‌ و در جنگ‌ 49 - 1948 مجبور به ‌ترك‌ ميهن‌ خود شده‌ بودند يا كساني كه‌ از آن‌ زمان‌ همچنان‌ در اردوگاه ها به سر مي ‌برند، نمي‌ توانند از شرايط‌ موجود در قانون‌ شهروندي‌ و قانون‌ بازگشت‌ با توجه‌ به‌ قاعده‌ ی اقامت سابق‌ در كشور استفاده‌ كنند.(31)

در مورد جريان‌ تصويب‌ قانون‌ بازگشت‌ كه‌ در رژیم صهیونیستی‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ يكي‌ از اركان‌ هستي‌ دولت‌ می نگرند، كريستمر استاد حقوق دانشگاه‌ عبري‌ چنین اعتراف‌ مي ‌كند: «حق‌ داده شده‌ به‌ يهود در قانون‌ بازگشت‌ كه‌ همان‌ مهاجرت‌ به‌ اسراييل‌ است‌ يكي‌ از موارد نادر ملاحظه‌ شده‌ در قانونگذاري هاي‌ اسراييل‌ به شمار مي ‌آيد كه‌ صريحاً بين‌ حقوق يهود و غير يهود تفاوت‌ و تمايز قايل‌ مي ‌شود. از جمله‌ ی تبعيضات‌ موجود در قانون‌ شناسنامه،‌ يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ اعراب‌ با بازگشت‌ به‌ فلسطين‌ نمي ‌توانند شناسنامه‌ ی اسراييلي‌ به دست‌ آورند، بلكه‌ اين‌ شناسنامه‌ از طريق اقامت، تولد و داشتن‌ شناسنامه‌ ی فلسطيني‌ داده‌ مي ‌شود.»(32)

در زمينه‌ ی اسكان‌ و مالكيت‌ زمين‌ نيز، دولت‌ صهیونیستی‌ پس‌ از اين كه‌ در سال‌ 1948 بيرون ‌راندن‌ ساكنان‌ فلسطيني‌ را به‌ پايان‌ رساند، اقدام‌ به‌ پيگيري‌ دو كار اساسي‌ براي‌ در اختیار گرفتن‌ اراضي‌ فلسطيني هاي‌ اصيل‌ انجام‌ داد: «تعليق‌ مالكيت‌ اراضي» كه‌ هدف‌ از آن‌ در اختيار قرار دادن‌ مالكيت‌ زمين‌ منحصراً و تا ابد به‌ يهوديان‌ بود و ديگري‌ «مصادره‌ ی اراضي» كه‌ اين‌ دو عمليات‌ به وسيله‌ ی يك‌ سلسله‌ قوانين‌ وحشتناك‌ كه‌ براي‌ گرفتن‌ اراضي‌ فلسطيني ها تصويب‌ شده‌ بود، انجام‌ و به‌ اتمام‌ رسيد.(33)

در زمينه‌ هاي‌ سياسي‌ هم‌ مهم ترين‌ ويژگي‌ زندگي‌ اعراب‌ در اسراييل‌، فقدان مشاركت ‌سياسي‌ در اتخاذ قراردادها و تصميمات‌ مؤثر كشور است‌. به طوري كه‌ خماليسي‌ در نظرخواهي ‌و تحقيقاتي‌ كه‌ در اواسط‌ دهه‌ ی 1980 انجام‌ داده‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است كه‌ «اعراب‌ هيچ‌ نماينده‌ اي ‌در كميسيون هاي‌ محلي‌ كه‌ وظيفه‌ ی آن‌ رسيدگي‌ به‌ مسايل‌ جاري‌ اعراب‌ بود نداشتند، لذا كليه‌ ی طرح ها و امكانات‌ به سوي‌ يهوديان‌ سرازير مي‌ شد.»(34)

علاوه بر این،‌ در عرصه‌ ی سياسي،‌ دولت‌ هرگونه‌ تلاش‌ اعراب‌ ساكن‌ در قلمرو خود را براي‌ تأسيس‌ يك ‌حزب‌ متحد عربي‌ بي‌ اثر گردانيده‌، چنان كه‌ تاكنون‌ حتي‌ يك‌ عرب‌ به‌ مقام‌ وزارت‌ يا عضويت‌ در ديوان عالي‌ كشور دست‌ نيافته‌ و تأثير سياسي‌ اعراب‌ ساكن‌ در اسراييل‌ منحصر به‌ مشاركت‌ در فهرست هاي‌ انتخاباتي‌ احزاب‌ و گروه هاي‌ يهودي‌ گرديده‌ كه‌ بيشتر اين‌ مشاركت‌ با حزب ‌«ماپاي» و حزب‌ كمونيست‌ بوده‌ است.(35)

اعراب‌ ساكن‌ فلسطين‌ از نظر اقتصادي‌ و آموزشي‌ نيز مورد تبعيض‌ اند و در حالي‌ كه‌ تنها هشت درصد خانواده ‌هاي‌ يهودي‌ در زير خط‌ فقر قرار دارند، تعداد عرب هايي‌ كه‌ در زير خط‌ فقر زندگي ‌مي‌ كنند نزديك‌ به‌ 50 درصد است‌. ميانگين‌ درآمد هر فرد عرب‌ نيز نصف‌ درآمد ميانگين‌ يك‌ فرد يهودي‌ است. درصد دانش‌آموزان‌ عربي‌ كه‌ دوره‌ ی آموزشي‌ اجباري‌ را به‌ پايان‌ نمي ‌برند دو برابر دانش‌ آموزان‌ يهودي‌ است‌ كه‌ اين‌ دوره‌ را ناتمام‌ مي ‌گذارند و تنها پنج درصد از دانش‌ آموزان‌ عرب‌ مي ‌توانند به‌ دانشگاه ها راه‌ يابند.(36)

از نظر محل‌ سكونت‌ نيز عرب ها، به موجب‌ قانون‌ «توزيع‌ يكسان‌» مصوب‌ ماه‌ مه سال‌ 1975، از سكونت‌ در شهرهاي‌ ناصره ی عليا، حتزور، متزبه، دامون‌ و محله ی رامات‌ اشكول‌ در بيت ‌المقدس‌ منع‌ شده ‌اند.(37) در بخش‌ تجارت‌ و صنعت، تمام‌ مؤسسات‌ مالي‌ و شعب‌ بانك ها و مراكز بيمه‌ در دست ‌يهوديان‌ است‌، همان طور كه‌ بخش‌ حمل‌ و نقل‌ نيز به‌ تمامي‌ در دست‌ ايشان‌ مي ‌باشد، به گونه ‌اي‌ كه‌ در سراسر كشور حتي‌ يك‌ بانك‌ عربي‌ نيز وجود ندارد، در حالي كه‌ يهوديان‌ در بخش‌ عرب ‌نشين‌ داراي‌ 70 شعبه‌ ی بانك‌ هستند.(38)

علاوه‌ بر اين ها، قوانين‌ ديگري‌ در اسراييل‌ وجود دارد كه‌ به صورت‌ مشخص،‌ اعراب‌ را از داشتن‌ برخي‌ امتيازات‌ و حقوق محروم‌ مي‌ كند. يكي‌ از اين‌ قوانين، قانون‌ خدمت‌ در نيروهاي ‌نظامي‌ است. براساس‌ اين‌ قانون‌ كه‌ در سال‌ 1986 به‌ تصويب‌ رسيد، تنها يهوديان‌ هستند كه‌ مي‌ توانند به‌ عضويت‌ نيروهاي‌ نظامي‌ درآیند و در ارتش‌ و نيروهاي‌ زميني‌ خدمت‌ كنند و اعراب‌ از عضويت‌ در اين‌ نيروها مستثني‌ شده‌ اند؛‌ دليل‌ آن‌ نیز کاملاً مشخص است:‌ نيروهاي‌ نظامي‌ و امنيتي‌ اساساً براي‌ مقابله‌ با اعراب‌ شكل‌ گرفته ‌اند. اين‌ قانون، ضمن‌ آن كه‌ اعراب‌ را از عضويت ‌در نيروهاي‌ نظامي‌ و امنيتي‌ منع‌ كرده، آن ها را از بهره‌ مندي‌ از مزاياي‌ ناشي‌ از عضويت‌ در ارتش ‌هم‌ بازداشته‌ است.

در رژیم صهیونیستی‌ نيروهاي‌ نظامي‌ و امنيتي‌ ضمن‌ برخورداري‌ از مزاياي‌ شغلي‌، از حقوق و مزاياي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ فراواني‌ برخوردارند و از اين ‌رو عضويت‌ در ارتش‌ و نيروهاي ‌امنيتي‌ تأثير مستقيمي‌ بر زندگي‌ سياسي‌ - اجتماعي‌ افراد دارد و اعراب‌ با كنار گذاشته‌ شدن‌ از سازمان هاي‌ نظامي‌ و امنيتي از امتيازاتي‌ نظير واگذاري ‌مسكن‌، دريافت‌ وام ها، كمك هاي‌ رفاهي‌، آموزش هاي‌ شغلي‌ و غيره‌ محروم‌ مي ‌شوند.(39)

بنابراين‌، در اسراييل‌ به صورت‌ آشكاری غير يهوديان‌ يعني‌ اعراب‌ از يهوديان ‌متمايز و اسراييل‌ نه‌ كشوري‌ براي‌ همه‌ ی ساكنان‌ آن، بلكه‌ كشوري‌ براي‌ يهوديان‌ دانسته‌ مي‌ شود، چنان كه‌ "نوام‌ چامسكي"‌ در كتاب‌ «مثلث‌ سرنوشت‌» مي ‌نويسد: «اسراييل‌ كشوري‌ است ‌يهودي‌ با شماري‌ از شهروندان‌ غير يهود. اما كشوري‌ براي‌ همه‌ ی شهروندان‌ خود نيست، بلكه‌ كشوري‌ است‌ براي‌ يهودي ها، چه‌ آن هايي‌ كه‌ در اسراييل‌ زندگي‌ مي‌ كنند و چه‌ آن هايي‌ كه‌ در سراسر جهان‌ پراكنده ‌اند.»(40)

وضع‌ قوانين‌ و مقرراتي‌ كه‌ شرح‌ آن ها گذشت‌ تا حد زيادي‌ از ديدگاه‌ رهبران‌ و بنيان گذاران ‌اسراييل‌ نيز ناشي‌ مي‌شود، رهبراني‌ كه‌ اساساً موجوديت‌ اعراب‌ فلسطين‌ را منكر می شوند‌ و همواره‌ بر تعلق‌ اسراييل‌ به‌ يهوديان‌ اصرار مي ‌ورزند؛ به طوري كه‌ بن ‌گوريون‌ در سال‌ 1945 اعلام ‌مي ‌كند: «وقتي‌ ما مي ‌گوييم‌ استقلال‌ يهوديان‌ يا مي ‌گوييم‌ دولت‌ يهودي، منظور مان‌ كشور يهودي‌، سرزمين‌ يهودي‌، كارگر يهودي، كشاورزي‌ يهودي‌، صنعت‌ يهودي‌ و درياي‌ يهودي‌ است.»(41)

با اين‌ ديدگاه‌، رهبران‌ اسراييل،‌ غير يهوديان‌ (اعراب‌) را اساساً ساكنان‌ موقتي‌ اسراييل ‌می شناسند‌ كه‌ جزئي‌ از ملت‌ يهود محسوب‌ نمي‌ شوند و بايد روزي‌ وطن‌ را ترك‌ كنند. صهيونيست ها اعراب‌ را متعلق‌ به‌ شبه‌ جزيره‌ ی عربستان‌ مي ‌دانند كه‌ در قرن‌ هفتم‌ بعد از ميلاد وارد فلسطين‌ شده‌ اند و از اين‌ جهت‌ معتقدند كه‌ آن ها بايد از فلسطين‌ خارج‌ شوند. بدين‌ ترتيب‌، علي‌ الرغم‌ اين كه‌ در بيانيه‌ ی استقلال‌ اسراييل‌ تمامي‌ شهروندان‌ اسراييل‌ بدون‌ توجه‌ به‌ مذهب، نژاد، جنسيت‌ و اعتقاد از نظر حقوقي‌ و سياسي‌ و اجتماعي‌ برابر توصيف‌ شده ‌اند، اما آنچه‌ در عمل‌ اتفاق افتاده‌ چيز ديگري‌ است‌ و به ‌عنوان‌ اولين‌ گام‌ در راه‌ نقض‌ اين‌ بند از بيانيه، بند ديگري‌ از آن‌ اسراييل‌ را مشخصاً كشوري‌ يهودي‌ و براي‌ يهودي ‌معرفي‌ كرده‌ است‌. علاوه‌ براين، مواد قانوني‌ به طور صريح‌ و واضحي‌ نشان‌ از اعمال‌ تبعيض ‌سيستماتيك‌ و سازمان‌ يافته‌ عليه‌ اعراب‌ دارند.

اما علي‌ الرغم‌ اقدامات‌ و راهكارهاي‌ مختلفي‌ كه‌ دولت‌ اسراييل‌ جهت‌ حذف‌ هويت ‌فلسطيني‌ - عربي‌ و نيز وابسته‌ كردن‌ و در حقيقت‌ مضمحل‌ كردن‌ جامعه‌ ی عربي‌ در درون ‌خويش‌ نموده‌، اكثریت قريب‌ به‌ اتفاق فلسطيني هاي‌ ساكن‌ اسراييل‌ ابتدا خود را فلسطيني‌ مي دانند و در آخر اسراييلي. جديدترين‌ تحقيق‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ انجام‌ شده‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است كه‌ هيچ يك‌ از نخبگان‌ عرب‌ در اسراييل،‌ صفت‌ و شاخص‌ «اسراييلي» بودن‌ را براي‌ تبيين‌ هويت ‌سياسي‌ خويش‌ برنمي ‌گزينند.(42) با چنين‌ تعابيري، وجود دو جامعه‌ يا دو ملت‌ با هويتي‌ متمايز از هم‌ تحت‌ حاكميت‌ يك‌ دولت‌، به‌ عنوان‌ يكي‌ از شكاف هاي‌ اساسي‌ و زنده‌ و فعال‌ در جامعه‌ ی اسراييل‌ از ابتداي‌ شكل‌ گيري‌ آن‌ مطرح‌ مي ‌شود.

ب‌) شكاف‌ ميان‌ دينداران‌ و سكولارها

اختلاف‌ و تضاد ميان‌ دينداران‌ و سكولارها در جامعه‌ ی اسراييل، به‌ عنوان‌ يكي‌ از معضلات‌ اساسي‌ اين‌ جامعه‌ از آغاز پيدايش‌ آن‌ همواره‌ موضوعي‌ بحث‌ انگيز بوده‌ و تاكنون ‌چالش هاي‌ عمده ‌اي‌ را فراروي‌ دولت‌ و جامعه‌ ی اسراييل‌ قرار داده‌ است. اين‌ مسئله‌ از آنجا براي‌ دولت‌ صهیونیستی دشوارتر مي ‌نمايد كه‌ يهوديان‌ آن‌ در همه‌ چيز، حتي‌ در مذهب‌ و نحوه‌ ی نگرش‌ به‌ آن‌ نيز باهم‌ اختلاف‌ دارند، چرا كه‌ به‌ گفته‌ ی "توفيق‌ عطاري‌"، يهوديان‌ اسراييل‌ نه‌ در زماني‌ واحد به‌ اسراييل‌ آمده‌ اند و نه‌ از مكاني‌ يكسان‌؛ و به‌ اين‌ جهت ‌انسجام‌ و ثبات‌ اجتماعي‌ تا حد زیادی‌ محقق‌ نشده‌ است و در راه‌ جذب‌ مهاجران‌ و يكپارچگي ‌فرهنگي‌ مانع‌ ايجاد مي ‌شود.(43)

چنانچه‌ خواسته‌ باشيم‌ ريشه ‌هاي‌ اين‌ شكاف‌ و درگيري‌ و تضاد را پيدا نمائيم‌ بايد به ‌وضعيت‌ گروه هاي‌ يهودي‌ پيش‌ از ظهور جنبش‌ صهيونيسم‌ نظري‌ اجمالي‌ بيفكنيم.

در گذشته، يهوديان‌ در نقاط‌ مختلف‌ دنيا به ويژه‌ در اروپا پراكنده‌ بودند و به صورت‌ منزوي‌ در محله ‌هايي‌ خاص‌ به نام‌ «شاتاتل‌» (شهر كوچك‌) يا «گيتو» در غرب‌ و مركز اروپا زندگي ‌مي ‌كردند. اين‌ انزوا در نظر يهوديان‌ نوعي‌ حفظ‌ هويت‌ يهودي‌ محسوب‌ مي ‌شد و تا قرن ‌هجدهم‌ ادامه‌ داشت، تا اين كه‌ بحران‌ هويت‌ با روند لائيسم‌ آغاز شد و جنبش‌ روشنگري ‌يهوديت‌ به‌ جدا كردن‌ دين‌ يهود از جايگاه‌ اصلي‌ خود پرداخت‌ و اين‌ شعار را مطرح‌ نمود كه ‌«در خانه ‌ات‌ يهودي‌ و خارج‌ از خانه‌ انسان‌ باش.»(44)

فعاليت هاي‌ جنبش‌ روشنگري‌ يهودي‌ (هسكالا) مبتني‌ بر دعوت‌ يهوديان‌ به‌ شكستن ‌ديوارهاي‌ «گيتو» و ادغام‌ در جوامعي‌ بود كه‌ در آن‌ زندگي‌ مي‌ كردند كه‌ با توجه‌ به‌ روند تحولات‌ عميق‌ در اروپا در زمينه ‌هاي‌ اجتماعي‌ - اقتصادي‌، عده ‌اي‌ از نخبگان‌ فرهنگي‌ يهود، اين‌ دعوت‌ را پذيرفتند كه‌ به‌ آنان‌ «لائيك‌» گفته‌ مي ‌شود. اما مخالفان‌ آنان‌ ادغام‌ در جوامع‌ را مترادف‌ با از بين‌ رفتن‌ هويت‌ يهودي‌ مي‌ دانستند، زيرا دين‌ يهود - برخلاف‌ ساير اديان ‌آسماني‌ - آميزه ‌اي‌ از مفاهیم‌ نژادي‌ و ديني‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌، از اواسط‌ قرن‌ هجدهم‌ دو گرايش ‌متعارض‌ ظهور يافت: يك‌ گرايش‌ سنتي‌ و ارتجاعي‌ كه‌ لائيك ها را به‌ يهوديت‌ اصيل‌ و سنتي‌ فرامي ‌خواند و آنان‌ را به‌ مجازات‌ ديني‌ تهديد مي ‌كرد و ديگري‌ گرايش‌ مدرن‌ كه‌ به‌ همراهي‌ با پيشرفت‌ زمانه‌ و ساختار جديد مشترك‌ از طريق‌ ادغام‌ در جوامع‌ لائيك‌ اروپايي‌ دعوت‌ مي ‌كرد.(45)

اين‌ درگيري‌ كه‌ به‌ مدت‌ يك‌ قرن‌ ميان‌ دو جنبش‌ روشنگري‌ يهوديت‌ و گروه هاي‌ منزوي‌ گيتو ادامه‌ داشت،‌ زمينه ‌هاي‌ يافتن‌ راه ‌حلي‌ ديگر جهت‌ مسئله‌ ی يهوديت‌ را فراهم‌ نمود. اين‌ مسئله ‌عبارت‌ بود از ناتواني‌ يهود از ادغام‌ كامل‌ در جوامع‌ بشري‌ محل‌ اقامت‌ خود، و در واقع‌ پاسخي ‌به‌ حركت‌ روشنگري‌ يهوديت‌ به شمار می رفت كه‌ زمينه‌ و بستر جنبش‌ صهيونيسم‌ را فراهم‌ ساخت.(46)

همزماني‌ آغاز جنبش‌ صهيونيسم‌ با گرايش هاي‌ استعماري‌ و توسعه‌ ی ناسيوناليسم‌ اروپايي‌، زمينه‌ را براي‌ مطرح‌ ساختن‌ استعمار فلسطين‌ به دست‌ اين‌ جنبش‌ به ‌عنوان‌ ابزار اروپائي ها فراهم‌ نمود، اما اين‌ نيز صحيح‌ نمي ‌باشد كه‌ جنبش‌ صهيونيسم‌ در مقابل‌ جنبش‌ روشنگري‌ يهودي ‌ايستاد و با ادغام‌ در جوامع‌ محل‌ اقامت‌ مخالفت‌ نمود و خواهان‌ ايجاد گيتوي‌ جديد در مكاني‌ جديد شد.(47)

با اين‌ حال‌ صهيونيسم‌ به ‌عنوان‌ جنبشي‌ لائيك‌ مطرح‌ شد و مشكل‌ اصلي‌ در برخورد با اين‌ جنبش‌، ایجاد تلفيق در همين‌ دوگانگي‌ است. در واقع‌ صهيونيسم‌ راه ‌حلي‌ براي‌ درگيري‌ يهوديان‌ سنتي‌ و حركت‌ روشنگري‌ يهوديت‌ بود، چون‌ نه‌ ادغام‌ كامل‌ و نه‌ انزواي‌ كامل‌ را نپذيرفت‌ و راه‌ حل‌ جديدي‌ با تكيه‌ بر آرمان‌ بازگشت‌ به‌ صهيون‌ ارائه‌ كرد.(48)

البته‌ پيش‌ بردن‌ اين‌ امر مستلزم‌ هماهنگي‌ فكري‌ بود، از اين ‌رو مقدمه‌ ی قوميت‌ يهود براساس‌ دين‌ مطرح‌ شد. بنابراين‌ صهيونيسم‌ در اين‌ جنبه‌ با لائيسم‌ در تضاد بود، در حالي كه ‌مدعي‌ لائيسم‌ بود و بر نژاد برتر تأكيد مي ‌كرد. اين كه‌ يهوديت‌ صفت‌ دين‌ و قوميت‌ است‌، راه ‌حلي‌ تلفيقي‌ پديد آورد، اما این تناقض‌ حتي‌ پس‌ از تأسيس‌ حكومت‌ نيز حل‌ نشد. حكومتي‌ كه‌ خود را روشنفكر و ليبرال‌ مي ‌داند قايل‌ به‌ جدايي‌ دين‌ از حكومت‌ است، دين‌ را موضوعي‌ فردي‌ مي ‌شمرد و انسان‌ عبري‌ جديدي‌ بجاي‌ يهودي‌ آواره‌ به وجود آورده‌ است.(49)

از اين رو جنبش‌ صهيونيسم‌، «ناسيوناليسم‌ يهودي‌» را بر مبناي‌ عامل‌ «دين» قرار داد و در واقع‌ با ارائه‌ ی فهم‌ ويژه‌ از ناسيوناليسم‌ كه‌ برپايه‌ ی راه‌ حل‌ التقاطي‌ از دين‌ و قوميت‌ استوار است‌، ايدئولوژي‌ جدیدی شكل‌ داده‌ است‌ كه‌ حتي‌ پس‌ از تشكيل‌ دولت‌ اسراييل‌ نیز نتوانست‌ مشكل‌ يهوديان‌ را حل‌ كند و به همین علت با ظهور كشمكش‌ ميان‌ دينداران‌ و سكولارها مواجه‌ شد.

علاوه‌ بر اين‌ جريان‌ ريشه ‌دار تاريخي، تحولات‌ بعدي‌ در سير و روند جنبش‌ صهيونيسم‌ و گروه ‌بندي هاي‌ مختلفي‌ كه‌ در درون‌ آن‌ به وجود آمد، زمينه‌ ی گسترده‌ تر شدن‌ اين‌ شكاف‌ را فراهم نمود:

1 ـ صهيونيسم‌ مذهبي‌؛ اين‌ انديشه‌ اغلب‌ به وسيله‌ ی عرفاي‌ يهودي‌ بيان‌ شده‌ است و به‌ آرزوي ‌بزرگ‌ انتظار منجي‌ يهوديت‌ مربوط‌ مي ‌شود. بر اين‌ اساس، در هنگام‌ ظهور منجي‌ در آخرالزمان، ‌سلطنت‌ خداوندي‌ بر تمام‌ بشريت‌ تحقق‌ خواهد يافت‌ و تمام‌ انسان ها به ‌سوي‌ سرزمين‌ ابراهيم ‌و موسي، روان‌ خواهند شد.

2 ـ صهيونيسم‌ سياسي‌؛ تئودور هرتزل‌ اين‌ انديشه‌ را ارائه‌ كرد و در سال‌ 1894 آن‌ را در قالب‌ يك‌ بنيان‌ سياسي‌ - فكري‌ در كتاب‌ خود (دولت‌ يهود) مدون‌ ساخت‌ و پس‌ از اولين ‌كنگره‌ ی صهيونيسم‌ جهاني‌ در شهر بال‌ سوئيس‌ به‌ كاربست‌ عملي‌ آن‌ پرداخت. هرتزل‌ برخلاف‌ روش‌ صهيونيسم‌ مذهبي‌ مطلقاً نسبت‌ به‌ خدا شكاك‌ بود و عليه‌ كساني‌ كه‌ يهوديت‌ را به ‌عنوان‌ يك‌ مذهب‌ صرف‌ تعريف‌ مي ‌كنند، مبارزه‌ مي ‌كرد.(50)

بدين‌ ترتيب‌ دو جريان‌ كاملاً متفاوت‌ و بعضاً متضاد شكل‌ گرفت‌ كه‌ به‌ چالش‌ با يكديگر پرداختند. صهيونيسم‌ سياسي‌ كه‌ به‌ هر شكل‌ ممكن‌ در پي‌ ايجاد كشوري‌ يهودي‌ بود و براي ‌تحقق‌ آن‌ هدف، وسايل‌ و راه هاي‌ مورد استفاده‌ را توجيه‌ مي ‌كرد؛ و انديشه‌ ی ديگر عبارت‌ از صهيونيسم‌ مذهبي‌ بود كه‌ به‌ اعتقاد آنان‌ براي‌ بازگشت‌ همه‌ ی يهوديان‌ به‌ سرزمين‌ موعود و مقدس،‌ تنها خداوند بايد شرايط‌ تحقق‌ آن‌ را فراهم‌ كند.(51)

اگرچه دولت‌ اسراييل‌ ‌یک دولت مذهبي‌ نيست‌، ولي‌ نبايد اين‌ واقعيت‌ را ناديده‌ انگاشت‌ كه‌ آن ها خود را يك‌ دولت‌ يهودي‌ معرفي‌ مي‌ كنند و اين‌ دولت‌ هيچ گاه‌ سعي‌ نكرده‌ است‌ به طور قانوني‌، مذهب‌ و سياست‌ را از هم‌ تفكيك‌ كند. شايان‌ ذكر است‌ كه‌ بن گوريون، اولين‌ نخست‌ وزير رژیم صهیونیستی‌ و بسياري‌ ديگر از سياستمداران‌ این رژیم‌ باور داشتند كه‌ مذهب‌ امري‌ خرافي‌ و متعلق‌ به‌ اعصار گذشته‌ است‌ و بدین جهت خود تلاشي‌ در جهت‌ اجراي‌ احكام‌ و شريعت‌ يهود نكردند، اما همين‌ سياستمداران‌ و غالب ‌انديشمندان‌ و روشنفكران‌ اسراييلي‌ علي الرغم‌ ناباوري‌ به‌ دين‌ كوشيده‌ اند شعائر و مناسك ‌مذهبي‌ را به‌ نحوي‌ با اصول‌ صهيونيسم‌ سازگار سازند تا در پرتو آن‌، دين‌ و دولت‌ در جامعه ی ‌سياسي‌ اسراييل‌ در هم‌ ادغام‌ شوند.(52)

اين‌ مسئله‌ در ابتداي‌ تأسيس‌ رژیم صهیونیستی ميان‌ چهار گرايش‌ ديني‌ يهوديان‌ به ‌نام هاي‌ جنبش ‌مزراحي‌ و جنبش‌ كارگر مزراحي‌ (نمايندگان‌ گرايش‌ صهيونيسم‌ ديني) و حزب‌ اگودات ‌اسراييل‌ و كارگران‌ اگودات‌ اسراييل‌ (گرايش‌ دوستداران‌ مسيح‌) بروز و ظهور يافت‌؛ به طوري كه ‌چهار حزب‌ مذكور در نشست‌ «شوراي‌ اراده‌ ی ملت» كه‌ بن گوريون‌ آن‌ را پيش‌ از اعلام‌ موجوديت‌ تشكيل‌ داده‌ بود، شركت‌ كردند. گروه های مذکور كه‌ به‌ منظور تعيين‌ متن‌ نهايي‌ اعلاميه ی ‌تاسيس‌ موجوديت‌ اسراييل‌ در اين‌ شورا گرد هم‌ آمده‌ بودند، تلاش‌ نمودند در متن‌ اعلاميه‌ ی موجوديت ‌اسراييل‌ عبارت‌ ذيل‌ گنجانده‌ شود: «ما به‌ كمك‌ خداوند و قدرت‌ بي ‌مانند او به‌ استقلال‌ دست‌ يافتيم».(53) اما اين‌ خواسته‌ با مخالفت‌ اعضاي‌ شورا خصوصاً نمايندگان‌ مپام‌ رد شد. در نهايت‌ بن ‌گوريون‌ اين‌ عبارت‌ را جهت‌ حل‌ اختلاف‌ دو طرف‌ پيشنهاد كرد: «با اتكا به‌ خداي ‌اسراييل، به‌ دست‌ خود اين‌ بيانيه‌ را امضا مي‌ كنيم.»(54)

در اين‌ زمان‌ گرايش هاي‌ ديني‌ جهت‌ ورود به‌ عرصه‌ ی قدرت‌ سياسي‌ آمادگي‌ خويش‌ را اعلام‌ كرده‌ بودند و بدين‌ ترتيب‌ هم ‌پيماني‌ ساختاري‌ ميان‌ جنبش‌ كارگري‌ صهيونيستي‌ و حزب‌ اصلي‌ صهيونيست‌ ديني، يعني‌ "مفدال" شكل‌ گرفت‌ و اين‌ حزب‌ به‌ مثابه‌ ی شريك‌ اصلي ‌ائتلاف‌ در نظام‌ سياسي‌ اسراييل‌ از سال‌ 1956، شناخته‌ شد.(55) بدين‌ ترتيب، بن‌ گوريون ‌تلاش‌ نمود تا از جايگاه‌ روحانيون‌ يهود در فرهنگ‌ اسراييل‌ فراتر رود‌ و ارزش هاي‌ دولت‌ جديد را بر پايه‌ ی ائتلاف‌ تورات‌ و صهيونيسم‌ بنا كند، زيرا وي‌ به‌ نقش‌ دين‌ در راه‌ تقويت‌ انديشه ‌هاي‌ صهيونيستي‌ و جذب‌ مهاجران‌ به‌ فلسطين‌ واقف‌ بود و حتي‌ مي ‌گفت «جاودانگي‌ اسراييل‌ به ‌دو عامل‌ وابسته‌ است:‌ دولت‌ اسراييل‌ و تورات‌». اما در عين‌ حال‌ وی‌ اعتقاد داشت‌ كه ‌«دين‌ يك‌ وسيله‌ ی نقليه‌ است‌ كه‌ فقط‌ گاهي‌ اوقات‌ بايد از آن‌ استفاده‌ كنيم، نه‌ همه‌ ی اوقات.»(56)

بدين‌ صورت‌ بن‌ گوريون‌ و دينداران‌ صهيونيست‌ به‌ فرمول هاي‌ جديدي‌ دست‌ يافتند كه‌ طبق‌ آن ها دولت‌ موظف‌ شد در زمينه ‌هاي‌ مختلفي‌ عرصه‌ را براي‌ دينداران‌ و روحانيون‌ يهودي ‌و نهادهاي‌ مذهبي‌ بازگذارد،‌ كه‌ نمونه‌ ی آن ها در زمينه‌ ی ازدواج‌ و طلاق، مراسم‌ عزاداري، آموزشي، تعطيلي‌ روز شنبه‌ و حرمت‌ آن‌ و غذاهاي‌ شرعي‌ مي‌ باشد، تا از اين‌ طريق‌ بتوانند اشكالات‌ رابطه‌ ی دين‌ و دولت‌ را رفع‌ نموده‌ يا به‌ حد اقل‌ برسانند.(57) اين‌ موضوع‌ به‌ حل ‌مسئله‌ ميان‌ طرفين‌ منجر شد، اما با وجود این که احزاب‌ ديني‌ وارد عرصه‌ ی قدرت‌ سياسي‌ شدند و در حكومت‌ خود را شريك‌ ‌دانستند، ولي‌ صهيونيسم‌ در اين‌ تلفيق‌ نتوانست‌ موفقيت‌ كامل ‌به دست‌ آورد و در واقع تنها یک مصالحه‌ ميان‌ طرفين‌ صورت‌ گرفت‌.

صهيونيسم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ حركت‌ لائيك‌ مبتني‌ بر آموزه‌ هاي‌ قومي، ريشه ‌هاي‌ خود را در گذشته‌، تبار و ميراث‌ فرهنگي‌ يهود جستجو مي‌ كند، حال‌ آن كه‌ اين‌ گذشته‌ و آن‌ ميراث‌ ماهيتاً ديني‌ است. صهيونيسم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ حركت‌ لائيك‌ قومي‌ خواستار رهايي‌ از يهوديت‌ سنتي ‌است‌ اما در عمل‌ گرفتار تناقض‌ مي‌ شود كه‌ نتيجه‌ آن‌ در كشمكش‌ دينداران‌ و سكولارها مشخص‌ مي‌ گردد. به‌ هرحال‌، نقاط‌ اصلي‌ افتراِق ميان‌ دينداران‌ و سكولارها كه‌ گاهي‌ سبب‌ كشمكش هاي ‌حاد در اسراييل‌ شده‌ است - و حتي‌ به‌ درگيري‌ فيزيكي‌ نيز کشیده می شود - را مي‌ توان‌ در چند مورد عمده خلاصه‌ نمود:

1 ـ  اختلاف‌ بر سر اين كه‌ يهودي‌ كيست‌؟

يكي‌ از اختلاف هاي‌ عمده‌ ميان‌ دينداران‌ و سكولارها در جامعه‌ ی اسراييل‌ به‌ اين‌ موضوع ‌برمي‌ گردد كه‌ يهودي‌ چه‌ كسي‌ محسوب‌ مي ‌شود و ملاك‌ و معيار يهودي‌ بودن‌ چيست؟ برحسب‌ احكام‌ تلمود و آنچه‌ به‌ يهوديت‌ رباني‌ موسوم‌ شده، يهودي‌ كسي‌ است‌ كه‌ از يك‌ مادر يهودي‌ زاييده‌ شده‌ و يا خود به‌ ديانت‌ يهودي‌ گرويده‌ باشد كه‌ اين‌ تعريف‌ مشتمل‌ بر دو بعد نژادي‌ است‌ كه‌ هر فرزندي‌ كه‌ از بطن‌ يك‌ مادر يهودي‌ زاييده‌ شده‌ باشد، يهودي ‌شناخته‌ مي ‌شود، اگرچه‌ به‌ تعاليم‌ ديني‌ يهوديت‌ عمل‌ نكند و ديگر، بعد ديني‌ است كه‌ به‌ حكم‌ آن ‌هركس‌ به‌ اوامر و نواهي‌ ديانت‌ يهودي‌ گردن‌ نهد و به‌ آن ها عمل‌ كند، از لحاظ‌ ديني‌ يهودي‌ تلقي‌ مي ‌شود.(58)

اين‌ تعريف‌ قبلاً معيار تميز يهوديان‌ و غير يهوديان‌ بود، اما با فرارسيدن‌ سده‌ ی هجدهم ‌ميلادي‌ اين‌ مسئله‌ مطرح‌ شد كه‌ آيا يهوديان‌ «قرائيون» و «مارانو» و «دونمه» يهودي‌ شناخته‌ مي ‌شوند يا نه؟ به علاوه‌ با پيدايش‌ جنبش هاي‌ هسكالا، يهوديت‌ اصلاح‌ گرا، يهوديت‌ محافظه‌ كار، يهوديت‌ نوگرا و گرايش هاي‌ الحادي‌، تشكيك‌ ديني‌ در ميان‌ يهوديان‌ ظهور كرد و هريك‌ از اين‌ گروه ها قرائت‌ خاصي‌ از يهوديت‌ ارائه‌ مي ‌دادند.(59) يهوديان‌ لائيك‌ معتقدند هركس‌ به‌ يهودي‌ بودن‌ اقرار و به‌ احكام‌ مذهبي‌ عمل‌ كند يهودي‌ است‌. همچنین از نظر لائيك‌ ها هر شهروند اضافي‌ كه‌ به‌ اسراييل‌ قدم‌ مي ‌گذارد موجب ‌پيشرفت‌ اقتصادي‌ دولت‌ مي‌ شود و حكومت‌ را به‌ جلو مي ‌برد، بنابراين‌ هر مهاجري‌ كه‌ به ‌شكل‌ قانوني‌ به‌ اسراييل‌ آمده‌ است، بدون‌ توجه‌ به‌ الزامات‌ ديني‌ بايد پذيرفته‌ شود.(60)

این در حالي است كه‌ يهوديان‌ ارتدكس‌ معتقدند تنها كسي‌ يهودي‌ است‌ كه‌ از يك‌ مادر يهودي‌ متولد شده‌ باشد و اگر كسي‌ از يك‌ مادر يهودي‌ متولد نشده‌ باشد نمي‌ تواند وارد دين‌ يهود شود، هرچند به‌ يهوديت‌ اقرار كرده‌ باشد و مناسك‌ مذهبي‌ را انجام‌ دهد. بخش‌ وسيعي‌ از سكولارها مي ‌كوشند يهوديان‌ ديندار را قانع‌ كنند كه‌ موضوع‌ تعريف ‌هويت‌ يهوديان‌ را قطعي‌ نكنند و مي‌ گويند هرگونه‌ تلاش‌ براي‌ ارائه‌ ی تعريف‌ هويت‌، ما را به‌ دام ‌ارتدوكس ها مي ‌اندازد. يهودي‌ كسي‌ است‌ كه‌ در گروه هايي‌ كه‌ ملت‌ يهود نام‌ دارد، عضويت‌ دارد يا به‌ عبارت‌ خلاصه ‌تر، يهودي‌ كسي‌ است‌ كه‌ فرزند ملت‌ يهود باشد.(61)

صهيونيست هاي‌ ناوابسته‌ به‌ دين‌ معتقدند مبناي‌ هويت‌ يهودي، يك‌ هويت‌ قومي‌ واحد يهودي‌ است‌ كه‌ همان‌ واكنش‌ در برابر تهاجمات‌ دشمنان‌ يهود بر قوم‌ يهود است‌ كه‌ يهوديان‌ را عنصري‌ بيگانه‌ در وطن‌ ديگران‌ مي ‌شمارد. برخي‌ صهيونيست هاي‌ سوسياليست‌ منشأ اين ‌هويت‌ يهودي‌ را موقعيت‌ طبقاتي‌ متمايز يهوديان‌ در جوامع‌ غربي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ گروه‌ كاري ‌دلال‌ مي ‌دانند و كساني‌ مثل‌ هرتزل، نورداو و اهارون‌ گوردون‌ از ديگر سران‌ صهيونيسم، هوادار اين‌ تعريف‌ اند.(62)

به‌ استناد نظر دادگاه‌ عالي‌ اسراييل‌، مشكل‌ تعريف‌ هويت‌ يهودي‌ ريشه‌ در اعتقادات ‌دارد. بر اساس‌ شرايع‌ متعارف‌ و سنتي‌ يهوديت، يهودي‌ بودن‌ با آنچه‌ كه‌ به‌ نام‌ پيمان‌ ابدي‌ ميان‌ خالق‌ و ملت‌ برگزيده ‌اش‌ ناميده‌ مي‌ شود، ارتباط‌ دارد. مطابق‌ اين‌ ديدگاه‌، يهودي‌ به‌ كسي ‌اطلاِق مي ‌شود كه‌ از مادر يهودي‌ مذهب‌ به‌ دنيا آمده‌ يا برابر اصول‌ و مقررات‌ به‌ دين‌ يهوديت ‌يا به‌ پيمان‌ ميان‌ ابراهيم‌ پيغمبر و پروردگار ملتزم‌ شده‌ باشد. بنابراين‌ ملاك‌ يهودي‌ بودن‌، اعتقاد به‌ دين‌ يهوديت‌ نيست‌ بلكه‌ بيشتر بر زاده‌ شدن‌ از مادر يهودي‌ تأكيد دارد.(63)

تعريف‌ يهودي‌ از ديدگاه‌ قوانين‌ خاخامي‌ بدين‌ صورت‌ است‌: «يهودي‌ شخصي‌ است كه‌ از يك‌ مادر يهودي‌ متولد شده‌ است و يا طبق‌ قوانين‌ خاخامي‌ به‌ يهوديت‌ تغيير دين‌ داده‌ باشد.» بنابراين‌ در اين‌ تعريف‌ دو پارامتر بيولوژيكي‌ و مذهب‌ براي‌ يهودي‌ بودن‌ وجود دارد اما مي‌ توان‌ گفت‌ پارامتر بيولوژيكي‌ بر مذهب‌ تفوِق دارد چرا كه‌ مطابق‌ قوانين‌ خاخامي، يهودي‌ كه‌ از يك‌ مادر یهودی به دنيا آمده‌ باشد حتي‌ اگر از دين‌ يهود هم‌ برگردد، باز هم‌ يهودي ‌است.(64)

پس‌ از برپايي‌ دولت‌ و تصويب‌ قانون‌ بازگشت‌ در سال‌ 1950، اين‌ مشكل‌ بيشتر بروز يافت، زيرا به‌ حكم‌ اين‌ قانون‌ هر يهودي‌ حق‌ بازگشت‌ به‌ موطن‌ اصلي‌ خود را داشت‌ و به ‌موجب‌ همان‌ قانون،‌ تشخيص‌ كساني‌ كه‌ خود را يهودي‌ می دانستند‌ و قصد آمدن‌ به‌ فلسطين‌ را داشتند، به‌ عهده‌ ی وزارت‌ داخله بود. قانون‌ تابعيت سال‌ 1952 نيز تعريف‌ دقيقي‌ از يهوديت‌ ارائه ‌نكرده است، اما سرانجام‌ در اصلاحيه‌ ی قانون‌ بازگشت‌ مصوب‌ سال‌ 1970، اين‌ تعريف‌ گنجانده‌ شد:‌ «يهودي‌ كسي‌ است‌ كه‌ از يك‌ مادر يهودي‌ زاييده‌ شده‌ و يا به‌ ديانت‌ يهودي‌ گرويده‌ است و دين ‌ديگري‌ را نپذيرفته‌ باشد.»(65) اما خاخام هاي‌ ارتدوكس‌ به‌ اين‌ تعريف‌ قانع‌ نبودند و اصرار داشتند كه‌ بايد عبارت‌ «بر طبق‌ شريعت‌ يهودي‌، هالاخاه‌» به‌ ذيل‌ تعريف‌ مذكور اضافه‌ گردد، كه‌ اين‌ پيشنهاد از سوي‌ اكثريت‌ يهوديان‌ جهان‌ و گروه هاي‌ بسياري‌ از يهوديان‌ مقيم‌ قلمرو رژیم صهیونیستی‌ غير قابل‌ قبول‌ تلقي‌ مي‌گرديد.(66)

با مهاجرت‌ يهوديان شوروي‌ سابق‌ به‌ اسراييل‌ و وجود غير يهوديان‌ در ميان‌ آنان، بحث ها‌ داغ تر شد، چون‌ خاخام ها، يهودي‌ بودن آنان‌ را نپذيرفتند و يهودي‌ بودن‌ آنان‌ مورد قبول واقع نگردید. خاخام ها مي ‌گفتند يهودي‌ ساختن‌ مثلاً مسيحيان‌ و جذب‌ آنان‌ به‌ اسراييل،‌ بافت‌ اجتماعي‌ ما را برهم ‌مي‌ زند و حكومت‌ نيازمند اكثريت‌ يهود است‌ و اگر سرزمين‌ ما از آن‌ يهوديان‌ نباشد، حق ‌تاريخي‌ و اخلاقي‌ براي‌ بقا نخواهيم‌ داشت.(67) اين‌ مسئله‌ با ايجاد اشكالات‌ فراواني‌ براي ‌مهاجران‌ جديد، باعث‌ بروز بحران‌ هويت‌ در اين‌ جامعه‌ گرديده‌ است‌.

با بررسي‌ جامعه‌ ی اسراييل‌ مي‌ بينيم‌ كه‌ اين‌ جامعه‌ بر اساس‌ مهاجرت‌ يهوديان‌ از نقاط‌ مختلف‌ جهان‌ تشكيل‌ يافته‌ است‌ و در واقع‌ مشكل‌ اصلي‌ را وضعيت‌ تركيبي‌ جامعه‌ ايجاد مي‌ كند، زيرا يهودياني‌ كه‌ از كشورهاي‌ مختلف‌ به‌ اين‌ كشور مهاجرت‌ كرده‌ اند برطبق‌ قوانين‌ و مقررات‌ كشور خود عمل‌ نموده ‌اند. به طور مثال‌ در رابطه‌ با قوانين‌ ازدواج‌ و طلاِق، تنها خاخام ‌ها بايد بر آن ها نظارت‌ كنند و بر اساس‌ قوانين‌ مربوطه‌، ازدواج‌ يك‌ فرد يهودي‌ با فرد غير يهودي‌ ممنوع‌ مي ‌باشد، ولي‌ يهوديان‌ مهاجر‌ اين‌ قوانين‌ را قبل‌ از مهاجرت‌ خود رعايت‌ نكرده‌ اند؛ و اين‌ معضل‌ بزرگ‌ در خصوص‌ اين كه‌ آيا اين‌ مهاجرين‌ را بايد جزء يهوديان‌ به حساب‌ آورد يا نه‌، به وجود آمده‌ است‌. در اين‌ خصوص‌ دينداران‌ تأكيد مي ‌كنند كه‌ پيوستن‌ غير يهوديان‌ به‌ جامعه ی ‌اسراييل‌ موجب‌ كاهش‌ توجيهات‌ وجود حكومت‌ يهود مي ‌شود و بنابراين‌ يهودي‌ كسي‌ است‌ كه‌ يكي‌ از آباء و اجدادش‌ يهودي‌ باشد، اما سكولارها بر اين‌ باورند كه‌ هرشخص‌ جوياي‌ كار كه‌ به‌ صورت‌ قانوني‌ به‌ اسراييل‌ مهاجرت‌ كرده‌ است بايد از سوي‌ دولت‌ صرف ‌نظر از اعتقادات ‌ديني ‌اش‌ محترم‌ شمرده‌ شود.(68)

دينداران‌ تأكيد دارند كه‌ حق‌ خاخام هاي‌ ارتدوكس‌ است‌ كه‌ مشخص‌ كنند يهودي‌ كيست‌ و كدام‌ جريان‌ ديني‌ مي‌ تواند شيوه ی يهودي‌ سازي‌ را براي‌ خود مقرر سازد. بنابراين ‌لائيك ها نبايد در اين‌ باره‌ موضعي‌ اتخاذ كنند، چون‌ اين‌ مسئله‌ صرفاً ديني‌ است‌ و آنان‌ بي‌ دين ‌هستند. اما سكولارها روش‌ دينداران‌ را براي‌ احراز هويت‌ ديني‌ اشخاص‌ به‌ سخره‌ مي ‌گيرند و مي ‌گويند دينداران‌ بايد بيني‌ و پوست‌ شخص‌ داوطلب‌ را بررسي‌ و از وي‌ درباره‌ ی برخي ‌امور جنسي‌ سؤال‌ كنند و زنان‌ نيز بايد فرم‌ مربوطه‌ را به‌ صورت‌ كامل‌ پاسخ‌ دهند تا حق ‌پيوستن‌ به‌ دين‌ يهود را پيدا كنند و در نهايت‌ در شناسنامه ی ‌شان‌ دين‌ و مذهب‌ آن ها به‌ عنوان‌ يك ‌يهودي‌ ناب‌ قيد شود.(69)

مسئله‌ ی ديگري‌ كه‌ به‌ تبع‌ سؤال‌ «يهودي‌ كيست‌» پيش‌ آمد، وحدت‌ ملت‌ بود و اين كه‌ آيا يهوديان‌ خود را ملت‌ واحدي‌ مي‌ دانند يا نه؟ اين‌ امر با مهاجرت‌ يهوديان‌ «فلاشا» كه‌ از اتيوپي ‌مهاجرت‌ كرده‌ بودند، به‌عنوان‌ اختلافاتي‌ ديگر میان دينداران‌ و لائيك ها آشكار شد كه‌ روزنامه‌ ی "عل‌ همشمار" (به‌ زبان‌ عبري) طي‌ سؤالي‌ يادآور شد كه‌ چرا يهوديان‌ اتيوپي‌ تعميد شدند؟ مگر آن ها يهودي‌ واقعي‌ نبودند و اگر يهودي‌ نبودند چرا به‌ اسراييل‌ دعوت‌ شدند؟ اگر چه‌ خاخام‌ "عوفاديا يوسف"‌ يهوديت‌ فلاشاها را در سال‌ 1973 نپذيرفت‌، اما مركز خاخام ها، خواهان‌ تعميد آنان‌ بود. برخي‌ خاخام ها يهوديت‌ آن ها را همانند يهوديان‌ سياهپوست‌ آمريكايي‌ نپذيرفتند، در نتيجه‌ از حقوق خود محروم‌ شدند و حتي‌ در ارتش‌ نيز مورد پذیرش قرار نگرفتند.(70)

لاييك ها معتقدند كه‌ دينداران‌ باعث‌ در هم‌ ريختن‌ وحدت‌ ملي‌ هستند و اين كه‌ نهادهاي ‌ديني‌ تبديل‌ به‌ فاجعه ‌اي‌ ملي‌ شده اند. آن ها احساس‌ مي‌ كنند كه‌ احزاب‌ ديني‌ تعديلات‌ و توافقات‌ را نپذيرفته و از مدت ها پيش‌ توافق‌ وضع‌ موجود را برهم‌ زده‌ اند. در مقابل‌ دينداران‌ با رد ادعاي‌ لاييك ها، معتقدند صهيونيسم‌ حركتي‌ واحد در صفوف‌ مردم‌ اسراييل‌ بود، همان گونه ‌كه‌ كمونيست ها در روسيه‌ به‌ عنوان‌ حركتي‌ واحد بودند، اما صهيونيسم‌ ملت‌ را سامان‌ و وحدت ‌نبخشيد و از دين‌ و قوميت‌ واحد تهي‌ بود. به‌ نظر آن ها راه‌ حل‌ مشترك‌، صلح‌ ميان‌ ملت هاي‌ گوناگون‌ اسكان‌ يافته‌ در اين‌ سرزمين‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ قانون‌ تورات‌ است‌ که دوري‌ از آن‌ باعث تفرقه‌ شده‌ است.(71)

2 ـ  طبيعت‌ و هويت‌ دولت

اختلاف‌ بر سر اين كه‌ يهودي‌ كيست‌ و فروريختن‌ وحدت‌ ملي‌، به تدریج باعث‌ اختلاف‌ بر سر طبيعت‌ و هويت‌ دولت‌ شده‌ است. يكي‌ از محورهاي‌ اختلاف‌ در اين‌ زمينه، ناشي‌ از تفاسير متعددي‌ است‌ كه‌ يهوديان‌ ارتدكس‌ و متعصب‌ از طرفي‌ و يهوديان‌ غيرمذهبي‌ از طرف‌ ديگر نسبت‌ به‌ دولت‌ يهود قائل اند. در حالي كه‌ غير مذهبي ها دولت‌ يهود را در يك‌ چارچوب‌ جهاني‌ مي ‌نگرند و آن‌ را همچون‌ دولت‌ فرانسه‌ براي‌ فرانسوي ها برمي ‌شمرند، يهوديان‌ ارتدكس‌ معتقدند دولت‌ يهود بايد تجسم ‌و تبلور خواسته ‌ها و اعتقاداتي‌ باشد كه‌ از شريعت‌ يهود يا «هالاخاه‌» برمي ‌خيزد. به‌ همين‌ علت،‌ يهوديان‌ ارتدكس‌ در يك‌ مبارزه‌ ی مستمر قرار گرفته ‌اند، اما غير مذهبي ها باز گذاشتن‌ عرصه‌ براي‌ پيروي‌ آزادانه‌ از مذهب‌ در قالب‌ يك‌ نظام‌ چندحزبي‌ و خالي‌ از سختگيري‌ را توصيه‌ مي‌ كنند.

اكثر رهبران‌ رژیم صهیونیستی‌ چه‌ از حزب‌ ليكود و چه‌ از حزب‌ كارگر، از گروه‌ يهوديان‌ لاييك ‌هستند كه‌ بسيارشان‌ نه‌ تنها غير ديني‌، بلكه‌ ضد دين‌ هستند و به‌ شدت‌ مسايل‌ ديني‌ را تحقير مي‌ كنند. هرتزل‌ به‌ عنوان‌ بنيانگذار جنبش‌ صهيونيسم‌ مسايل‌ ديني‌ را مسخره‌ مي ‌كرد و بن گوريون‌ هم‌ هميشه‌ افتخارش‌ اين‌ بود كه‌ بگويد مذهب‌ چيز منفوري‌ است. لاييك ها منظور شان‌ از ايجاد سرزمين‌ يهودي، حفظ‌ ملت‌ يهود يا نژاد يهود در مقابل‌ ساير مليت‌ ها است. اين ها صهيونيست‌ سياسي‌ محسوب‌ مي ‌شوند و اعتقاد دارند كه‌ قوم‌ يهود به‌ دليل‌ خصلت هاي ‌تاريخي‌ كه‌ دارد، يك‌ ملت‌ واحد محسوب‌ مي ‌شود و با اين كه‌ در جهان‌ پراكنده‌ شده‌ اند، به‌ علت‌ حفظ‌ خصلت هاي‌ خودش‌ هيچ‌ وقت‌ حاضر نشد كه‌ در ملت هاي‌ ديگر ادغام‌ شود، اما مذهبي ها مي ‌گويند كه‌ ما اين‌ كشور را به‌ اين‌ دليل‌ تشكيل‌ داديم‌ كه‌ احكام‌ تورات‌ را بر ملت‌ يهود حاكم‌ كنيم‌، يعني‌ تفسيري‌ بنيادگرانه‌ از دولت‌ ارائه‌ مي‌ كنند و مي ‌گويند وظيفه‌ دولت‌ اجراي‌ احكام‌ مذهبي‌ است‌.(72)

گرايش هاي‌ سكولار نه‌ تنها خواهان‌ جدايي‌ ميان‌ «دولت‌ اسراييل‌» به‌ مثابه‌ ی يك‌ دولت ‌يهودي‌ و سنت هاي‌ ديني، بلكه‌ خواهان‌ سرايت‌ اين‌ جدايي‌ در عرصه ‌هاي‌ رسمي‌ و قضايي ‌شدند. سكولارها معتقدند گرايش هاي‌ ديني‌ در اسراييل‌ از منظر ديدگاه هاي‌ ليبراليستي ‌مثبت‌ نيست‌ و با منشور حقوق بشر مغايرت‌ دارد. مثلاً معيار ازدواج‌ بر حسب‌ قوانين‌ اسراييل ‌با دين‌ پيوند خورده‌ و دين‌ موجب‌ مي ‌شود ديگر شهروندان‌ اسراييلي‌ پيرو اديان‌ ديگر نتوانند در اين‌ جامعه‌ ازدواج‌ كنند. در نتيجه‌ مطابق‌ ديدگاه‌ سكولارها، قوانين‌ موجود و طرفداران‌ آن‌ بايد از عرصه‌ ی حكومت‌ اسراييل‌ حذف‌ شوند.(73)

به‌ نظر شخصيت هاي‌ سكولار، دولت‌ اسراييل‌ نمي ‌تواند ديندار باشد زيرا اسراييل ‌نمي‌ تواند خود را از تأثيرگذاري هاي‌ محيط‌ بين ‌المللي‌ حفظ‌ كند. "يعقوب‌ كاتس " در اين‌ زمينه مي‌ گويد: «انديشه‌ ی تأسيس‌ دولت‌ اسراييل‌ در آغاز از سوي‌ صهيونيست ‌ها سامان‌ پيدا كرده است، زيرا در چارچوب‌ سنت‌ دين‌ يهود، تشكيل‌ دولت‌ جايگاه‌ ندارد. در اين‌ چارچوب‌ اصلاً پديده‌ اي‌ به نام‌ دولت‌، به‌ دليل‌ آن كه‌ با شريعت‌ يهود سازگاري‌ ندارد به‌ رسميت‌ شناخته‌ نشده است، در نتيجه‌ بايد دين‌ از دولت‌ جدا شود زيرا دين‌ با توجه‌ به‌ مجموعه‌ ی سنت هايش‌ نمي‌ تواند در خدمت‌ دولت‌ مدرن‌ باشد و دولت‌ بايد به‌ هر قيمتي‌ به‌ حركت‌ خود در جهان‌ معاصر ادامه ‌دهد.»(74)

سند استقلال‌ اسراييل‌ درباره‌ ی تشكيل‌ رژيم‌ مي ‌گويد: «ما حكومت‌ يهودي‌ اعلام‌ كرديم، نه‌ حكومت‌ دموكراتيك‌ و صهيونيست. يهوديت‌ همان‌ آيين‌ يهود است‌ و سمبول‌ حكومت‌ معبد سليمان‌ است‌ كه‌ نشان‌ دهنده‌ ی وحدت‌ دين‌ و قوميت هاي‌ يهودي‌ است‌ و حق‌ تاريخي‌ ديني‌ ما را براي‌ سيادت‌ بر اين‌ سرزمين‌ رقم‌ زده‌ است.»(75) نويسنده‌ اي‌ به نام‌ «آرئيل‌ گريچ‌» با اشاره‌ به‌ تناقضات‌ موجود در جامعه‌ ی اسراييل‌ مي ‌پرسد كه‌ آيا دولت‌ اسراييل‌ ديني‌ است‌ يا نه؟ وي‌ خود پاسخ‌ مي‌ دهد كه‌ حكومت‌ در جوهره‌ ی خود ديني‌ است‌ ولي‌ پوششي‌ از لائيسم‌ آن‌ را فراگرفته‌ و اين‌ امر هويت‌ حكومت‌ را بيشتر زير سؤال‌ مي‌ برد كه‌ باعث‌ نگراني‌ است‌.(76)

جناح‌ تندرو يهودي‌ را مي ‌توان‌ بنيادگرايان‌ دين‌ يهودي‌ توصيف‌ كرد، زيرا آن ها هيچ‌ قانوني‌ را به جز قانون‌ ديني‌ و هيچ‌ دادگاهي‌ را جز دادگاه‌ ديني‌ قبول‌ ندارند. بايد‌ گفت‌ جامعه‌ ی اسراييل‌ دچار قطب‌ بندي‌ خاصي‌ شده‌ است، زيرا اكثريت‌ این جامعه به‌ روش ‌اروپايي‌ و مشي‌ ليبرال‌ گرايش‌ دارند و اقليت‌ مي ‌خواهند جامعه‌ را به‌ دوران هاي‌ گذشته ‌برگردانند. اين‌ حالت‌ نشانه‌ ی برجسته ‌اي‌ از قطب‌ بندي‌ و نمايانگر شكاف‌ سياسي، فكري‌ و فرهنگي‌ در اسراييل‌ است، زيرا يهوديان‌ لاييك‌ مي‌ گويند هيچ‌ چيز مشترك‌ ميان‌ ما و يهوديان‌ تندرو وجود ندارد و بنيادگرايان‌ در پاسخ‌ مي‌ گويند كه‌ لاييك ها و ليبرال ها كساني‌ هستند كه‌ آلوده ‌به‌ تمدن‌ غربي‌ شده ‌اند و ديگر يهودي‌ به شمار نمی روند. بحران‌ كنوني‌ اسراييل‌ این است‌ كه‌ جامعه‌ ميان‌ گرايش‌ به‌ يك‌ جامعه‌ ی دموكراتيك‌ و يا افتادن‌ در ورطه ی یک جاهليت‌ بنيادگراي‌ تندرو مردد است‌.(77)

شايان‌ ذكر است‌ كه‌ مذهبي ها علي الرغم‌ اين كه‌ شامل‌ گروه‌ اندكي‌ در جامعه‌ ی اسراييل‌ مي ‌شوند، ولي‌ از نفوذ بسيار بالايي‌ در اين‌ جامعه‌ برخوردارند و قادرند دموكراسي‌ را به ‌خطر اندازند و به‌ همين‌ دليل‌ سياستمداران‌ جهت‌ حفظ‌ آراي‌ آن ها از موضعگيري‌ در مقابل‌ آن ها خودداري‌ و سكوت‌ پيشه‌ مي ‌كنند. نيروهاي‌ لاييك‌ تلاش‌ مي‌ كنند از دموكراسي‌ دفاع کنند تا تحت‌ تأثير جنجال‌ نيروهاي‌ غير لاييك‌ قرار نگيرد اما مذهبيون‌ بر اين‌ باورند كه‌ تحت‌ فشار حكومت‌ دموكراتيك ‌اند؛ حكومتي‌ كه‌ قوانين‌ لاييك‌ را فراتر از تعاليم ‌تورات‌ قرار داده‌ است.

ميزان‌ نفوذ افراطيون‌ مذهبي‌ در دولت‌ و فشار براي‌ اجراي‌ فرامين‌ ديني، همواره‌ معضل ‌دولت هاي‌ اسراييل‌ بوده‌ است به طوري كه‌ در دولت‌ "ايهود باراك " احزاب‌ مذهبي‌ به‌ راحتي‌ نظرات‌ خود را بر دولت‌ تحميل‌ می كنند‌ و اين‌ مسئله‌ به خوبي‌ نقش‌ دين‌ را در جريانات‌ سياسي‌ نشان‌ مي ‌دهد. به ‌عنوان‌ مثال‌ مي‌ توان‌ به‌ بحراني‌ اشاره‌ نمود كه‌ مربوط‌ به‌ انتقال‌ سوپرهيترهاي‌ نيروگاه هاي‌ برق در روز شنبه‌ بود. دولت‌ دليل‌ اين‌ كار در روز شنبه‌ را حجم‌ پايين‌ ترافيك‌ در اين‌ روز اعلام‌ نمود، ولي‌ يهوديان‌ افراطي‌ معتقد بودند كه‌ روز شنبه‌، روز مقدس‌ براي‌ استراحت‌ و عبادت‌ است‌ و اين‌ امر يعني‌ انتقال‌ سوپرهيترها، اصول‌ و ارزش هاي‌ اعتقادي شان‌ را خدشه‌ دار كرده‌ است‌.(78)

از موارد ديگري‌ كه‌ مي ‌توان‌ در ذيل‌ اختلافات‌ دينداران‌ و سكولارها در خصوص‌ ماهيت‌ دولت‌ نام‌ برد، مسئله‌ یز قانون‌ اساسي‌ مي‌ باشد كه‌ به‌ ابتداي‌ تأسيس‌ اسراييل‌ در سال ‌1948 برمي‌ گردد. در اين‌ سال‌ (1948) قرار شد قانون‌ اساسي‌ اسراييل‌ نوشته‌ شود اما بر سر اين كه‌ در قانون‌ اساسي‌ گفته‌ شود دولت‌ اسراييل‌ يك‌ دولت‌ سكولار است‌ يا يك‌ دولت مذهبي‌، نزاع‌ پيش‌ آمد و قانون‌ اساسي‌ نوشته‌ نشد و هنوز هم نانوشته‌ باقی مانده است،‌ ولي‌ براي‌ جبران‌ قانون‌ اساسي‌ نانوشته، قوانيني‌ تصويب‌ شده‌ كه‌ به‌ آن‌ «Basic Law» مي ‌گويند، يعني‌ قوانين‌ پايه ‌اي‌ كه‌ جايگزين‌ قانون‌ اساسي‌ است.(79) از جمله‌ ی اين‌ قوانين،‌ قانون‌ پارلمان‌، قانون‌ رياست دولت‌، قانون‌ اقتصاد دولت‌، قانون‌ ارتش‌، قانون‌ قضاوت، قانون‌ ناظر دولت‌، قانون‌ حفظ‌ منزلت‌ و آزادي‌ انسان و قانون‌ آزادي‌ مشاغل‌ مي‌ باشد. تغيير و لغو اين‌ قوانين‌ تنها از طريق ‌پارلمان‌ و با اكثريت‌ ويژه‌ و غير عادي‌ اعضا امكان‌ پذير مي‌ باشد.(80)

 

3 ـ خدمت‌ نظام‌ وظيفه

پس‌ از تأسيس‌ اسراييل‌ و وضع‌ قانون‌ خدمت‌ اجباري‌ در سال‌ 1950 براي‌ هريهودي‌ كه‌ به‌ سن‌ 18 سالگي‌ برسد، برخي‌ سران‌ جبهه‌ ی ديني‌ اگودات‌ اسراييل‌ از بن گوريون‌ خواستند كه‌ طلبه ‌هاي‌ مدارس‌ تلمودي‌ از خدمت‌ نظامي‌ معاف‌ شوند، چون‌ مي ‌خواهند نسل ‌خاخام هايي‌ را جبران‌ كنند كه‌ در اروپا در دوران‌ سلطه‌ ی نازي ها كشته‌ شدند؛ و نيز طلاب‌ علوم ‌ديني‌ به علت‌ سنگيني‌ دروس، وقت‌ كافي‌ براي‌ خدمت‌ ندارند. بن‌ گوريون‌ به‌ دليل‌ ملاحظات‌ سياسي‌ و حزبي‌ با اين‌ درخواست‌ موافقت‌ كرد، علي ال‌رغم اين كه‌ نگران‌ بود ‌معافيت‌ طلاب‌ علوم‌ ديني‌ ممكن‌ است‌ بهانه ‌اي‌ براي‌ فرار از خدمت ‌باشد و هميشه‌ مي ‌گفت: «اسراييل‌ به‌ ملتي‌ مركب‌ از سربازان‌ نياز دارد نه‌ از خاخام ‌ها».(81) تعداد كساني‌ كه‌ انجام‌ خدمت‌ نظام‌ وظيفه‌ ی آن ها به‌ تأخير مي‌ افتاد، از سال‌ 1968 - 1948 به طور ميانگين‌ 400 نفر بود. اين‌ تعداد در فاصله‌ ی سال هاي‌ 1968 تا 1970 به‌ 700 تن‌ و از 1971 تا 1977 به‌ 800 تن‌ بالغ‌ مي‌ گرديد و در سال‌ 1977 به‌ يك‌ هزار تن‌ رسيد؛ در سال‌ 1981 نیز مقرر گرديد كه‌ همه‌ ی طلاب‌ ديني‌ كه‌ سن‌ آن ها به‌ 40 سال‌ مي ‌رسد، از اداي‌ خدمت‌ وظيفه‌ ی عمومي‌ معاف‌ مي‌ باشند.(82)

لاييك ها و حتي‌ دينداران‌ صهيونيست‌ از عدم‌ خدمت‌ نظام‌ طلاب‌ علوم‌ ديني‌ در ارتش‌ احساس‌ خسارت‌ مي ‌كنند. آن ها در اعتراض‌ به‌ اين‌ معافيت‌ مي ‌گويند كساني كه‌ از خدمت‌ در ارتش‌ مي ‌گريزند رابطه‌ اي‌ با دين‌ ندارند، زيرا آيين‌ يهود شركت‌ در جنگ‌ را واجب‌ كرده‌ است‌. در مقابل‌ دينداران‌ مي ‌گويند كه‌ تنها خداوند آن ها را در جنگ‌ حمايت‌ مي‌ كند. همچنین دينداران ‌معتقدند كه‌ خدمت‌ در ارتش‌ باعث‌ كاهش‌ مهاجرت‌ دينداران‌ به‌ اسراييل‌ مي ‌شود، اما از نظر لاييك ها عدم‌ خدمت‌ دينداران‌ موجب‌ تضعيف‌ روحيه‌ ی لاييك هاي‌ مهاجر به‌ اسراييل‌ شده است، در نتيجه‌ مهاجرت‌ آن ها كم‌ مي ‌شود. لاييك ها معمولاً از دولت‌ مي ‌خواهند كه‌ خدمت‌ نظامي‌ را براي‌ طلاب‌ ديني‌ اجباري‌ كنند و عدم‌ خدمت‌ طلاب‌ را در حالي كه‌ ساير مردم‌ فرزندان‌ خود رابه‌ ارتش‌ مي ‌فرستند، ظلم‌ و عملي‌ غير اخلاقي‌ مي‌ دانند.(83)

"مردخاي‌ بيلد"، مدير بخش‌ آموزش‌ دانشكده ی وينگيت‌ در اين‌ خصوص‌ مي ‌گويد: «حريدي ها درخواهند يافت‌ كه‌ بايد فرزندان‌ خود را به‌ خدمت‌ ارتش‌ درآورند، چون‌ انگيزه ی ‌جوانان‌ لاييك‌ مانند گذشته‌ نيست‌ و آنان‌ ديگر حاضر نيستند از سوي‌ ديگران‌ در معرض ‌سوء استفاده‌ قرار گيرند... بنابراين‌ به‌ دينداران‌ بفرماييد كه‌ بيايند و از خود دفاع‌ كنند.»(84)

4 ـ آموزش‌ و پرورش‌

نيروهاي‌ ديني‌ در اسراييل‌ شبكه‌ ی تعليم‌ و تربيت‌ بزرگي‌ دارند تا آنجا كه‌ فریاد اعتراض نيروهاي‌ لاييك‌ را موجب شده است. آن ها معتقدند كه‌ مدارس‌ علوم‌ ديني‌ در واقع‌ پروژه‌ ی توليد ساختارهاي ‌زيربنايي‌ صهيونيسم‌ ديني‌ است‌. موضوع‌ آموزش‌ در اسراييل‌ عرصه ‌اي‌ براي‌ كشمكش‌ به ‌شمار مي ‌رود، زيرا از طريق‌ سيستم‌ آموزش‌ مي‌ توان‌ انديشه ‌هاي‌ مورد نظر جناح هاي‌ مختلف‌ را رواج‌ داد و به‌ نظر مي ‌رسد دينداران‌ در اين‌ زمينه‌ برتري‌ دارند، زيرا مطابق‌ آمار دولت ‌اسراييل‌، در سال‌ 1994 از 140 هزار دانش‌ آموز در حال‌ تحصيل‌ نظام‌ آموزشي‌ شهر قدس‌، حدود 50 درصد در چارچوب‌ آموزش‌ ديني‌ مشغول‌ تحصيل‌ بودند.(85) "مردخاي‌ بيلد" معتقد است‌ نظام‌ آموزشي‌ ديني‌ قادر به‌ پرورش‌ دانش‌ آموزان‌ در جامعه‌ ی اقتصادي‌ پيشرفته‌ نيست‌ زيرا علوم‌ و رياضيات‌ و زبان‌ انگليسي‌ در برنامه‌ ی آموزشي‌ آنان‌ وجود ندارد و تنها زبان‌ عبري‌ تدريس‌ مي ‌شود؛ در واقع‌ فارغ‌ التحصيلان‌ اين‌ مدارس‌ از لحاظ‌ علوم‌ روز بي سواد محسوب‌ مي ‌شوند و تنها مي‌ تواند در كنيسه‌ يا مدرسه‌ ی ديني‌ يا در محضر خاخام ها فعاليت‌ كنند.(86)

دينداران‌ با اعمال فشار به‌ پارلمان‌ تلاش‌ مي‌ كنند یارانه هاي‌ دولتي‌ به‌ مدارس‌ ديني‌ افزايش‌ داده‌ شود. همچنین آنان‌ خواستار گنجاندن‌ مواد درسي‌ ديني‌ در نظام‌ عمومي‌ و رسمي‌ كشور و افزايش‌ تعداد دانشگاه هاي‌ تربيت‌ معلم‌ در زمينه‌ تدريس علوم‌ ديني‌ بوده و از اين كه‌ ساعات‌ تدريس‌ آموزش‌ زبان‌ انگليسي‌ از ساعات‌ تدريس ‌شريعت‌ يهود بيشتر است، انتقاد مي ‌كنند. دينداران‌ تأكيد مي ‌كنند كه‌ مدارس‌ علوم‌ ديني‌ بايد از مدارس‌ دولتي‌ جدا شده و خودگرداني‌ (گيتو) همراه‌ با حق‌ حاكميت‌ داشته‌ باشند اما سكولارها از ايجاد چنين‌ مدارسي ‌انتقاد می کنند و معتقدند اين‌ رويكرد بسيار مخاطره ‌آميز خواهد بود، زيرا به جاي‌ كشمكش‌ بر سر مرزهاي‌ اسراييل، كشمكش‌ بر سر مرزهاي‌ گيتو به‌ راه‌ خواهد افتاد و ايجاد گيتو در نهايت‌ به‌ گونه‌اي‌ گريزناپذير اوضاع‌ را به‌ سوي‌ فروپاشي‌ دولت‌ سوق خواهد داد.(87) همچنين‌ سكولارها، دولت‌ اسراييل‌ را بدين‌ سبب‌ كه‌ راه‌ را براي‌ دستيابي‌ دينداران‌ به‌ وضعيت ‌كنوني‌شان‌ در قلمرو آموزش‌ و پرورش‌ كشور و هدايت‌ آنان‌ بر حسب‌ خواسته‌هاي‌ آنان‌ هموار كرده است، سرزنش‌ مي‌كنند.

طبق‌ آمار، تعداد دانش‌آموزان‌ مدارس‌ حريدي‌ از 21700 نفر در سال‌ 1992 به‌ 37200 نفر در اواخر سال‌ 1996 (يعني‌ در مدت‌ 5 سال‌ 71%) افزايش‌ يافت. بودجه ‌تخصيصي‌ به‌ امور ديني‌ نيز از 7/1 ميليارد شيكل‌ در سال‌ 1991 به‌ 5/5 ميليارد شيكل‌ در سال ‌1997 افزايش‌ يافت‌؛ يعني‌ یک افزايش 71 درصدی در مدت‌ 6 سال‌.(88) كه‌ اين‌ مسئله‌ همواره‌ موجب‌ افزايش‌ نگراني‌ و انتقاد سكولارها بوده‌ است.

 

5 ـ  دادگاه‌ عالي‌ اسراييل‌

دادگاه‌ عالي‌ اسراييل‌ مظهر قداست‌ دموكراسي‌ اسراييل‌ و پايگاه‌ لائيسم‌ است، بنابراين‌ دينداران‌ كه‌ داراي‌ دادگاه هاي‌ عالي‌ ديني‌ هستند آن‌ را عليه‌ خود می دانند‌ و همواره‌ به‌ آن‌ حمله ‌مي‌ كنند. خاخام‌ شاينبرگر، قضات‌ دادگاه‌ عالي‌ را جنايتكاران‌ وابسته‌ به‌ بيگانه‌ می نامد كه‌ كليه ی ‌قوانين‌ آن ها بيگانه‌ است‌ و هرگز نبايد احكام‌ آن ها مورد تأييد قرار گيرد.(89) انتقاد دينداران‌ نسبت‌ به‌ دادگاه‌ عالي‌ اسراييل‌ ناشي‌ از اين‌ است‌ كه‌ اين‌ دادگاه‌ نماينده‌ دموكراسي‌ اسراييلي‌ و گرايش‌ سكولار نظام‌ حقوقي‌ است. به علاوه‌ گفته‌ مي ‌شود اين‌ دادگاه‌، به‌ سود دموكراسي‌ حكم ‌مي‌ كند.

تصميمات‌ دادگاه‌ در موارد مختلفي‌ مورد اعتراض‌ و انتقاد از سوي‌ دينداران‌ قرار گرفته ‌است‌ كه‌ به‌ نمونه‌ هايي‌ چون‌؛ تصميم‌ در خصوص‌ اين كه‌ نمايندگان‌ اصلاح‌ طلب‌ و سنتي‌ يهود در شهرهاي‌ تل ‌آويو، عمراد و حيفا به‌ عضويت‌ شوراهاي‌ مذهبي‌ درآيند، همچنین رأي‌ دادگاه‌ درخصوص‌ باز كردن‌ اماكن‌ تجاري‌ در روزهاي‌ تعطيلي‌ مذهبي‌ شنبه‌ و اعياد، رأي‌ دادگاه‌ مبني‌ بر اين كه‌ پارلمان‌ طي‌ شش‌ جلسه‌ ی مشورتي‌ زمينه‌ را براي‌ تصويب‌ قانوني‌ مبني‌ بر لغو معافيت ‌طلاب‌ علوم‌ ديني‌ از خدمت‌ نظام‌ وظيفه‌ فراهم‌ سازد، نيز هنگامي‌ كه‌ دادگاه‌ عالي‌ در قانون‌ يهودي‌ سازي‌ وارد شد و احكام‌ خود را در خصوص‌ اين كه‌ چه‌ كسي‌ يهودي‌ است‌ صادر کرد، مورد اعتراضات‌ شديد قرار گرفت،(90) و به‌ انجام‌ اقدامات‌ انتقام‌ جويانه‌، نظير اشغال‌ مركز آن‌ يا آتش‌ زدن‌ آن‌ تهديد شد.

نمايش‌ جدي‌ قلمرو كشمكش‌ ميان‌ دينداران‌ و سكولارها بر سر دادگاه‌ عالي‌ اسراييل‌ به ‌موضوع‌ شهر قدس‌ تعلق‌ دارد، زيرا در شهر قدس‌ كشمكش‌ ميان‌ دو جريان‌ مزبور جريان‌ دارد كه‌ اسم‌ رمز آن‌ «خيابان‌ بار - ايلان‌» است‌ و هدف‌ اصلي‌ دو طرف، سيطره‌ بر شهر است. در ماه هاي‌ مه‌ و جنوری سال‌ 1986، درگيري هاي‌ خصومت‌ باري‌ ميان‌ دينداران‌ و سكولارها به‌ وقوع‌ پيوست‌. اين‌ درگيري ها زماني‌ آغاز شد كه‌ هزاران‌ تن‌ از بنيادگرايان‌ مذهبي‌ به‌ سوي‌ ايستگاه هاي‌ ملی بس حمله‌ بردند تا تصاوير سكسي‌ تبليغاتي‌ را پاره‌ كنند، حتي‌ اقدام‌ به‌ آتش ‌زدن‌ ايستگاه هاي‌ ملی بس شهر قدس‌ نمودند. در مقابل‌، سكولارها فوراً واكنش‌ نشان‌ داده‌ و به‌ مدارس‌ ديني‌ حمله‌ ور شدند. البته‌ بنيادگرايان‌ پيش‌ از آن‌ نيز روزهاي‌ شنبه‌ و عيد به‌ خودروها حمله‌ مي ‌كردند. به‌ دنبال‌ اين‌ وقايع‌،‌ شروع‌ جنگ‌ داخلي‌ محتمل به نظر می رسید‌، حتي‌ برخي‌ محافل‌ سكولار، جنگ‌ فرهنگي‌ موجود را با جنگ هاي‌ جون‌ 1967 و 1982 مقايسه‌ كردند، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ جنگ‌ كنوني‌ ميان‌ خود يهوديان‌ درگرفته‌ است.(91) به‌ هر حال‌ اين‌ اختلافات‌ و درگيري ها نشان ‌دهنده‌ ی عدم‌ توفيق‌ صهيونيسم‌ در بحث‌ ادغام ‌و وحدت‌ ملي‌ است‌ و «خيابان‌ بار - ايلان‌» به‌ عنوان‌ سمبل‌ اختلاف‌ دو طرف‌ مطرح‌ است‌ و نيز اسراييل‌ با استناد به‌ آن‌ خود را «دولت‌ دموكراتيك‌ يهودي‌» مي‌ نامد.

 

6 ـ  ساير موضوعات

اختلافات‌ دينداران‌ و سكولارها به‌ حوزه ‌هاي‌ ديگري‌ چون‌ تهيه‌ و عرضه‌ ی كاشير (غذاي ‌حلال‌ شرعي) و قوانين‌ احوال‌ شخصيه‌ و ازدواج‌ و طلاق و... مربوط‌ مي ‌شود. به طوري كه ‌دينداران‌ خواهان‌ ارائه‌ ی غذاي‌ شرعي‌ در آشپزخانه ‌هاي‌ رسمي‌ دولت‌ و نيز منع‌ تربيت‌ خوك‌ در مناطق‌ يهودي‌ و همچنين‌ نظارت‌ خاخام ها بر دادگاه هاي‌ مربوط‌ به‌ ازدواج‌ و طلاق، ميراث‌ و غيره‌ شدند، كه‌ اين‌ در ابتداي‌ تأسيس‌ اسراييل‌ با تعهد بن‌ گوريون‌ به‌ جبهه‌ ی اگودات‌ اسراييل‌ تا حد زيادي‌ برآورده‌ شد، اما اين‌ موضوعات‌ همچنان‌ از جانب‌ سكولارها محل‌ اعتراض‌ و انتقاد است. درگيري‌ دينداران‌ و لاييك ها، حتي‌ به‌ درگيري‌ اعراب‌ و صهيونيست ها نيز مربوط‌ مي ‌شود و ترور رابين‌ ناشي‌ از ارتباط‌ وي‌ با روند سازش‌ با اعراب‌ بوده‌ است، اگر چه‌ مواضع‌ جريانات ‌ديني‌ در قبال‌ روند صلح‌ يكپارچه‌ نيست. به طور كلي، بيشتر قضاياي‌ اجتماعي‌ از قبيل‌ جدايي‌ زن‌ و مرد، عقيم‌ سازي‌ و تشريح‌ اموات، برابري‌ حقوق زن‌ و مرد، ازدواج هاي‌ مختلط‌، كاوش هاي‌ باستان ‌شناسي‌ و... نیز‌ محل‌ اختلاف‌ دينداران‌ و سكولارها در جامعه‌ ی اسراييل‌ مي ‌باشد.

ج‌) شكاف‌ اشكنازي ها و سفارادي ها

واژه‌ "اشكنازي " (Ashkenazi)، ريشه‌ در يك‌ واژه‌ عبري‌ به‌ معناي‌ آلمان‌ دارد و بنابراين‌ اشكنازي‌ در اصل‌ به‌ معني‌ يهودي‌ آلماني‌ است‌ كه‌ تدريجاً بر همه‌ يهودياني‌ كه‌ از تمامي‌ اروپا و آمريكا به‌ فلسطين‌ آمده‌اند و حتي‌ بر آناني‌ كه‌ ريشه‌ نژاد سفاردي‌ داشتند، اطلاق گرديد.(92)

واژه‌ عبري‌ "سفاراد" به‌ معني‌ اسپانيا است‌ و بر يهودياني‌ اطلاق مي‌شود كه‌ پس‌ از سقوط‌ خلافت‌ اسلامي‌ اندلس‌ در سال‌ 1492 میلادی‌ از آن‌ كشور گريختند و در جنوب‌ اروپا، شمال‌ آفريقا و شهرهاي‌ لندن، آمستردام‌ و هامبورگ‌ سكونت‌ گزيدند.(93) سفارادي ها (Sepharadim) در معناي‌ لغوي‌ شامل‌ يهودياني‌ هستند كه‌ از شبه‌ جزيره‌ ايبريا (اسپانيا و پرتغال‌) (Iberian) آمده‌اند. امروز سفارادي‌ از نظر معنايي‌ توسعه‌ يافته‌ و تمامي‌ جوامع‌ يهوديان‌ شمال‌ آفريقا، عراق (بابل)، سوريه، يونان‌، تركيه‌ و اكثر يهوديان‌ غير اشكنازي‌ را در برمي‌گيرد.

امروزه‌ تمايز ميان‌ سفارادي ها و اشكنازي ها براساس‌ يكي‌ از روش هاي‌ متفاوت‌ مبتني‌ بر پيشینه آنها صورت‌ مي‌گيرد. زبان هاي‌ گوناگون‌ [لادينو (Ladino) و عربي‌ در مقابل‌ ييديش‌ (Yiddish)]، نغمه‌هاي‌ مذهبي‌ اجرا شده‌ در طول‌ مراسم، سنت‌ جشن‌ و تلفظ‌ عبري‌ از جمله‌ موارد تمايز اشكنازي ها و سفارادي ها به شمار می رود‌. در حالي كه‌ اشكنازي‌ از نقطه‌ نظر مذهبي‌ مي‌تواند به‌ ارتدوكس، محافظه‌ كار، اصلاح‌ طلب‌، تجديد ساختار طلب‌ و غيره‌ تقسيم‌ گردد، سفارادي ها همچنان‌ همگن‌ و ارتدوكس‌ باقي‌ مانده‌اند.

مبناي‌ تقسيم‌بندي‌ اشكنازي ها و سفارادي ها علاوه‌ بر منشأ مهاجرتشان‌، به‌ پايگاه ‌اقتصادي‌ و اجتماعي‌، سنت ها و آداب‌ و رسوم‌ مذهبي‌ آنها نيز وابسته‌ است، به طوري كه‌ رفتار سفاردي ها به‌ شدت‌ تحت‌ تأثير آداب‌ و رسوم‌ و فرهنگ‌ كشورهاي‌ آسيايي‌ و آفريقايي‌، به‌ ويژه‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ است، در حالي كه‌ اشكنازي ها، به‌ شدت‌ متأثر از فرهنگ‌ غربي‌ هستند كه‌ اين ‌تأثير در رفتار آنها بروز مي‌يابد و موجب‌ مي‌شود سبك‌ زندگي‌ و روش‌ و منش‌ اجتماعي ‌آنها به‌ سبك‌ غربي ها باشد. سنت هاي‌ مذهبي‌ سفارادي ها و اشكنازي ها هم‌ با يكديگر متفاوت‌ است‌ و هر يك‌ از آنها به ‌روش‌ خاص‌ خود مراسم‌ عبادي‌ برگزار مي‌كنند، از اين‌رو اين‌ دو گروه‌ از يهوديان‌ ضمن‌ آن كه‌ از نظر تكلم‌، سبك‌ زندگي‌ و رفتارهاي‌ خود با يكديگر متفاوتند، در نحوه‌ اجراي‌ آئين هاي‌ مذهبي، چگونگي‌ ارتباط‌ با خدا و اجراي‌ فرامين‌ و مقررات‌ ديني‌ نيز با يكديگر اختلاف‌ دارند.

يهوديان‌ سفارادي‌ و اشكنازي‌ نه‌ تنها از لحاظ‌ مبدأ و منشأ مهاجرت‌ و همچنين‌ فرهنگ ‌و آداب‌ و سنن‌ مذهبي‌ با يكديگر متفاوتند، بلكه‌ از لحاظ‌ موقعيت‌ اجتماعي‌ و پايگاه‌ اقتصادي‌ نيز با يكديگر تفاوت دارند. اشكنازي هايي‌ كه‌ از اروپا آمده‌اند اكثراً از طبقات‌ متوسط‌ به‌ بالا بوده و از نظر موقعيت‌ اجتماعي‌ تحصيلكرده‌ و متخصص‌اند. آنها به‌ دليل‌ تحصيلات‌ و تخصصي‌ كه ‌دارند و نيز داشتن‌ زندگي‌ به‌ سبك‌ غربي، همراه‌ با نوعي‌ احساس‌ برتري‌ كه‌ در بين‌ ملل‌ صنعتي ‌نسبت‌ به‌ جهان‌ سوم‌ يافت‌ مي‌شود، تمام‌ مشاغل‌ و مناصب‌ مهم‌ و اساسي‌ را در دست‌ گرفتند. آنها بعد از ورود به‌ اسراييل‌ بيشتر در مشاغل‌ علمي‌، آموزشي‌، فني، اداري‌، تجاري‌ و سرمايه‌گذاري‌ مشغول‌ به‌ كار شدند و تركيب‌ اصلي‌ بوركرات ها، تكنوكرات ها، تجار و صاحبان ‌سرمايه‌ و صنايع‌ را در اين‌ سرزمین ها شكل‌ دادند. علاوه‌ بر اين‌، آنها اولين‌ يهودياني‌ هستند كه‌ به ‌فلسطين‌ مهاجرت‌ كرده‌اند و بنابراين‌ حق‌ آب‌ و گل‌ بيشتري‌ براي‌ خود قائلند، به طوري كه‌ 78 درصد يهوديان‌ موجود در فلسطين‌ در سال‌ 1948 از اروپا آمده‌ بودند.(94)

اما سفارادي ها كه‌ منشأ آسيايي‌ و آفريقايي‌ دارند، عمدتاً پس‌ از تشكيل‌ رژیم صهیونیستی‌ به‌ اين‌ كشور مهاجرت‌ كرده اند و در مقايسه‌ با يهوديان‌ اروپايي‌ در وضعيت‌ اجتماعي‌ ناگواري‌ قرار دارند. آنها مردماني‌ فقير و از طبقات‌ پايين‌، و از نظر موقعيت‌ اجتماعي، افرادي‌ كم‌سواد يا معمولاً فاقد تحصيلاتند و در واقع‌ اغلب‌ مشاغل‌ پست‌ و غيرتخصصي‌ به‌ يهوديان‌ شرقي ‌تبار سپرده‌ مي‌شود. بيشتر كارگران‌ اسراييل‌ به‌ اين‌ گروه‌ تعلق‌ دارد، بطوري كه‌ در موج‌ اخير مهاجرت ‌اين‌ تفاوت‌ مشاهده‌ مي‌شود. به‌ عنوان‌ مثال‌ بين‌ يهودياني‌ كه‌ از شوروي‌ آمده‌اند فقط‌ 10 هزار پزشك‌ وجود دارد اما بين‌ این گروه و يهودياني‌ كه‌ از حبشه‌ آمده‌اند و در حد پاييني‌ از سواد و تخصص ‌هستند نيز تفاوت‌ چشمگيري‌ وجود دارد.(95)

بنابراين‌ شكل‌گيري‌ و ظهور طبقات‌ اجتماعي‌ در رژیم صهیونیستی‌ به‌ شدت‌ تحت‌ تأثير تركيب‌ شرقي‌ و غربي‌ بودن‌ يهوديان‌ است‌ و اين كه‌ يك‌ فرد در چه‌ طبقه‌اي‌ جاي‌ مي‌گيرد، تا حد زيادي‌ بستگي‌ به‌ منشأ مهاجرت‌ وي‌ و ارتباطش‌ با يكي‌ از دو گروه‌ اشكنازي‌ يا سفاردي‌ دارد. اين ‌وضعيت‌ موجب‌ شده‌ است تا شكاف‌ بين‌ اشكنازي ها و سفارادي ها جنبه‌ طبقاتي‌ نيز پیدا کند. در يك ‌طرف‌ اين‌ شكاف، يهوديان‌ اشكنازي‌ قرار دارند كه‌ طبقه‌ ثروتمند جامعه‌ محسوب ‌مي‌شوند و پست هاي‌ مهم‌ سياسي‌ و تصميم‌گيري‌ را در اختيار دارند و در طرف‌ ديگر آن‌ يهوديان ‌سفارادي‌ هستند كه‌ طبقه‌ فقير را تشكيل‌ مي‌دهند، به‌ كارهاي‌ پست‌ مشغولند و در تصميم‌گيري هاي‌ كشور چندان‌ مشاركتي‌ ندارند.

تركيب‌ جمعيتي‌ يهوديان‌ اشكنازي‌ و سفارادي‌ در رژیم صهیونیستی‌ در دوره‌هاي‌ مختلف ‌متفاوت‌ بوده‌ است‌. در سال هاي‌ اوليه‌ فعاليت‌ جنبش‌ صهيونيسم‌ تا زمان‌ تأسيس‌ رژیم صهیونیستی ‌در سال‌ 1948، يهوديان‌ اشكنازي‌ در اكثريت‌ بودند كه‌ اين‌ امر دلايل‌ متعددي‌ داشت‌. اول ‌اين كه‌ سران‌ و رهبران‌ جنبش‌ صهيونيسم‌ كه‌ درصدد تأسيس‌ دولت‌ يهود بودند، بيشتر در كشورهاي‌ اروپايي‌ فعاليت‌ داشتند؛ همين‌ حضور آنها در جوامع‌ اروپايي‌ و ارتباطشان‌ با يهوديان‌ مقيم‌ اين‌ كشورها، خود به‌ عامل‌ مشوقي‌ براي‌ مهاجرت‌ يهوديان‌ سرزمين هاي‌ اروپايي ‌به‌ فلسطين‌ تبدیل شد. از سوي‌ ديگر، يهوديان‌ اروپا بيش‌ از يهودياني‌ كه‌ عمدتاً در سرزمين هاي‌ اسلامي‌ زندگي ‌مي‌كردند تحت‌ فشار قرار داشتند و اين‌ وضعيت‌ باعث‌ شد تا دعوت‌هاي‌ اوليه‌ جنبش ‌صهيونيسم‌ زياد از سوي‌ يهوديان‌ شرقي‌ تبار، برعكس‌ غربي‌ تبارها مورد استقبال‌ قرار نگيرد، و‌ حتي‌ آنها (شرقي‌ تبارها) را نسبت‌ به‌ حوادث‌ احتمالي‌ آينده‌ و بر هم‌ خوردن‌ آرامش‌ و جریان زندگي‌ عادش‌شان‌ در كشورهاي‌ منطقه‌ و آسيا و آفريقا به‌ شدت‌ نگران‌ سازد. تركيب‌ جمعيتي‌ يهوديان‌ مهاجري‌ كه‌ بصورت‌ جمعي‌ در سال هاي‌ قبل‌ از تشكيل‌ رژیم صهیونیستی‌ به‌ اين ‌سرزمين‌ آمده‌اند، گواه‌ مناسبي‌ بر اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ برنامه‌هاي‌ صهيونيسم‌ براي‌ تشكيل ‌يك‌ دولت‌ قومي‌ در فلسطين‌ چندان‌ مورد استقبال‌ يهوديان‌ شرقي‌ قرار نگرفته‌ بود، بطوري كه‌ سهم‌ يهوديان‌ شرقي‌ از كل‌ مهاجرت ها در سال هاي‌ قبل‌ از سال‌ 1948، معادل‌ 4/10 درصد و سهم‌ يهودياني‌ كه‌ از اروپا و آمريكا به‌ رژیم صهیونیستی‌ آمده‌ بودند، 6/89 درصد مي‌باشد.(96)

حضور گسترده‌ يهوديان‌ غربي‌ (اشكنازي) در فلسطين‌ و ايجاد مؤسسات‌ و سازمان هاي‌ مختلف‌ يهودي، احداث‌ كيبوتص‌ها و موشاوها و ساير اقداماتي‌ كه‌ مقدمات‌ تأسيس‌ ‌رژیم صهیونیستی‌ بودند، همگي‌ در همين‌ دوران‌ و توسط‌ يهوديان‌ غربي‌ تازه‌ مهاجر در اين‌ سرزمين ‌پايه‌ريزي‌ شد. اما حضور يهوديان‌ شرقي‌ با تأخير و دقيقاً زماني‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ نهادها و بخش هاي‌ مختلف‌ دولت‌ قومي‌ شكل‌ اصلي‌ خود‌ را پيدا كرده‌ بود. به‌ همين‌ خاطر يهوديان ‌غربي‌ در رژیم صهیونیستی‌ خود را پيشگامان‌ و مؤسسان‌ كشور و دولت‌ مي‌دانند.(97)

اگر چه‌ برتري‌ و غلبه‌ جمعيت‌ يهوديان‌ اشكنازي‌ نسبت‌ به‌ يهوديان‌ سفارادي‌ بعد از تأسيس‌ ‌رژیم صهیونیستی‌ حفظ‌ شد، اما به‌ تدريج‌ تغيير نمود‌ و موجب‌ بهبود وضعيت‌ يهوديان ‌سفارادي‌ در تركيب‌ جمعيتي‌ رژیم صهیونیستی‌ گرديد. اين‌ امر تا حدي، ناشي‌ از افزايش‌ مهاجران‌ غيراروپايي‌ بود و تا حدي‌ نیز به بازگشت‌ برخي‌ مهاجران‌ اروپايي‌ پس‌ از مواجه‌ شدن‌ با شرايط‌ دشوار زندگي‌ در رژیم صهیونیستی‌ مربوط می شد.

پس‌ از تأسيس‌ رژیم صهیونیستی،‌ وضعيت‌ يهوديان‌ در كشورهاي‌ اروپايي‌ و غير اروپايي‌ (بويژه‌ كشورهاي‌ اسلامي) دگرگون‌ شد. در حالي كه‌ تا قبل‌ از تأسيس‌ رژیم صهیونیستی‌ يهوديان ‌كشورهاي‌ اروپايي‌ مورد آزار و اذيت‌ قرار مي‌گرفتند و يهوديان‌ مقيم‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ وضعيت‌ نسبتاً آرامي‌ داشتند، اما پس‌ از تأسيس‌ رژیم صهیونیستی‌ اين‌ وضعيت‌ معکوس‌ شد، بطوري كه‌ كشورهاي‌ اروپايي‌ به‌ مدافع‌ حقوق يهوديان‌ تبديل‌ شدند ولي‌ شرايط‌ زندگي‌ براي‌ يهوديان‌ مقيم‌ جوامع‌ اسلامي‌ و عربي‌، به ‌دليل‌ مخالفت‌ این کشورها با رژیم صهیونیستی، دشوار گردید.

بعلاوه‌ تفاوت‌ سطح‌ رفاه‌ در جوامع‌ اروپايي‌ و شرقي‌ باعث‌ بازگشت‌ مهاجران‌ غربي‌ و اروپايي‌ به‌ كشورهاي‌ خويش‌ در هنگام‌ رويارويي‌ با مباحث‌ و مشكلاتي‌ چون‌ ناامني‌ و غيره‌ در رژیم صهیونیستی‌ مي‌شد، ولي‌ يهوديان‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ و شرقي‌ چون‌ با جو ايجاد شده‌ در آن‌ كشورها عليه‌ خود مواجه‌ شده‌ بودند و از طرفي‌ رژیم صهیونیستی‌ نیز با اعطاي‌ امتيازاتي‌ باعث‌ افزايش‌ رفاه‌ آنها نسبت‌ به‌ جوامع‌ قبلي‌ خود مي‌شد، حاضر به‌ بازگشت‌ به‌ كشورهاي‌ مبدأ مهاجرت ‌نبودند‌ و در رژیم صهیونیستی‌ باقي‌ مي‌ماندند.

عامل‌ ديگر افزايش‌ جمعيت‌ يهوديان‌ سفارادي‌ در مقايسه‌ با يهوديان‌ اشكنازي‌، به ‌گرايش هاي‌ مذهبي‌ آنها برمي‌گردد، بطوري كه‌ يهوديان‌ سفارادي‌ با برنامه‌هاي‌ تنظيم‌ خانواده‌ و كنترل‌ جمعيت‌ و سقط‌ جنين‌ مخالفند و آنها را برخلاف‌ اصول‌ اعتقادي‌ و مذهبي‌ خويش‌ مي‌دانند، ولي‌ يهوديان‌ اشكنازي‌ با عدم‌ اعتقاد به‌ چنين‌ اصولي‌، ضمن‌ پيروي‌ از برنامه‌هاي ‌كنترل‌ جمعيت‌ و تنظيم‌ خانواده، سقط‌ جنين‌ را نيز مجاز مي‌شمارند.

طبق‌ آمارها، نسبت‌ يهودياني‌ كه‌ زادگاهشان‌ در آسيا و آفريقا بود به‌ يهودياني‌ كه‌ در آمريكا و اروپا متولد شده‌اند در جمعيت‌ رژیم صهیونیستی‌ در سال‌ 1960، 6/27 درصد به‌ 35 درصدبوده‌ است. اين‌ نسبت‌ در سال‌ 1970، 3/26 درصد به‌ 9/27 درصد و در سال‌ 1980، 5/19درصد به‌ 20 درصد بوده‌ است‌. اما به‌ يكباره‌ در دهه‌ 1990، نسبت‌ متولدين‌ در آسيا و آفريقا، به‌ متولدين‌ در اروپا و آمريكا در جمعيت‌ رژیم صهیونیستی‌، 15 درصد به‌ 1/23 درصد شده‌ و در سال ‌1996، به نسبت بی سابقه 5/12 درصد به‌ 9/25 درصد رسيده‌ است‌ كه‌ علت‌ اصلي‌ اين‌ تغيير، تحولات‌ شوروي‌ سابق‌ و سرازير شدن‌ سيل‌ مهاجران‌ روسي‌ به‌ سرزمین های اشغالی بود.(98) بدين‌ ترتيب، به رغم‌ غلبه‌ اوليه‌ يهوديان‌ اشكنازي‌ بر يهوديان‌ سفارادي‌ بعد از گذشت‌ مدت‌ زماني‌ از تأسيس‌ رژیم صهیونیستی‌، اين‌ دو گروه‌ تقريباً به‌ وضعيت‌ تعادل‌ و برابر رسيده‌اند.

اما در كنار دو گروه‌ يهوديان‌ اشكنازي‌ و سفارادي‌، گروه‌ سومي‌ قرار مي‌گيرند كه به‌ صابرا معروفند. يهوديان‌ صابرا بر حسب‌ تعريف‌ و از لحاظ‌ نظري، همه‌ يهودياني‌ هستند كه‌ در خاك‌ فلسطين‌ زاده‌ شده‌اند، اما در عمل، فرزندان‌ يهوديان‌ شرقي‌ كه‌ در خاك‌ فلسطين‌ متولد شده‌اند جزو صابراها به‌ شمار نمي‌آيند، بلكه‌ آن‌ گروه‌ از جوانان‌ اسرائيلي‌ كه‌ سپيدپوست‌ بوده و داراي‌ سطح‌ بالای علمي‌ و فرهنگي‌ - يعني‌ فرزندان‌ يهوديان‌ اشكناز - مي‌باشند، جزو این گروه محسوب‌مي‌شوند.(99) شمار يهوديان‌ صابرا در سال‌ 1948، بالغ‌ بر 35 درصد ساكنان‌ رژیم صهیونیستی‌ بود و در سال 1964، به‌ بيش‌ از 39 درصد رسيد (شامل‌ 17 درصد سفاردي‌ و 22 درصد اشكنازی). این رقم‌ در سال 1973 به‌ 50 درصد و در سال 1989 به‌ 64 درصد رسيد و در سال 1993 به‌ 9/60 درصد بالغ‌ گرديد.(100)

اكثريت‌ جمعيت‌ صابراها، خود از خانواده‌ اشكنازي‌ يا سفارادي‌ متولد شده‌اند، لذا از نظر فرهنگي‌، مذهبي‌، موقعيت‌ اجتماعي‌ و پايگاه‌ اقتصادي‌ كاملاً به‌ يكي‌ از اين‌ دو گروه ‌وابسته‌اند و جزئي‌ از آنها بشمار مي‌آيند. از اين‌ رو، اشكنازي ها و سفارادي ها همچنان‌ دو گروه ‌اصلي‌ شكل‌ دهنده‌‌ رژیم صهیونیستی‌ به‌ شمار می روند‌ و شكاف‌ ميان‌ آنها يكي‌ از چالش هاي‌ عمده پيش‌ روي‌ اين‌ دولت‌ محسوب‌ مي‌شود.

آنچه‌ زمينه‌ فعال‌ شدن‌ اين‌ شكاف‌ را در درون‌ جامعه‌ رژیم صهیونیستی‌ فراهم‌ مي‌سازد، اين‌ است ‌كه‌ اين‌ گروه هاي‌ يهودي‌ همه‌ وضعيت‌ يكسان‌ و برابري‌ ندارند و در مقايسه‌ با يكديگر از وضعيت ‌تبعيض‌آميزي‌ برخوردارند، بطوري كه‌ مثلاً اشكنازي ها از امكانات‌ آموزشي‌ بهتري‌ نسبت‌ به‌ سفارادي ها برخوردارند. طبق‌ گزارش‌ ژوئيه‌ سال 1999، يهوديان‌ اروپايي‌ و آمريكايي‌ از سطح‌ بالاتري‌ از آموزش‌ نسبت‌ به‌ يهوديان‌ آسيايي‌ و آفريقايي‌ بهره‌ مي‌برند، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ وضعيت ‌تبعيض‌آميزي‌ بين‌ آنها در اين‌ زمينه‌ حكمفرما است. به‌ عنوان‌ مثال‌ تنها 14 درصد دانشجويان‌ دوره ‌دكتري‌ را يهوديان‌ شرقي‌ تشكيل‌ مي‌دهند و معمولاً در دانشگاه ها و دانشكده‌هاي‌ درجه‌ اول ‌رژیم صهیونیستی، عمدتاً اشكنازي ها به‌ تحصيل‌ مشغولند.(101)

در زمينه‌ تحصيلات‌ بالاتر از دوره متوسطه، يهوديان‌ اشكنازي‌ رقمي‌ بسيار بالاتر از يهوديان‌ سفارادي‌ دارند، بطوري كه‌ 53 درصد يهوديان‌ اشكنازي‌ تحصيلاتشان‌ بالاتر از دوره ‌متوسطه‌ است‌، در حالي كه‌ تنها 23 درصد از سفارادي ها چنين‌ وضعيتي‌ دارند. در زمينه‌ مشاغل‌، هم به‌ دليل‌ پيشتازي‌ يهوديان‌ اروپايي‌ براي‌ تأسيس‌ دولت‌ رژیم صهیونیستی‌ و هم‌ به‌ خاطر موقعيت ‌برتر آنها از نظر تحصيلات، مشاغل‌ مهم‌ دولتي‌ نيز همواره‌ به‌ اشكنازي ها تعلق‌ دارد، بطوري كه ‌نمايندگان‌ يهوديان‌ شرقي‌ در كنست‌ از 8 عضو (6/6 %) در كنست‌ پنجم‌ (سال‌ 1961) به‌ 31 عضو (8/25%) در كنست‌ يازدهم‌ افزايش‌ يافت، اما باز هم‌ نمي‌تواند با جمعيت‌ آنها متناسب باشد، خصوصاً اگر توجه‌ داشته‌ باشيم‌ يهوديان‌ شرقي‌ در سال‌ 1984، 2/36% جمعيت‌ يهود و عرب‌ رژیم صهیونیستی‌ را تشكيل‌ مي‌دادند و با محاسبه‌اي‌ ساده‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ نسبت‌ آنها در كنست‌ در همان‌ سال‌، بسيار كمتر از نيمي‌ از جمعيت‌ آنهاست.(102)

پست‌ نخست‌وزيري‌ كه‌ مهمترين‌ مقام‌ اجرايي‌ در اسرائيل‌ به شمار می رود، نيز همواره‌ در اختيار يهوديان‌ اشكنازي‌ بوده‌ است‌. در 15 دولت‌ تشكيل‌ شده‌ از سال‌ 1948، جز سه‌ نفر (نتانياهو، باراك‌ و شارون‌) كه‌ متولد فلسطين‌ بوده‌اند، بقيه‌ زادگاهشان‌ اروپا بوده‌ است؛ البته‌ سه‌ نخست‌ وزير اخير نيز از پدران‌ اروپايي‌ متولد شده‌اند. نه‌ تنها مشاغل‌ مهم سياسي، بلكه‌ مشاغل‌ مهم‌ اداري‌ و همچنين‌ بخش‌ عمده‌ كاركنان‌ دولت‌ را يهوديان‌ اروپايي‌ تشكيل‌ مي‌دهند. براساس‌ برآوردها، تنها 3 درصد كاركنان‌ دولت‌ در رژیم صهیونیستی‌ يهوديان‌ شرقي‌ هستند.(103) مشاغل‌ مهمي‌ چون‌ پزشكي، مهندسي‌، وكالت‌، استادي ‌دانشگاه، مراكز تحقيقاتي‌ و دبيري‌ چه‌ در مراكز و مؤسسات‌ دولتي‌ و چه‌ در مؤسسات‌ خصوصي ‌و غير دولتي‌ عمدتاً در اختيار يهوديان‌ غربي‌ تبار است.

اختلاف‌ طبقاتي‌ بين‌ يهوديان‌ غربي‌ و يهوديان‌ شرقي‌، توزيع‌ نامناسب‌ ثروت‌ در میان‌ آنها و نابرابري‌ در بهره‌مندي‌ از موقعيت‌هاي‌ سياسي، اداري‌ و شغلي‌، سطح‌ رفاه‌ گروه هاي ‌مختلف‌ را تحت‌ تأثير قرار داده‌ و باعث‌ شده‌ است اشكنازي ها از سطح‌ زندگي‌ و رفاه‌ مناسبي‌ برخوردار باشند، در حالي كه‌ شرقي‌ تبارها سطح‌ زندگي‌ پاييني‌ دارند و بسياري‌ از آنها در شرایط زير خط‌ فقر زندگي‌ مي‌كنند. توزيع‌ جمعيت‌ دو گروه‌ يهوديان‌ اشكنازي‌ - سفارادي‌ بخوبي‌ اين ‌تمايز را نشان‌ مي‌دهد.

توجه‌ به‌ محل‌ استقرار اشكنازي ها و سفارادي ها، نشان‌ مي‌دهد كه‌ شكاف‌ بين‌ اين‌ دو علاوه‌ بر جنبه‌ قومي‌ و طبقاتي، ماهیتی جغرافيائي‌ نيز دارد، زيرا اولين‌ يهودياني‌ كه‌ وارد رژیم صهیونیستی‌ شده‌ و در دشت‌ ساحلي‌ اطراف‌ تل‌آويو ساكن‌ شدند و بعدها‌ رژیم صهیونیستی‌ را تأسيس‌ كردند تبار اروپايي‌ داشتند و اشكنازي‌ بودند. پس‌ از تأسيس‌ رژیم صهیونیستی، اين‌ سياستمداران‌ سياستي‌ را در پيش‌ گرفتند، با اين‌ هدف‌ كه‌ مهاجران‌ جديد را (كه‌ اكثراً يهوديان‌ شرقي‌ بودند) در مناطق‌ حاشيه‌اي‌ كم‌ جمعيت‌ مثل‌ صحرای نقب‌ پخش‌ نمايند. حدود 80 درصد يهودياني‌ كه‌ در نقب‌ زندگي‌ مي‌كنند، تبار غير اروپايي‌ دارند و در برخي‌ شهرها مثل‌ شلومي، هازور و نتيوت،‌ بيش‌ از 95 درصد ساكنان‌ به‌ دليل‌ تبار خود سفاردي‌ هستند.(104)

سياست‌ اسكنان‌ دادن‌ يهوديان‌ شرقي‌ تبار در مناطق‌ دور افتاده، بد آب‌ و هوا، بدون‌ امكانات‌ و داراي‌ ضريب‌ امنيتي‌ كم‌ و ريسك‌ بالا (به‌ دليل‌ حملات‌ مبارزان‌ فلسطيني‌ و لبناني) باعث‌ شده‌ تا برخي‌ آن‌ را سياست‌ «سپر بلا قرار دادن‌ يهوديان‌ شرقي‌ تبار» جهت‌ حفظ‌ امنيت ‌و آسايش‌ يهوديان‌ غربي‌ تبار بدانند و با بدبيني‌ به‌ آن‌ بنگرند. علي‌رغم‌ قرار گرفتن‌ يهوديان ‌شرقي‌ تبار در رده‌هاي‌ پايين‌ هرم‌ اجتماعي‌ در جامعه‌ رژیم صهیونیستی، به‌ لحاظ‌ موقعيت هاي‌ مختلف ‌اجتماعي، سياسي، اقتصادي‌، شغلي‌ و...، از ديدگاه‌ اشكنازي ها شأن‌ و مقام‌ آنها به‌ عنوان‌ يك ‌يهودي‌ نيز مورد ترديد است‌ و از اين‌ جهت‌ يهوديان‌ شرقي‌ همواره‌ مورد تحقير قرار مي‌گیرند.

با اين كه‌ سال ها از تأسيس‌ رژیم صهیونیستی‌ مي‌گذرد، هنوز يهوديان‌ غربی تبار، يهوديان‌ شرقي‌ را نمي‌پذيرند و از پذيرش‌ آنها ميان‌ خود امتناع‌ ‌می ورزند و خود را بالاتر از آنها مي‌دانند و آنها را به كهنه‌پرستي‌ (stereotypes) با سرشت‌ سلبي‌ و انفعالي‌ متهم می کنند. چه‌ بسا كه‌ يهوديان‌ غربي، يهوديان‌ شرقي‌ بخصوص‌ مراكشي‌ها را ياغي، متخلف‌ و سركش‌ توصيف‌ می نمایند و در برقراري‌ روابط‌ اجتماعي‌ با آنها عدم‌ تمايل‌ خود را آشکارا بروز مي‌دهند. تحقيقي‌ كه‌ «يوحنان‌ پيرس» در اواخر دهه‌ 60، از دانش‌آموزان‌ مدارس‌ متوسطه‌ يهودي‌ كه‌ دانش‌آموزان‌ آن‌ را افرادي‌ از طوايف‌ غربي‌ تشكيل‌ مي‌دادند به عمل‌ آورد، نشان‌ داد كه‌ فقط‌ 39% اين‌ دانش‌آموزان‌ تمايل‌ به ‌ازدواج‌ با افرادي‌ از طوايف‌ شرقي‌ دارند و فقط‌ 63% آنها آمادگي‌ كامل‌ خود را براي‌ سكونت ‌در جوار يهوديان‌ شرقي‌ اعلام‌ كردند.(105)

اين‌ وضعيت‌ تبعيض‌آميز تنها در رفتار افراد عادي‌ نيست، بلكه‌ در دستگاه‌ مذهبي‌ و حكومت‌ نیز رسوخ‌ دارد، بطوري كه‌ يهوديان‌ اتيوپي‌ كه‌ به‌ «فلاشا» معروفند از سوي‌ دستگاه ‌مذهبي‌ يهوديان‌ تا سال‌ 1997، به‌ عنوان‌ يهودي‌ به‌ رسميت‌ شناخته‌ نشده‌ بودند و از اين‌ جهت، دولت‌ نيز نمي‌توانست‌ آنها را به ‌عنوان‌ يهودي‌ و شهروند رژیم صهیونیستی‌ بپذيرد، بعلاوه ‌بعد از موافقت‌ خاخام ها و مهاجرت‌ آنها به‌ رژیم صهیونیستی‌، در محله‌هاي‌ فقيرنشين‌ و شهرك هاي‌ دوردست‌ اسكان‌ داده‌ و به‌ كارهاي‌ پست‌ گمارده شدند؛ هنوز هم‌ يهوديان ‌اتيوپيایی‌ از پايين‌ترين‌ طبقات‌ در رژیم صهیونیستی‌ محسوب‌ می شوند‌ و زير خط‌ فقر زندگي‌ مي‌كنند.(106)

اين‌ وضعيت‌ در خصوص‌ يهوديان‌ هندي‌ و يهوديان‌ سياه‌ نيز حاكم‌ است، بطوري كه‌ رهبران‌ مذهبي‌ در رژیم صهیونیستی‌ در دهه‌ 1960، يهوديان‌ هندي‌ را نژاد ناخالص اعلام‌ و بر اين‌ اساس ‌ازدواج‌ با آنها را از اين‌ جهت‌ كه‌ موجب‌ از بين‌ رفتن‌ خلوص‌ نژاد يهودي‌ مي‌شود، ممنوع‌ كردند‌ و خواستار آن‌ شدند كه‌ هر يهودي‌ هندي‌ قبل‌ از ازدواج‌ بايد پاك‌ بودن‌ نژاد خود را به‌ اثبات‌ برساند. اين‌ امر اعتراضات‌ و اعتصاباتي‌ را در رژیم صهیونیستی‌ از سوي‌ اين‌ گروه‌ يهوديان‌ در پي‌ داشت‌ كه‌ اگر چه‌ نشانه‌هايي‌ جهت‌ رفع‌ اين‌ تبعيض‌ از سوي‌ دستگاه‌ مذهبي‌ ايجاد شد، ولي‌ عملاً گام ‌مؤثري‌ در اين‌ زمينه‌ برداشته‌ نشد.(107)

در مورد يهوديان‌ سياه‌ نيز اين‌ تبعيضات‌ وجود داشت‌ كه‌ منجر به‌ شكل‌گيري ‌اعتراضات‌ آنها در دهه‌ 70، با نام‌ «جنبش‌ پلنگ‌ سياه» شد و در دهه 80 نيز ادامه‌ يافت‌ و باعث ‌وارد آمدن‌ فشارهايي‌ به‌ دولت‌ صهیونیستی‌ شد، كه‌ نهايتاً رژیم صهیونیستی‌ در سال‌ 1990 پذيرفت ‌كه‌ يهوديان‌ سياه، با ويزاي‌ توريستي‌ اجازه‌ ورود به‌ رژیم صهیونیستی‌ و يا حق‌ اشتغال‌ را داشته‌ باشند. يك سال‌ بعد، به‌ آنها اجازه‌ اقامت‌ 5 ساله‌ در رژیم صهیونیستی‌ را دادند كه‌ با پايان‌ اين‌ مدت‌ در سال‌ 95 دوباره‌ براي‌ يك‌ دوره‌ سه‌ ساله‌ تمديد شد. ولي‌ علي‌رغم‌ اين‌ اجازه‌ و حق‌ اقامت‌، هنوز يهودي ‌بودن‌ آنها محل‌ ترديد است و به‌ عنوان‌ شهروندان‌ درجه‌ 2 و 3 و حتي‌ پايين‌تر شناخته‌ مي‌شوند.(108)

كشمكش‌ و منازعات‌ اجتماعي‌ مابين‌ دو گروه‌ اشكنازي‌ - سفارادي‌ در عرصه‌ سياست ‌رژیم صهیونیستی‌ به‌ خوبي‌ قابل‌ مشاهده‌ است. از سال‌ 1977، سفاراديم‌ها به‌ جناح‌ راست‌ رأي‌ داده‌اند تا به‌ سلطه‌ اشكنازها بر حزب‌ كارگر اعتراض‌ كنند. اما اشكنازها همچنان‌ توانسته‌اند در برابر اعتراض‌ كساني‌ كه‌ از اين‌ تبعيض‌ به‌ تنگ‌ آمده‌اند بايستند و تصريح‌ كنند كه‌ هرگز براي‌ حفظ‌ منافع‌ خود تلاش‌ نكرده‌اند. كشمكش‌ها و تبعيض‌ها حتي‌ به‌ عرصه‌ انتصابات‌ سياسي‌ نيز سرايت‌ كرده‌ است، مثلاً هنگامي‌ كه‌ "اسحاق مردخاي"، وزير دفاع‌ وقت‌ رژیم صهیونیستی‌ ژنرال‌ ايراني‌تبار، "شائول‌ موفاز" را نامزد جانشيني‌ ولنائي‌ (اشكناز) براي‌ رياست‌ ستاد ارتش‌ كرد‌، روزنامه ‌«هاآرتص‌» شديداً به‌ او تاخت‌. تحليل‌گر نظامي‌ اين‌ روزنامه، انتخاب‌ موفاز را تهديدي‌ براي ‌امنيت‌ ملي‌ برشمرد و يادآور شد كه‌ تعيين‌ شخصي‌ به‌ دليل‌ پيوندهاي‌ نژادي‌، طبيعت‌ و ارزش هاي‌ حاكم‌ بر ارتش‌ را به‌ خطر مي‌اندازد.(109) يا «ديويد حمو» سردبير پيشين‌ مجله‌ صهیونیستیي‌ «عثون‌ احر» مي‌نويسد: «وقتي‌ سفاراديم‌ها خواستار برابري‌ مي‌شوند، هميشه‌ يك ‌پاسخ‌ را از اشكنازها مي‌شنوند. هنگامي‌ كه‌ یک سفارديم‌ نامزد احراز پستي‌ مي‌شود، اشكنازها از اين‌ گوشه‌ و آن‌ گوشه‌ به‌ ايرادگيري‌ مي‌پردازند و شايستگي‌ او را زير سؤال‌ مي‌برند. زماني كه ‌توزيع‌ عادلانه‌ بودجه‌ ميان‌ دو گروه‌ خواسته‌ مي‌شود، صداي‌ يهوديان‌ اشكناز درمي‌آيد كه‌ اين‌ كار جامعه‌ و نهادهاي‌ حكومتي‌ را به‌ خطر مي‌اندازد. چنين‌ واكنش هايي‌ از سوي‌ اشكنازها طبيعي‌ است‌ و از تنگ‌ نظري‌ آنها نسبت‌ به‌ ديگران‌ و حس خودبرتربيني‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد.»(110)

اما علي‌رغم‌ شكاف‌ عميقي‌ كه‌ همچنان‌ ميان‌ يهوديان‌ غرب‌ و يهوديان‌ شرق برقرار است‌، طوايف‌ شرقي‌ يهود در حال‌ حل شدن (Assimilation) در فرهنگ‌ اشكنازي ‌غرب‌ هستند و «از تمام‌ يا تقريباً كل‌ ميراث‌ فرهنگي‌ خود» تخليه‌ شده‌، فرهنگ‌ غرب‌ را جايگزين‌ آن‌ نموده‌اند. اين‌ مسئله‌ باعث‌ گسترش‌ بيش‌ از پيش‌ سلطه‌ فرهنگي‌ اشكنازي ها شده است.

بطور خلاصه‌، فرهنگ‌ حاكم‌ امروز ميان‌ تمام‌ طوايف‌ يهود ساكن‌ در رژیم صهیونیستی‌، فرهنگي غربي‌ است‌ كه‌ اشكنازي ها آن‌ را از كشورهاي‌ خود به‌ همراه‌ آورده‌اند و مشاركت‌ يهوديان‌ شرقی در فرهنگ‌ نوين‌ رژیم صهیونیستی‌ بسيار اندك‌ بوده‌ است و مي‌توان‌ آن‌ را به‌ تعداد انگشت هاي‌ دست‌ دانست. در واقع‌ اين‌ فرهنگ‌ به‌ پخت‌ انواع‌ غذاهاي‌ شرقي‌ و كارهاي‌ دستي‌ (مثل‌ گلدوزي‌ و سبدبافي) و موسيقي‌ شرقي‌ و تلفظ‌ صحيح‌ زبان‌ عبري‌ منحصر شده‌ است.(111)

د) شكاف‌ ميان‌ راست‌ و چپ‌

مطالعه‌ احزاب‌ در رژیم صهیونیستی‌ ما را با طيف‌ وسيعي‌ از احزاب‌ و گروه هاي‌ سياسي‌ آشنا مي‌سازد. اين‌ طيف‌ شگفت‌انگيز قبل‌ از هر چيز نمايانگر ناهمگوني‌ اجتماعي‌ در ‌جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ اعضاي‌ آن‌ از سرزمين هاي‌ مختلف‌ با فرهنگ ها، زبان ها و طرز فكرهاي‌ گوناگون، و ‌تنها زير چتر وابستگي‌ ديني‌ در مكاني‌ كه‌ آن‌ را «سرزمين‌ موعود» يا «ارض‌ رژیم صهیونیستی» مي‌خوانند، گرد آمده‌اند. از ديگر سو، بسياري‌ از احزاب‌ نتيجه‌ انشعاب هاي‌ متعدد در احزاب ‌مادر هستند كه‌ غالباً بر اثر اختلاف‌ سليقه‌ و برخورد منافع‌ فردي‌ بين‌ سران‌ و گردانندگان‌ آن‌ بوجود آمده‌اند.

براساس‌ يك‌ تقسيم‌ بندي‌ كلي، احزاب‌ سياسي‌ در رژیم صهیونیستی‌ را مي‌توان‌ با توجه‌ به ‌اختلافات‌ ايدئولوژيك‌ حول‌ سه‌ مسئله‌ تعيين‌ سرنوشت‌ مناطق‌ اشغالي‌، رابطه‌ دين‌ و دولت‌ و نيز نظام‌ اقتصادي‌ به‌ سه‌ گروه‌ چپ، راست‌ و ديني‌ تقسيم‌ بندي‌ نمود. اگر چه‌ همه‌ اين‌ احزاب ‌در يك‌ ايده‌ واحد يعني‌ صهيونيسم‌ متفق‌الرأي‌ هستند و هدف‌ همه‌ آنها نيز تا سال‌ 1948، برپايي‌ رژیم صهیونیستی‌ بود و از آن‌ پس‌ تاكنون‌ نيز حفظ‌ قدرت‌ و هويت‌ يهودي‌ آن‌ و ادامه‌ تفوق اقتصادي‌، سياسي‌، نظامي‌ بر همسايگان‌ عرب‌‌ است. علي‌رغم‌ وجود احزاب‌ و گروه هاي‌ متعدد سياسي‌ در رژیم صهیونیستی‌، مي‌توان‌ دو ائتلاف‌ يا گروه‌بندي‌ عمده‌ را ذكر نمود كه‌ در ذيل‌ دو تقسيم‌ بندي‌ احزاب‌ دست‌ چپي‌ موسوم‌ به‌ كارگري‌ و احزاب‌ دست‌ راستي‌ معروف‌ به‌ ليكودي‌ جاي‌ مي‌گيرند.

1- گروه‌ احزاب‌ دست‌ چپي ‌(كارگري‌)

منشأ پيدايش‌ احزاب‌ كارگري‌ در فلسطين اشغالی،‌ در موج‌ مهاجرت‌ يهوديان‌ از اروپاي‌ شرقي‌ و مركزي‌ به‌ فلسطين‌ كه‌ در اوايل‌ قرن‌ بيستم‌ (1914-1905) صورت‌ گرفت‌، نهفته‌ است‌. در آن ‌زمان، مهاجران‌ اروپايي‌ دو حزب‌ كارگري‌ در فلسطين‌ تشكيل‌ دادند: «حزب‌ كارگران‌ صهيون‌» با گرايش هاي‌ سوسياليستي‌ و «حزب‌ كارگران‌ جوان» كه‌ چندان‌ موافقتي‌ با سوسياليسم‌ نداشت‌.(112)

شايان‌ ذكر است‌ كه‌ گرايش‌ سوسيال‌ صهيونيسم‌ كه‌ نمود آن‌ در سازمان هاي‌ كارگري‌ و تشكلات‌ سوسيال‌ صهيونيستي‌ مهاجران‌ اوليه‌ به‌ فلسطين‌ تجلي‌ يافته‌ است، ريشه‌ در افكار یک صهيونيست‌ روسي‌ به‌ نام‌ "بوروشوف‌" (1881-1997) دارد. بوروشوف‌ در كتابي‌ با عنوان‌ «مسئله‌ قوميت‌ و مبارزه‌ طبقاتي» كه‌ در سال‌ 1950 منتشر گرديد، كوشيد صهيونيسم‌ را با اصول‌ ماركسيسم‌ هماهنگ‌ سازد. صهيونيست‌ ديگر روسي‌ بنام‌ «آرون‌ ديويد گوردون» باني نظريه‌ «دين‌ كار» نيز در پيدايش‌ اين‌ گرايش ها سهمي‌ بسزا داشته‌ است‌.(113)

گروه‌ مهاجران‌ موسوم‌ به‌ غير حزبي‌ها در سال‌ 1919 همراه‌ با «حزب‌ كارگران‌ صهيون‌»، حزب‌ جديدی بنام‌ «اتحاديه‌ كار» بوجود آوردند و يكسال‌ بعد دو حزب‌ «اتحاديه‌ كار» و «كارگران‌ جوان» نیز با تشريك‌ مساعي‌ يكديگر «اتحاديه‌ كل‌ كارگران‌ يهود» يا «هيستادروت» را بوجود آوردند، كه‌ هم اكنون‌ نيز يكي‌ از مراكز قدرت‌ در رژیم صهیونیستی‌ محسوب‌ مي‌شود.

در سال 1930، از ادغام‌ دو حزب‌ «اتحاديه‌ كار» و «كارگران‌ جوان»، حزب‌ بزرگ‌ «كارگران‌ اسرائیل» معروف‌ به‌ «ماپاي» به‌ رهبري‌ «ديويد بن‌ گوريون» تأسيس‌ شد. گرايش‌ اصلي‌ اين‌ حزب‌، سوسياليسم‌ پراگماتيك‌ بود كه‌ با ماركسيسم‌ فاصله‌ زيادي‌ داشت. اختلاف‌ بين‌ دو جناح ‌منجر به‌ انشعاب‌ در ماپاي‌ در سال‌ 1944 شد و چپگرايان‌ پس‌ از جدا شدن‌ از حزب‌ مادر، تشكيلات‌ جديدي‌ بنام‌ «جنبش‌ براي‌ اتحاد كار» ايجاد كردند. بعدها اين‌ جنبش‌ با حزب‌ «كارگران‌ چپگراي‌ صهيون» متحد شدند‌ و در سال 1948 همراه‌ با جنبش‌ دست‌ چپي‌ «پاسدار جوان»، «حزب‌ متحد كارگران‌» معروف‌ به‌ «ماپام» را تأسيس‌ كردند.(114)

بدين‌ ترتيب‌، همزمان‌ با تشكيل‌ رژیم صهیونیستی‌ در سال‌ 1948، دو حزب‌ كارگري‌ در صحنه‌ سياسي‌ وجود داشت‌: حزب‌ بزرگ تر ماپاي‌ با گرايش‌ سوسياليستي‌ پراگماتيك‌ و حزب‌ كوچك تر ماپام‌ با گرايش‌ سوسياليستي‌ - ماركسيتي‌. در سال 1954، گروه‌ «جنبش‌ براي‌ اتحاد كار» پس از جدا شدن‌ از ماپام‌ «حزب‌ اتحاديه‌ كار - كارگران‌ صهيون» را تشكيل‌ داد. در سال 1965 بر اثر اختلافات‌ ميان‌ بن‌ گوريون‌، رهبر حزب‌ ماپاي‌ - با حمايت‌ چهره‌هاي‌ جوان‌ چون‌ "موشه‌ دايان " و "شيمون‌ پرز" - و رهبران‌ قديمي‌ چون‌ "لوي‌ اشكول"، "گلداماير" و "بنيامين‌ سابير"، بحران‌ شديدي‌ در حزب‌ ماپاي‌ ايجاد شد و منجر به‌ شكست‌ بن‌ گوريون‌ و طرفدارانش‌ در حزب‌ گرديد و آنها با انشعاب‌ از حزب، حزب‌ ديگري‌ به‌عنوان‌ «فهرست كارگران‌ اسرائیل» معروف‌ به‌ «رافي» را تشكيل‌ دادند و بدين‌ ترتيب‌ تعداد احزاب‌ كارگري‌ به‌ چهار حزب‌ رسيد.(115)

در سال‌ 1968، سه‌ حزب‌ ماپاي، اتحاد كار و رافي‌ در يكديگر ادغام‌ شدند‌ و حزب‌ كار رژیم صهیونیستی‌ (حزب‌ كنوني‌) را بوجود آوردند. اين‌ حزب‌ كه‌ اكنون‌ بدنه‌ اصلي‌ جناح‌ چپ ‌صهيونيستي‌ را در رژیم صهیونیستی‌ تشكيل‌ مي‌دهد، از زمان‌ تأسيس‌ تا كنون‌ دچار انشعابات‌ و اختلافات‌ متعددي‌ گشته‌ است‌.

اگر چه‌ در جناح‌ چپ‌ احزاب‌ رژیم صهیونیستیي‌ مي‌توان‌ از احزابي‌ چون‌ ميرتس، شينوي‌، ماپام‌ و راتس‌ نام‌ برد، ولي‌ تمركز اصلي‌ ما در اينجا بر‌ روي‌ ايدئولوژي، برنامه‌ها و تفكر حزب‌ كار رژیم صهیونیستی‌ به‌ عنوان‌ جبهه‌ چپ‌ متمركز خواهد بود. از بدو تأسيس‌ رژیم صهیونیستی‌ تا سال‌ 1977، يعني‌ سال‌ به قدرت‌ رسيدن‌ "مناخيم‌ بگين"‌ از حزب‌ ليكود، نخست‌ وزيراني‌ كه‌ در رأس‌ قدرت‌ بودند يعني‌ بن‌ گوريون، موشه‌ شارت، لوي‌ اشكول، گلداماير و اسحاق رابين، همگي‌ از حزب‌ كارگر بودند. چهار جنگ‌ مهم‌ اعراب‌ و رژیم صهیونیستی‌ (1948، 1956، 1967، 1973) هم‌ در زمان‌ حاكميت‌ اين‌ حزب‌ رخ‌ داد. همچنين‌ طي‌ حاكميت‌ حزب‌ كار شاهد قتل‌ عام‌هاي‌ وسيع‌ مردم‌ فلسطين‌ توسط‌ صهيونيست ها هستيم‌؛ از جلمه‌ قتل‌عام‌ ديرياسين‌ در سال‌ 1948، قتل‌عام‌ ‌دهكده قيبه‌ در سال‌ 1953، قتل‌عام‌ غزه‌ در سال‌ 1956، قتل‌عام‌ كفر قاسم‌ در سال‌ 1956 و قتل‌عام‌ زعتر.(116)

در سال‌ 1977 با شكست‌ حزب‌ كارگر، حزب‌ ليكود جاي‌ آن‌ را گرفت‌ و تا سال‌ 1984 عهده‌دار قدرت‌ بود، اما در اين‌ سال‌ ناچار به‌ تقسيم‌ قدرت‌ با كارگر شده‌ و به‌ ائتلاف‌ تن‌ داد كه ‌اين‌ ائتلاف‌ تا سال‌ 1990 طول‌ كشيد، اما در سال‌ 1992 مجدداً حزب‌ كار پيروز شد و دوباره‌ قدرت‌ در سال‌ 1996 به‌ ليكود واگذار و "بنيامين‌ نتانياهو" نخست‌وزير شد كه تصدی او‌ تا سال‌ 1999 و روي‌ كار آمدن‌ باراك‌ از حزب‌ كارگر ادامه‌ داشت‌، اما مجدداً در سال‌ 2001 با روي‌ كار آمدن ‌شارون‌ از ليكود اين‌ حزب‌ به قدرت‌ رسيد كه‌ به‌ علت‌ نرسيدن‌ به‌ حد نصاب‌، مجبور به‌ ائتلاف‌ با حزب‌ كارگر و تشكيل‌ دولت‌ وحدت‌ ملي‌ شد.

از لحاظ‌ پايگاه‌ و جايگاه‌ اجتماعي‌ - مردمي، حزب‌ كارگر نماينده‌ منافع‌ سياسي‌ طبقات ‌گسترده‌ و گروه هاي‌ مختلفي‌ در رژیم صهیونیستی‌ مي‌باشد و علي‌رغم‌ اين كه‌ حزب‌ همچنان‌ خود را دست‌ چپي‌ و اشتراكي‌ مطرح‌ مي‌كند، اما ميان‌ اقشار مختلف‌ طبقه‌ متوسط‌ از تأييد انتخاباتي ‌بالايي‌ حتي‌ بيش‌ از حزب‌ ليكود برخوردار است، ليكودي‌ كه‌ ميان‌ طبقه‌هاي‌ كارگر روزمزد نفوذ بسيار دارد. بهرحال، اكثر يهوديان‌ غربي‌ كه‌ اغلب‌ طبقات‌ بالاي‌ جامعه‌ را تشكيل ‌مي‌دهند به‌ حزب‌ كارگر و اكثر يهوديان‌ شرقی كه‌ اغلب‌ طبقات‌ پايين‌ جامعه‌ را تشكيل‌ مي‌دهند به‌ ليكود و احزاب‌ دست‌ راستي‌ رأي‌ داده‌اند. همچنين‌ حزب‌ كارگر اين‌ شانس‌ را دارد كه‌ از تأييد اكثر اعضاي‌ كيبوتص ها و موشادها كه‌ تابع‌ «جنبش‌ كيبوتص‌ متحد» هستند و زير نظر حزب ‌فعاليت‌ مي‌كنند، برخوردار باشد.(117)

بطور كلي‌، حزب‌ كارگر رژیم صهیونیستی‌ حزب‌ «يقه‌ سفيدها» است‌ كه‌ طرفداراني‌ نيز در بين‌ «يقه ‌آبي‌ها» دارد. تقريباً همه‌ رهبران‌، مؤسسان‌ و حتي‌ كادرهاي‌ اصلي‌ اين‌ حزب‌ از يهوديان‌ اروپاي ‌شرقي‌ و مركزي‌ هستند و گروه هاي‌ سني‌ بالاي‌ 50 سال‌ غالباً به‌ اين‌ حزب‌ رأي‌ مي‌دهند و بطور طبيعي، پايگاه‌ اجتماعي‌ آن‌ نيز ميان‌ يهوديان‌ غربي‌ تبار (اشكنازي) است‌ و نقش ‌يهوديان‌ سفاردي‌ (شرقي‌ تبار) در آن‌ اندك‌ است‌. از ديد سياسي‌ حزب‌ كارگر، مدعی‌ صلح‌ با فلسلطينی ها و اعراب‌ بر اساس‌ دست‌ يافتن ‌بر راه‌حل‌ مياني‌ - منطقه‌اي‌ در مورد سرزمين هاي‌ اشغالي‌ و بلندي هاي‌ جولان‌ است، همچنين‌ با انضمام‌ يا عقب‌نشيني‌ كامل‌ از سرزمين هاي‌ اشغالي‌ با توجه‌ به‌ دو بيانه‌ 242 و 338 شوراي ‌امنيت‌ البته‌ بر حسب‌ تفسيري‌ كه‌ از آن‌ دارد، مخالف‌ است.

حزب‌ آماده‌ گفتگو با شخصيت ها و گروه هاي‌ فلسطيني‌ مي‌باشد، به‌ شرط‌ آن كه‌ اين‌ افراد و گروه ها رژیم صهیونیستی‌ را به‌ رسميت‌ یشناسند و مخالف‌ تروريسم‌ و با دو بيانه‌ 242 و 338 شوراي ‌امنيت‌ موافق‌ باشند. يافتن‌ راه‌حل‌ مياني‌ براي‌ منطقه، اعتراف‌ و به رسميت‌ شناخت‌ حقوق ملي ‌و ميهني‌ فلسطيني ها، انجام‌ گفتگوهاي‌ چند مرحله‌اي‌ صلح، شركت‌ اردن‌ در گفتگوهاي‌ دائمي‌ حل‌ اختلافات، باقي‌ ماندن‌ قدس‌ به‌ عنوان‌ شهري‌ يكپارچه‌ زير سلطه‌ رژیم صهیونیستی، اصرار بر اين كه ‌زمين هاي‌ كرانه‌ رود اردن‌ و شمال غرب‌ بحرالميت‌ زير سلطه‌ رژیم صهیونیستی، مرزهاي‌ امنيتي‌ این ‌رژیم‌ را تشكيل‌ دهند، متوقف‌ كردن‌ اسكان‌ به‌ استثناي‌ مناطق‌ اطراف‌ قدس‌ و زمين هاي‌ كرانه‌ رود اردن‌ و حل‌ مشكل‌ پناهندگان‌ خارج از مرزهاي‌ رژیم صهیونیستی‌ و... از مهمترين‌ برنامه‌ها و ايدئولوژي‌ حزبي‌ حزب‌ كارگر مي‌باشد.(118)

در زمينه‌هاي‌ اقتصادي‌ - اجتماعي‌، حزب‌ كارگر در برنامه‌ های انتخاباتي‌اش‌ خواهان ‌اقتصادي‌ مختلط‌ و رقابتي‌ مركب‌ از سه‌ بخش‌ خصوصي، دولتي‌ و عمومي‌ هیستادروتي‌ - كه‌ براساس‌ اصول‌ اقتصاد و تجارت‌ و به‌ دور از هر گونه‌ تبعيض‌ اداره‌ شود و همگان‌ بطور يكسان‌ از آن‌ بهره‌گيرند – می شود. همچنين‌ برنامه‌ متعهد مي‌شود، نظات‌ دولت‌ به‌ رهبري‌ حزب‌ كارگر و دخالت‌ آن‌ در فعاليت هاي‌ اقتصادي‌ معمول‌ و مستقيم‌ حتي‌المقدور كاهش‌ يابد و براي ‌خصوصي‌سازي‌ طرح هاي‌ اقتصادي‌ تلاش‌ كنند. در اين‌ برنامه‌ همچنين‌ بر لزوم‌ تداوم‌ خدمات‌اجتماعي‌ و درماني‌ دولت‌ و بخش‌ عمومي‌ به‌ شهروندان‌ تأكيد شده‌ است‌.(119)

بنابراين‌ از ديدگاه‌ اين‌ گروه، اختلافاتي‌ در زمينه‌هاي‌ نحوه‌ برخورد با فلسطينيان‌ و نيز سياست هاي‌ داخلي‌ اقتصادي‌ با گروه هاي‌ دست‌ راستي، خصوصاً حزب‌ ليكود وجود دارد. اگر چه‌ گرايش هاي‌ سوسياليستي‌ اين‌ حزب‌ در مقايسه‌ با قبل كمرنگ‌ شده‌، اما اين‌ به‌ معناي‌ هماهنگي‌ كامل‌ آن‌ با سياست هاي‌ ليبراليستي‌ و خصوصي‌سازي‌ كه‌ حزب‌ ليكود مدافع ‌سرسخت‌ آن‌ است، نمي‌باشد. در زمينه‌ برخورد با فلسطينيان‌ نيز گرايش هاي‌ صلح‌ طلبانه‌ و رسيدن‌ به‌ يك‌ راه‌حل‌ ميانه‌ در اين‌ گروه‌ بيشتر به‌ چشم‌ مي‌خورد، در حالي كه‌ احزاب‌ دست‌راستي‌ (خصوصاً ليكود) با واگذاري‌ كوچك ترين‌ امتيازي‌ به‌ فلسطينی ها جهت‌ رسيدن‌ به‌ صلح‌ مخالفند.

2- گروه‌ احزاب‌ دست‌ راستي (ليكودي)

در اين‌ جناح‌ كه‌ حزب‌ ليكود مهمترين‌ آنها است، گرايش هاي‌ مختلفي‌ از ميانه‌ تا راست ‌افراطي‌ مشاهده‌ مي‌شود. بجز ليكود احزاب‌ ديگري‌ چون‌ «هتحيا»، «تسومت»، «موليدت»، «يعود» و حزب‌ نژادپرست‌ «كاخ‌» - كه‌ رسماً و قانوناً از ادامه‌ فعاليت‌ منع‌ شده‌ است‌ - در اين‌ طيف‌ قرار مي‌گيرند. اما در اينجا، ما به‌ ذكر مختصري‌ از تاريخچه‌ و ايدئولوژي‌ و برنامه‌هاي‌ حزبي‌ حزب ‌ليكود به‌عنوان‌ هسته‌ مركزي‌ جناح‌ راست‌ رژیم صهیونیستی‌ بسنده‌ مي‌كنيم.

حزب‌ ليكود: اين‌ حزب، حزبي‌ دست‌ راستي‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1973، از ائتلاف‌ دو حزب‌ «حيروت‌» و «آزادگان» (يا احرار) تشكيل‌ شد. البته‌ گروه هاي‌ كوچك‌ كم‌ اهميت‌تري‌ چون‌ «جنبش‌سرزمين‌ يكپارچه‌ اسرائیل»، «ليست‌ رسمي»، «مركز آزاد» و «جنبش‌ سلام‌ صهيون‌، شلوم ‌تيسون‌» نيز ائتلاف‌ مذكور را همراهي‌ مي‌نمودند.(120)

ريشه‌هاي‌ فكري‌ شكل‌گيري‌ حزب‌ ليكود را مي‌توان‌ در گرايش‌ ليبرال‌ صهيونيسم‌ اوايل‌ سده‌ بيستم‌ دانست‌ كه‌ خود نمايانگر دو راستاي‌ سياسي‌ بود. نخست؛ گرايشي‌ كه‌ بعدها به «دولت‌ افراطي» معروف‌ گرديد؛ ريشه‌هاي‌ فكري‌ اين‌ گرايش‌ به‌ آراء و نظرات‌ صهيونيستی ‌"ماركس‌ نورداو" (1849-1923) باز مي‌گردد كه‌ خود خاستگاه‌ تئوري هاي‌ يهودي‌ روسي‌ تبار، «ولاديمير ژابوتينسكي» (1880-1940) گرديد. ژابوتينسكي‌ در سال‌ 1925 با كناره‌گيري‌ از سازمان‌ صهيونيسم‌ جهاني‌، «اتحاديه‌ صهيونيست هاي‌ اصلاحگرا» را بنيان‌ گذارد. برخی اصول‌، اهداف‌ و برنامه‌هاي‌ اين‌ اتحاديه‌ عبارتند از:‌ گردآوري‌ همه‌ يهوديان‌ پراكنده‌ در سراسر جهان، برپايي ‌يك‌ تمدن‌ يهودي‌ كه‌ زبان‌ آن‌ عبري‌ و روح‌ آن‌ تورات‌ و نظام‌ آن‌ آزادي‌ و عدالت‌ اجتماعي‌ باشد و بالاخره‌ اعتقاد به‌ اين كه‌ موطن‌ يهوديان، سرزمين‌ فلسطين‌ و شرق نهر اردن‌ است.(121)

راستاي‌ دوم‌ اين‌ گرايش‌، خط‌ سياسي‌ «صهيونيست هاي‌ عمومي‌» است‌ كه‌ رهبري‌ آن‌ با "حييم‌ وايزمن"، رئيس‌ سازمان‌ صهيونيسم‌ جهاني‌ بود. اين‌ گروه‌ عقايدي‌ ليبرالي‌ داشت‌ و هدف ‌آن‌ تأسيس‌ يك‌ دولت‌ يهودي‌ در خاك‌ فلسطين‌ براساس اصول‌ سرمايه‌داري‌ محض‌ بود.(122)

حزب‌ تجديدنظر طلب‌ ژابوتينسكي‌ اصولي‌ را مطرح‌ ساخت‌ و در راه‌ آن‌ مبارزه‌ نمود كه ‌تا امروز سرلوحه‌ كار گروه هاي‌ راست‌گراي‌ غير مذهبي‌ قرار گرفته‌ است‌. يكي‌ از اين‌ اصول‌ كه‌ تجديدنظر طلبان‌ بر آن‌ تأكيد داشتند، اين‌ بود كه‌ سرزمين هاي‌ تاريخي‌ فلسطين‌ در كرانه‌هاي‌ رود اردن‌ و ماوراي‌ اردن‌ كه‌ تحت‌ قيموميت‌ بريتانيا بوده‌اند بايستي‌ به‌ دولت‌ يهود با اكثريت‌ يهوديان‌ تبديل بشوند.(123)

در يك‌ مقياس‌ كلي‌تر، حزب‌ ليكود وارث‌ مستقيم‌ و ايدئولوژيك‌ حزب‌ تجديدنظرطلب‌ ژابوتينسكي‌ در سال‌ 1925 مي‌باشد كه‌ از نظاميگري‌ و ناسيوناليسم‌ افراطي‌ جانبداري ‌مي‌كرد. ائتلاف‌ ليكود در سال‌ 1977 طي‌ انتخابات‌ دوره نهم‌ كنست، توانست‌ براي‌ اولين‌ بار در تاريخ‌ رژیم صهیونیستی‌ با پيروزي‌ در انتخابات‌، بجاي‌ بلوك‌ كارگري‌ مسلط‌ قرار بگيرد. ليكود با شعارهاي‌ قومي‌ توانست‌ صهيونيسم‌ پراگماتيك‌ را شكست‌ دهد و حزب‌ كارگر را كه‌ از سال ‌پيدايش‌ رژیم صهیونیستی‌ (1948) پيوسته‌ حكومت‌ را در دست‌ داشت‌،‌ كنار بزند. ليكود از سال ‌1977 تا 1992 در حكومت‌ باقي‌ ماند و تنها براي‌ چهار سال‌ (85-1984) قدرت‌ را با حزب‌ كار تقسيم‌ كرد.(124)

حزب‌ كارگر مجدداً قدرت‌ را در سال‌ 1992 از ليكود گرفت‌ و تا سال‌ 1996 كه‌ نتانياهو از حزب‌ ليكود به قدرت‌ رسيد، قدرت‌ را در دست‌ داشت‌ و مجدداً در سال‌ 1999 حزب‌ كارگر به‌ رهبري‌ باراك‌ به‌ صحنه‌ وارد شد كه‌ تا سال‌ 2001 و به قدرت‌ رسيدن‌ شارون‌ از ليكود، در عرصه‌ سياسي‌ فعاليت‌ مي‌نمود.

هدف‌ از تشكيل‌ حزب‌ ليكود از ابتداي‌ آن، عبارت‌ از گرد آمدن‌ تمامي‌ احزاب‌ و گروه هاي‌ راستگراي‌ رژیم صهیونیستی‌ در يك‌ گروه‌ انتخاباتي‌ - پارلماني‌ به‌ قصد كنار زدن‌ حزب‌ كارگر و بدست‌ گرفتن‌ قدرت‌ و اجراي‌ برنامه‌هاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ توسط‌ راست‌گرايان‌ بود، كه‌ اين ‌امر براي‌ اولين‌ بار در سال‌ 1977 جنبه‌ عملي‌ به‌ خويش‌ گرفت.

مهمترين‌ برنامه‌هاي‌ حزبي‌ در زمينه‌ سياست‌ داخلي‌ را مي‌توان‌ حق‌ هميشگي‌ و غيرقابل‌ ترديد ملت‌ يهود از زندگي‌ همراه‌ با صلح‌ و امنيت‌ در سرزمين‌ های اشغالی، حق‌ حاكميت‌ ‌رژیم صهیونیستی‌ بر يهودا و سامره‌ (كرانه‌ باختري) و نوار غزه، پايبندي‌ به‌ موافقتنامه‌ كمپ‌ديويد، عدم‌ تشكيل‌ دولت‌ مستقل‌ فلسطيني ‌(تشكيلات‌ خودگردان‌ به‌ مفهوم‌ دولت‌ نيست‌ و داراي‌ تماميت‌ ارضي‌ نبوده‌ و فاقد حق‌ تعيين‌ سرنوشت‌ است)، از سرگيري‌ مذاكرات‌ در مورد خودمختاري‌ به‌ اعراب‌ و كرانه‌ باختري‌ و نوار غزه‌، ابدي‌ بودن پایتختی قدس و قابل‌تجزيه‌ نبودن آن‌ و آغاز شهرك‌ سازي‌ در كليه‌ سرزمين هاي‌ رژیم صهیونیستی‌، اشاره‌ نمود.(125)

برنامه‌ انتخاباتي‌ حزب‌ ليكود در زمينه‌ اقتصادي‌ نيز شامل‌ موارد ذيل‌ مي‌شود: فروش‌ بخش ها و شركت هاي‌ دولتي‌ به‌ افراد و شركت هاي‌ خصوصي‌ و كارگران‌ و فروش‌ فوري‌ سهام‌ دولت ‌در بانك ها، در مورد هيستادروت‌ برنامه‌ اقتصادي‌ خواهان‌ قطع‌ رابطه‌ ميان‌ رهبران‌ كارگران‌ و صندوق حمايت‌ از بيماران‌ و صندوق هاي‌ بازنشستگي‌ است‌، همچنين‌ حزب‌ خواهان‌ اين‌ شده است كه‌ دولت‌ مسؤليت‌ ارائه‌ خدمات‌ بهداشتي‌ و اجتماعي‌ را برعهده‌ گيرد.(126)

طرفداران‌ و پايگاه‌ اجتماعي‌ اين‌ حزب‌ را آميخته‌اي‌ متناقض‌ و نامتجانس‌ از ثروتمندان‌ و توانگران‌ و محرومان‌ و فقرا تشكيل‌ مي‌دهند. اما بطور كلي‌ پايگاه‌ اجتماعي‌ ليكود در ميان‌ مهاجران‌ آسيايي‌ و آفريقايي‌ است، همچنين‌ جوانان‌ و يقه‌ آبي ها از ليكود طرفداری‌ مي‌كنند، درحالي كه‌ ليكود در ميان‌ مهاجران‌ اروپايي، بويژه‌ گروه هاي‌ سني‌ بالاي‌ 50 سال‌ و افراد با تحصيلات‌ عالي‌ كمترين‌ محبوبيت‌ را داراست، جالب‌ آن كه‌ اين‌ امر در مورد نمايندگاني‌ كه‌ از طرف‌ ليكود وارد كنست‌ مي‌شوند و وزيراني‌ كه‌ به‌ كابينه‌هاي‌ ليكود وارد شده‌اند، صدق نمي‌كند، زيرا هم‌ در پارلمان‌ و هم‌ در كابينه‌، افراد منتخب‌ ليكود غالباً از يهوديان‌ اروپايي ‌بوده‌اند و تعداد غير اروپايي ها ناچيز بوده‌ است‌.(127) نكته‌ ديگر اين كه، ليكود در سياست‌ اقتصادي‌ - اجتماعي‌ خود نماينده‌ كامل‌ طبقه‌ متوسط‌ و سرمايه‌دار است، در حالي‌ كه‌ رأي‌دهندگان‌ به‌ ليكود غالباً از قشرهاي‌ پايين‌ و كم‌ درآمد جامعه‌ يهودي‌ هستند.(128)

بطور خلاصه، ايدئولوژي‌ كليه‌ احزاب‌ راست‌ برخاسته‌ از تعصبات‌ قومي‌ و مستمسك هاي‌ مذهبي‌ است‌ كه‌ بر جهت‌ گيري هاي‌ سياسي‌ آنها اثر مي‌گذارد. اين‌ احزاب‌، معتقد به‌ ضرورت‌ و مشروعيت‌ سكونت‌ يهوديان‌ در همه‌ خاك‌ فلسطين‌ كه‌ آن‌ را «ارض‌ اسرائیل» مي‌خوانند، هستند و با هرگونه‌ عقب‌ نشيني‌ از اين‌ سرزمين‌ مخالفت‌ مي‌كنند. آنها وجود روابط‌ مستحكم‌ بين‌ رژیم صهیونیستی‌ و به اصطلاح‌ جهان‌ آزاد را ضروري‌ مي‌دانند و به‌ هر پديده‌ غيريهودي‌ به‌ ديده تحقير مي‌نگرند.(129)

بدين‌ ترتيب‌ برخلاف‌ حزب‌ كارگر كه‌ اغلب‌ اعضاء و طرفدارانش‌ را افراد تحصيلكرده، سطح‌ بالا، يقه‌ سپيدان‌ و يهوديان‌ ثروتمند غربي‌ تشكيل‌ داده‌اند، حزب‌ ليكود با وجود تعهد به‌ اصول‌ سرمايه‌ داري، تجارت‌ آزاد و دلبستگي‌ به‌ منافع‌ تجاري، اكثراً دارای طرفدارانی‌ از میان‌ يهوديان‌شرقي‌، جوان تر، با تحصيلات‌ پايين‌تر و يقه‌ آبي، مذهبي‌تر و فقيرتر است. بدين‌ صورت، شكاف‌ ميان‌ دو گروه‌ احزاب‌ رژیم صهیونیستی‌ (دست‌ چپي‌ - دست‌ راستي‌) كه‌ دو حزب‌ كارگر و ليكود نماينده‌ آنها مي‌باشد، به‌ عنوان‌ يكي‌ ديگر از شكاف هاي‌ جامعه‌ رژیم صهیونیستی ‌مطرح‌ مي‌باشد.

نتیجه گیری

وضعیت خاص و منحصر به فرد جامعه رژیم صهیونیستی از لحاظ شکل گیری به دلیل وجود شکاف های اجتماعی فعال و زنده، و اصرار هر یک از این بخش ها به حفظ فرهنگ و تمدن خود و کشور و منطقه ای که از آنجا آمده اند، و عمل بر اساس آن از یک سو و شکاف و فاصله بین بخش های متنوع جامعه یهودی و روابط تبعیض آمیز آنها با یکدیگر از دیگر سو، این جامعه را از حالت جامعه ای یکپارچه و واحد که اجزای آن رابطه و همبستگی ارگانیک با یکدیگر داشته باشند و روح جمعی بر آن حاکم باشد، خارج ساخته و به جامعه ای با اجزا و بخش های ناهمگون و ناسازگار با یکدیگر مبدل ساخته است.

بخش ها و گروه های اجتماعی در رژیم صهیونیستی، نه تنها هر کدام فرهنگ و جامعه مطلوب خود را مورد تأکید قرار می دهند و می کوشند تا آن را عینیت بخشند، بلکه نسبت به یکدیگر نیز با بدبینی و کینه و نفرت برخورد می کنند. از جمله این اعتراضات و تنش ها می توان به اعتراض هندی ها در دهه 60 میلادی و اعتراض سیاهان در دهه 70 و 80 میلادی اشاره کرد.

قطبی و قومی شدن سیاست و واگرایی گروه های سیاسی - اجتماعی و گسیختگی اجتماعی، ایجاد و حفظ انسجام اجتماعی و همبستگی درونی جامعه رژیم صهیونیستی را مختل نموده و مانع از شکل گیری یک هویت واحد و منسجم ملی شده و نهایتاً پروژه ملت سازی را در این رژیم با موانع عمده ای مواجه ساخته است. وضعیت مذکور، سبب بروز تنش های اجتماعی با آثار و پیامدهای سوء سیاسی و تهدید امنیت اجتماعی و به تبع آن امنیت ملی در سطح کلان شده است و با افزایش ضریب آسیب پذیری، احتمال فروپاشی از درون را امری ممکن می سازد.

 

پانوشت ها:

1) محمود عسگری، مقدمه ای بر جامعه شناسی امنیت، راهبرد، ش26، زمستان 1381، ص 94.

2) همان، ص 97.

3) سیدحسین ولی پور زرومی، درآمدی بر بنیان های اجتماعی امنیت، راهبرد، ش 26، زمستان 1381، ص 136.

4) باری بوزان، مردم دولت ها هراس، ترجمه پژوهشکده مطالعات راهبردی، تهران، انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردی، 1378، ص34.

5) ابراهیم حاجیانی، تحلیل جامعه شناختی هویت ملی و طرح چند فرضیه، فصلنامه مطالعات ملی، سال دوم، ش 5، پاییز 1379، صص 199-201.

6) مسعود چلبی، جامعه شناسی نظم، تهران، نشر نی، 1375، ص 157.

7) عسگری، پیشین، ص 109.

8) افتخاري‌، اصغر، جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ اسرائیل (نقش‌ گسست هاي‌ اجتماعي‌ در جامعه‌ اسرائیل)،(تهران‌: مركز مطالعات‌ خاورميانه‌، 1380) ص‌ 45.

9) همان‌.

10) همان، ص 44.

11) همان.

12) نامه‌ بن‌ گوريون‌ به‌ همسرش، 27 ژوئيه‌ 1937، رسائل‌ بن‌ غوريون‌، دارالقدس‌، 1979، ص‌118.

13) نقيب‌ زاده‌، احمد، «مباني‌ اجتماعي‌ طبقات‌ در اسرائیل»، فصلنامه‌ خاورميانه‌، سال‌ اول‌، شماره‌ سوم‌، 1373، ص‌ 471.

14) ح‌. حنگبي‌/ م‌. ماخور/ آ. اور، جامعه‌ اسرائیل، ترجمه‌ علي‌ كشتگر (تهران‌: صداي‌ معاصر، 1352)، ص‌ 8.

15) .Nadav. Safran , Israel: The Embattled Ally , (Cambridge: Harvard university press, 1981) pp. 83-106

16) موسسه‌ تحقيقات‌ و پژوهشهاي‌ سياسي‌ - علمي‌ ندا، «جامعه‌شناسي‌ حزب‌ حاكم‌ در اسرائیل» سلسله‌ مقالات‌ به‌ مناسبت‌ پنجاهمين‌ سال‌ غصب‌ سرزمين‌ فلسطين‌، فروردين‌1377.

17) محمد ماضي‌، عبدالفتاح‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ترجمه‌ سيد غلامرضا تهامي‌(تهران‌: سنا، 1381) ص‌ 22.

18) ."Israel Foreign ministry", http: "www.Us-Israel.ory/Jsource/History.Israel51.html

19) قاسمي‌، حاكم‌، بحران‌ امنيتي‌ دائمي‌ اسرائیل و پيامدهاي‌ آن‌، پايان‌ نامه‌ دوره‌ دكتري علوم‌ سياسي‌، به‌ راهنمايي‌ سعيده‌ لطفيان‌، (تهران‌: دانشگاه‌ تهران‌، دانشكده‌ حقوِ و علوم سياسي‌، بهمن‌ 1380)، ص‌ 210.

20) همان.

21) محمد ماضي‌، پيشين‌، ص‌ 40.

22) محمد ماضي‌، عبدالفتاح‌، دين‌ و سياست‌ در اسرائیل(1)، ترجمه‌ و تخليص‌ اصغر افتخاري‌، مطالعات‌ منطقه‌اي‌ (تهران‌: مركز مطالعات‌ خاورميانه‌، جلد دوم‌، 1379)، ص‌ 74.

23) محمد ماضي‌، پيشين‌، ص‌ 41.

24) همان.

25) ميعاري‌، محمود، رژيم‌ صهيونيستي‌: ساختار جمعيتي‌، ترجمه‌ عبدالكريم‌ جادري‌،(دوره‌ عالي‌ جنگ‌ دانشكده‌ فرماندهي‌ و ستاد سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌، 1379)، ص ‌98.

26) همان. ص 100.

27) موسسه‌ مطالعات‌ فلسطيني‌، سياست‌ و حكومت‌ در رژيم‌ صهيونيستي‌، ترجمه‌ مركز مطالعات‌ و تحقيقات‌ انديشه‌ سازان‌ نور (تهران‌: مركز اسناد انقلاب‌ اسلامي‌ با همكاري‌ مركز مطالعات‌ و تحقيقات‌ انديشه‌سازان‌ نور، 1377)، ص‌ 260.

28) همان.

29) جريس‌، صبري‌، خليفه‌، احمد، ساختارهاي‌ صهيونيستي‌، ترجمه‌ قبس‌ زعفراني‌،(تهران‌: وزارت‌ امور خارجه‌، 1381)، ص‌ 412.

30) همان، ص 413.

31) همان، صص 416-417.

32) همان، ص 415.

33) همان، ص 417.

34) موسسه‌ مطالعات‌ فلسطيني‌، پيشين‌، ص‌ 267.

35) محمد ماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص 41.

36) همان، ص 42.

37) همان.

38) جريس‌ و خليفه‌، پيشين‌، ص‌ 437.

39) قاسمي‌، پيشين‌، ص‌ 221.

40) چامسكي‌، نوام‌، مثلث‌ سرنوشت‌ (آمريكا، اسرائیل و فلسطين ها)، ترجمه‌ عزت‌ الله ‌شهيدا (تهران‌: وزارت‌ امورخارجه‌، 1369)، صص‌ 230-229.

41) قاسمي‌ پيشين‌، ص‌ 218.

42) جريس‌ و خليفه‌، پيشين‌، ص‌ 448.

43) توفيق‌ عطاري‌، عادل‌، تعليم‌ و تربيت‌ صهيونيستي‌، ترجمه‌ بردبار (تهران‌: زيتون‌، 1368)ص‌ 162.

44) ابوحسنه‌، نافذ، كالبد شكافي‌ جامعه‌ صهيونيستي‌ در فلسطيني‌ اشغالي‌، ترجمه محمد رضا حاجيان‌، (تهران‌: انديشه‌ سازان‌ نور، 1381) صص‌ 19-18.

45) همان، ص 19.

46) همان.

47) همان، ص 20.

48) همان، ص 21.

49) همان.

50) گارودي‌، روژه‌، پرونده‌ اسرائيل‌ و صهيونيسم‌ سياسي‌، ترجمه‌ نسرين‌ حكمي‌ (تهران‌:وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌، 1364)، صص‌ 6 و 5.

51) اسدي‌، بيژن‌، «يهوديت‌ ارزش هاي‌ انساني‌ و حكومت‌ يهود»، فصلنامه‌ خاورميانه‌، شماره‌3، پاييز 1376، ص‌ 249.

52) هاديان‌، ناصر، ماهيت‌ غيرمدني‌ دولت‌ اسرائیل، فصلنامه‌ خاورميانه‌، سال‌ دوم‌، شماره‌1، بهار 1374، ص‌ 105.

53) ابوحسنه‌، نافذ، دينداران‌ و سكولارها در جامعه‌ اسرائیل، ترجمه‌ سيدحسين‌ موسوي‌، (تهران‌: مركز مطالعات‌ خاورميانه‌، 1381)، ص‌ 34.

54) همان.

55) همان، ص 35.

56) همان، ص 36.

57) اكسپرس‌، «اسرائیل دسيسه‌ سياه‌ جامگان‌»، 25 فوريه‌ 1999، به‌ نقل‌ از هفته‌ نامه ‌ترجمان‌ سياسي‌، سال‌ چهارم‌، شماره‌ 18، ص‌ 28.

58) محمد ماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص‌ 273.

59) همان.

60) ابوحسنه‌، دينداران‌ و سكولارها در جامعه‌ اسرائیل، ص‌ 56.

61) همان، ص54.

62) محمد ماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص‌ 274.

63) شقور، انيس‌، رژيم‌ صهيونيستي‌: نظام‌ قانونگذاري‌ و قضايي‌، ترجمه‌ عبدالكريم‌جادري‌، (دوره‌ عالي‌ جنگ‌ دانشكده‌ فرماندهي‌ و ستاد سپاه‌ و پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌،1379) ص‌ 28.

64) www.G1/000isra/temp/57.

65) محمد ماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص‌ 274.

66) همان.

67) ابوحسنه‌، كالبد شكافي‌ جامعه‌ صهيونيستي‌ در فلسطين‌ اشغالي‌، ص‌ 50.

68) ابوحسنه‌، دينداران‌ و سكولارها در جامعه‌ اسرائیل، ص‌ 56.

69) همان، صص 57-58.

70) ابوحسنه‌، كالبد شكافي‌ جامعه‌ صهيونيستي‌ در فلسطين‌ اشغالي‌، ص‌ 57-56.

71) همان، ص 59.

72) زيدآبادي‌، احمد، شكاف هاي‌ اجتماعي‌ در جامعه‌ اسرائیل، نشريه‌ چشم‌ انداز ايران‌،شماره‌ 10، شهريور و مهر 1380، ص‌ 47.

73) ابوحسنه‌، دينداران‌ و سكولارها در جامعه‌ اسرائیل، ص‌ 90.

74) همان، ص91.

75) شارون‌، آريل‌، دموكراسي‌ و دولت‌ يهود، ضميمه‌ روزنامه‌ يديعوت‌ آحرونوت‌،28/5/1993، ترجمه‌ كمال‌ ابراهيم‌، روزنامه‌ السفير، بيروت‌ 19/6/1993.

76) ابوحسنه‌، كالبد شكافي‌ جامعه‌ صهيونيستي‌ در فلسطين‌ اشغالي‌، ص‌ 72.

77) الاهرام‌، «بنيادگرايي‌ يهودي‌ در اسرائیل»، 7 مارس‌ 1999، به‌ نقل‌ از هفته‌ نامه‌ ترجمان سياسي‌، سال‌ چهارم‌، شماره‌ 18، ص‌ 29.

78) شبكه‌ يك‌ تلويزيون‌ رژیم صهیونیستی‌، (22/5/1380).

79) زيدآبادي‌، پيشين‌، ص‌ 51.

80) شقور، پيشين‌، ص‌ 30.

81) محمدماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص‌ 286.

82) همان.

83) ابوحسنه‌، كالبد شكافي‌ جامعه‌ صهيونيستي‌ در فلسطين‌ اشغالي‌، ص‌ 86.

84) ابوحسنه‌، دينداران‌ و سكولارها در جامعه‌ اسرائیل، ص‌ 115.

85) همان، ص 116.

86) همان، ص 127.

87) همان، ص 120.

88) ابوحسنه‌، كالبد شكافي‌ جامعه‌ صهيونيستي‌ در فلسطين‌ اشغالي‌، ص‌ 91.

89) همان، ص 92.

90) المصور، «درگيري‌ بنيادگرايان‌ و لاييكها در اسرائیل»، 19 فوريه‌ 1999، به‌ نقل‌ از هفته‌نامه‌ ترجمان‌ سياسي‌، سال‌ چهارم‌، شماره‌ چهاردهم‌، 18 اسفند 1377، ص‌ 26.

91) ابوحسنه‌، كالبد شكافي‌ جامعه‌ صهيونيستي‌، ص‌ 94.

92) محمدماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص‌ 19.

93) همان.

94) نقيب‌ زاده‌، پيشين‌، ص‌ 472.

95) همان.

96) فصلنامه‌ مطالعات‌ فلسطين‌، «پايگاه‌ اجتماعي‌ يهوديان‌ شرقي‌ تبار»، موسسه‌ تحقيقات و پژوهشهاي‌ سياسي‌ - علمي‌ ندا، سال‌ اول‌، شماره‌ سوم‌، بهار 1379، ص‌ 26.

97) همان، ص 27.

98) " Israel in figures", http "www.Cbs.gov.il/Israel-in-figures/population.Htm

99) محمد ماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص‌ 21.

100) همان.

101) روزنامه‌ معاريو (19 فوريه‌ 1998)، به‌ نقل‌ از بولتن‌ نژاد پرستي‌ در دانشگاههاي‌ رژيم‌صهيونيستي‌، سال‌ دوم‌، شماره‌ 24، (15/12/76)، ص‌ 7.

102) جريس‌ و خليفه‌، پيشين‌، ص‌ 106.

103) تقي‌پور، محمدتقي‌، توطئه‌ جهاني‌ (پژوهشي‌ پيرامون‌ صهيونيسم‌ جهاني‌)، جلد اول‌،(تهران‌: سازمان‌ تبليغات‌ اسلامي‌، 1367) صص‌ 53-52.

104) عبداللهي‌، اسماعيل‌، زيبايي‌، مهدي‌، برآورد استراتژيك‌ اسرائیل، (تهران‌: ابرار معاصر تهران‌، اسفند 1381) ص‌ 56.

105) جريس‌ و خليفه‌، پيشين‌، صص‌ 108-107.

106) ."The Peresent situation of Ethiopian Jews in Israel", http: //www.us-Israel.org/Jsource/Judaism/edesc.html.

107) "The Jews of India". http://www.us-Israel.org/ jsource/Judeism/Indians.htm1.

108) "The Black Hebrews". http://www.us-Israel.org/jsoure/ society.&-Culture/Black-Hebrews.htm1.

109) الحيات‌، «باز هم‌ مشكل‌ سفارديم‌ها و اشكنازها در جامعه‌ اسرائیل» 6 سپتامبر 1998، به‌ نقل‌ از هفته‌ نامه‌ ترجمان‌ سياسي‌ سال‌ سوم‌، شماره‌ 147، مهر 1377، ص‌ 32.

110) همان.

111) جريس‌ و خليفه‌، پيشين‌، 107.

112) مهتدي‌، محمد علي‌، احزاب‌ سياسي‌ اسرائیل، فصلنامه‌ خاورميانه‌، شماره‌ 3، 1373،ص‌ 475.

113) محمد ماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص‌ 79.

114) مهتدي‌، پيشين‌.

115) همان، ص 476.

116) خورشيد، غازي‌، تروريسم‌ در فلسطين‌ اشغال‌ شده‌، ترجمه‌ حميد احمدي‌، (تهران‌:اميركبير، 1363)، صص‌ 248-246.

117) جريس‌ و خليفه‌، پيشين‌، ص‌ 175.

118) همان، ص 172.

119) خليفه‌، احمد، رژيم‌ صهيونيستي‌: احزاب‌ سياسي‌، ترجمه‌ عبدالكريم‌ جادري‌ (دوره عالي‌ جنگ،‌ دانشكده‌ فرماندهي‌ و ستاد سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌، 1380)، ص‌ 38.

120) محمد ماضي‌، سياست‌ و ديانت‌ در اسرائیل، ص‌ 90.

121) همان، ص 81.

122) همان، ص 82.

123) روزنامه‌ سلام‌، «جامعه‌شناسي‌ حزب‌ حاكم‌ اسرائیل»، 7/2/1377.

124) مهتدي‌، پيشين‌، ص 478

125) موسسه‌ مطالعات‌ فلسطيني‌، پيشين‌، ص‌ 118.

126) همان.

127) مهتدي‌، پيشين‌، ص 479.

128) همان، ص 480.

129) همان، ص 478.


تعداد مشاهده :45

اولين نظر را شما بدهيد

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
متن نظر :*

کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

دفتر آيت الله العظمي محسني (دامت بركاته) -Okhovat.ORG

 
< بعد   قبل >

داغ ترین اخبارجهان

اخبار ورزشی

آخرین اخبار

امروز:

ساعت به وقت محلی کشور های فارسی زبان

عکس اتفاقی

trust speach

جرعه از دانش

بیاموز

آمارگیر زنده

آمار جهانی امروز

آمار گیر سایت

حاضرين در سايت : 9 نفر مهمان